تبليغاتX
برگردان های یک ننر زده ی آینده دار
شنبه 28 آبان1390
14.00

 

دو سه هفته‌پیش خواندن کتاب "ملاقاتی با دسته‌ی گردن‌کلفت‌ها"ی جنیفر ایگان را به‌پایان بردم. یک رمان استثنایی و متفاوت. طبق برنامه‌ی قبلی خواستم ترجمه‌ی کتاب را بی‌اغازم، اما یک تجربه‌ی تلخ تکرار شونده تا امروز مانع شده است. دو سال قبل ترجمه‌ی رمان سیاه‌آب جویس کارول اوتس و سال گذشته رمانی از فیلیپ راث را آغاز کردم، اما در هردو مورد در همان اوایل کار، کتاب با ترجمه‌ی دوستان دیگر بیرون آمد (و اتفاقن هردو مورد ترجمه‌هایی خوب و دوست‌داشتنی از کار درآمده بودند). مشکل این‌جاست که ظاهرن هیچ راه مشخصی برای دانستن این‌که چه کتاب‌هایی و توسط چه کسانی در دست ترجمه است وجود ندارد و تنها روابطی و با از این‌ور و آن‌ور پرسیدن شاید بشود چیزهایی فهمید، که آن‌هم درمورد افرادی مثل من با روابط کم و محدودی دارند تقریبن غیرممکن است.

همین تجربه‌ی تکراری باعث شده‌است که تصمیم بگیرم باوجود علاقه‌ی شدیدی که در خودم برای برگردان این رمان خوب و ارائه‌ی هرچه سریع‌تر آن به جامعه‌ی کتاب‌خوان ایران احساس می‌کنم، تا با ناشری صحبت نکرده‌ام و رسمن از طرف نشر ترجمه‌ی کتاب اعلام نشود، کار را شروع نکنم. که بازهم از آن جایی که باوجود چندین سال تجربه‌ی ترجمه‌ی ادبی، به تازگی تصمیم به انتشار کارهایم گرفته‌ام، نه با قواعد مرسوم در فضای نشر در داخل ایران آشنا هستم، و نه تمایل و اعتقادی به رابطه بازی. گویا برای مترجمانی در وضعیت مشابه من، هرچه‌قدر هم که کیفیت و سطح کارشان بالا باشد، تنها راه این است که ترجمه‌ی کتابی را در دست بگیری، امیدوار باشی دوستان دیگر همزمان درحال ترجمه‌ی آن کتاب نباشند، و تازه پس از پایان یافتن ترجمه، بیافتی به دنبال ناشر مناسب ( که این بخش از کار هم خود داستان‌ها دارد برای خودش).

با این حال قصد دارم برای علاقه‌مندان و دوستانی که احیانن به‌دنبال خواندن یک شاهکار مدرن به زبان انگلیسی یا آلمانی هستند (به تازگی ترجمه‌ی آلمانی کتاب هم در برلین منتشر شده است)، چند خطی درباره‌ی کتاب بنویسم:

کتاب از 13 فصل مجزا تشکیل شده است. فصل‌های کتاب قبل‌تر به عنوان داستان کوتاه در نشریات مختلف چاپ شده اند. اما خود اگان اصرار دارد که کتابش یک رمان است و نه مجموعه‌ای از داستان‌های به‌هم پیوسته. محور مشترک و عنصر اساسی پیوند دهنده‌ی داستان‌ها و فصل‌های کتاب، دو شخصیت بنی و ساشا هستند؛ بنی سالازار، تهیه کننده‌ی مشهور موسیقی راک و ساشا، دستیار و دست راست او. در 13 فصل رمان، به‌شکلی مقطع و درهم‌تنیده با مقاطع و زوایای متفاوت زندگی و شخصیت این دو، و ده ها شخصیت فرعی دیگر آشنا می‌شویم. بن‌مایه‌ی مهم دستان موسیقی راک و فضای تولید آن در دهه‌های مختلف است. در هیچ یک از فصل‌های کتاب راوی و زاویه دید تکراری وجود ندارد و نوآوری و بداعت در نحوه‌ی روایت و تنوع زبانی در تمام بخش‌های کتاب به‌راحتی رصد می‌شود. استفاده از شگرد روایتی گراف و اسلاید در فصل دوازدهم، اوج خلاقیت‌های روایتی نویسنده را نشان می‌دهد.

بسیار می‌توان گفت و نوشت از این پدیده‌ی ادبیات داستانی سال 2011. اما تصور می‌کنم برای کتابی که هنوز نسخه‌ی ترجمه شده‌اش درنیامده، تا همین حد معرفی کفایت می‌کند.

در انتها همین بس که به اعتقاد نگارنده‌ی این سطرها، تمامی تحسین‌ها و جوایزی که در سال گذشته از/به کتاب خانم جنیفر ایگان شد/تعلق گرفت، گوارای وجودش باشد.

به اعتقاد من، اگر قاعده‌ی احمقانه‌ی "چون پولایتزر داد دیگه من نمیدم بهش جایزه‌ی اولو!" نبود، قلم فاکنر هم جایزه‌ی اولش را چون پولایتزر و کتاب سال به کتاب فوق می‌داد.  

جین مارشال در گاردین می‌نویسد: "این یک رمان بی‌نهایت تاثیر گذار است، اندوهگین، بامزه، و سرشار از فرزانه‌گی. این کتاب، به‌تنهایی جنیفر ایگان را به یکی از بزرگان ادبیات داستانی جهان تبدیل کرده است."

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
یکشنبه 22 اسفند1389

درحال چاپ مجموعه داستان تازه‌ای هستم، مجموعه‌ای است از ده داستان برتر جایزه‌ی ادبی "نویسندگان میلیونی" که از سال 2000 هرساله به بهترین داستان‌های کوتاه اهدا می‌شود. قبل‌تر دوتا از این داستان‌ها را این‌جا گذاشته بودم، حالا و قبل از انتشار کتاب، داستان دیگری از این مجموعه را به عنوان یک عیدی ناقابل، به شما دوستان عزیز و فرهیخته‌ام تقدیم می‌کنم.

    سالی پرشکوه، زنده، و لب‌ریز از زایش و زیبایی و فرهنگ برایتان آرزو می‌کنم.

 

   

سروتی ثکیام

سروتی ثکیام اکنون مشغول به تحصیل در مقطع دکترا در دو رشته ی ادبیات و نگارش خلاق از دانشگاه هیوستون است.او موفق به دریافت کمک هزینه ی ریاست جمهوری شده است.او فوق لیسانس هنرش را از دانشگاه باولینگ گرین استیت اخذ کرده و همان جا موفق به بردن جایزه ی دیواین برای داستان شده است. سروتی قبل از این که برای تحصیل در مقطع فوق لیسانس به آمریکا بیاید،در هندوستان و شهر بنگلور زندگی می کرد.او در همان شهر نیز به دنیا آمده و بزرگ شده است. نقد و بررسی هایی بر کتاب او در سایت   موجود است.Mid-American Review

***************************

عصرهای جمعه در اتوبوس شماره ی 51

      سروتی تکیام

الک[1] فروشنده ای است در ابریشم لکشمای[2]،فروشگاه ساری[3] واقع در شلوغ ترین بازار شهر بنگلور[4].خیابان های سنگفرش این جا باریک است؛قطعات گرانیت در زیر پا لغزنده هستند—حجم بالای تردد هرروزه ی مردم بر روی آن ها فرسوده شان کرده است.الک هر صبح از ایستگاه اتوبوس تا فروشگاه و هرشب از فروشگاه تا ایستگاه را سلانه سلانه قدم می زند و به حرکت پاهایش بر روی سنگ های صاف می نگرد. بیشتر قطعات خاکستری شبیه هم اند،اما برخی بر رویشان طرح هایی دارند؛ یک منحنی سفید،حلقه ای سیاه،لکه های سفید بر زمینه ای تیره مانند انعکاس آسمان شب. او آن قدر این مسیر را رفته که می تواند ترتیب آرایش الگوی سنگ ها را را در ذهنش تداعی کند.

در تمام روز،الک ساری ها را باز می کند تا به زنان مشتاق و پرچانه نشان دهد. صدای آن ها به گوش او عین هم می آید، و به چشم او همه ی آن ها یک زن هستند؛ زن مشتری.

زن مشتری می گوید،"اون ساری قرمز رو نشونم بده.نه،قرمز خونی نه،اون قرمزه رو می گم که گوشه هاش زربفته. حالا اون ارغوانی رو—درواقع آبیرو منظورمه..."

ساری ها روی قفسه های فروشگاه مستطیل شکل مرتب چیده شده اند؛ الک آن ها را بر می دارد و با چرخش استادانه ی سریع مچش بر روی میزهای سفید چندطبقه بازشان می کند،به گونه ای که مشتری بتواند ببیند پارچه و گلدوزی اش چه قدر شهوت انگیز یکدیگر را تکمیل می کنند.در بسیاری از روزها، زن مشتری مشکل پسند است و  دست خالی از فروشگاه بیرون می رود،اما الک هرگز صبرش را از دست نمی دهد. وقتی او این ساری های شش متری را باز می کند،انگشتانش ماهرانه در راستای خطوط عمودی و افقی دوخت آن ها حرکت می کند تا مطمئن باشد که پارچه ها بدون چروک باقی می مانند.

الک از دوازده سالگی این جا کار می کند،و با وجود اینکه اکنون سی و یک ساله است،کومار صاحب مالک ابریشم لکشمای،او را "پسر" صدا می زند،درست مانند روز اولی که الک در آن جا شروع به کار کرد. صاحب معمولن بقیه ی فروشنده ها را با نام کوچک صدا می زند،اغلب به همراه صوتی برخورنده—"اوی ویوک!" یا "ویوک،کره خر!"--  اما الک همیشه برای او "پسر" بوده است.ویوک چشم چرانی مشتری های زن را می کرد،چشمک می زد و ابرو بالا می انداخت،و درحالی که ساری ها را نشانشان می داد زیر گوششان ترانه های عاشقانه ی بالیوود زمزمه می کرد.اما الک محجوب و محترم باقی مانده بود.او از چشم در چشم شدن با زن هایی که به فروشگاه می آمدند اجتناب می کرد و به ندرت چشم از راه پله برمی داشت.

بنابراین وقتی چند ماه قبل سه مانکن جدید خریداری شده برای ویترین فروشگاه به انبار رسید،صاحب الک را مسئول نصب آن ها کرد.

صاحب به الک درحالی که در تقلا برای وصل کردن تورسو[5]های شهوت انگیز به پاهای خوش ترکیب بود گفت،"تو پسر مطیع و مؤدبی بودی،اما من نگران بودم که وقتی بزرگ تر شوی،با تو هم دچار همان مشکلاتی شوم که با دیگر فروشندگان جوان داشته ام—افرادی که به خاطر رفتارشان آن ها را اخراج کرده ام حتی از این ویوک ابله هم بدتر بودند.خوشبختانه،این اتفاق هرگز نیفتاد؛تو بهترین کارمندی هستی که من تاکنون داشته ام،پسر."

الک زیرلب سپاسگزاری کرد و یکی از بازوهای پلاستیکی را در حفره ی کتف جا داد؛کف دست هایش به حالت ناماسته[6] بر روی هم قرار گرفتند.

صاحب گفت،"به همین دلیل من تو را برای آماده کردن مانکن ها انتخاب کردم. نمای ویترین باید طوری باشد که هیچ زنی که از جلوی فروشگاه رد می شود نتواند درمقابل وسوسه ی ورود مقاومت کند."

الک از این ایده خوشش آمد،به نظرش بسیار مهیج رسید.تصور کرد،یک روز،آن دختر اتوبوس به این قسمت از شهر برای خرید و گشت و گذار بیاید،سندل هایش کمی بر سنگ های فرسوده می لغزد؛و وقتی به نزدیک فروشگاه ساری می رسد،مانکن هایی که الک لباس به تنشان کرده او را به داخل می کشانند،و او این جا خواهد بود،درحالیکه با همان حالت زیبا و آشنا به او لبخند می زند.

 هفته ای یک بار،الک آن سه مانکن را از ویترین درمی آورد و به اتاقی در پشت فروشگاه می برد، لختشان می کرد و ساری های جدیدی که کومار صاحب انتخاب کرده بود به آن ها می پوشاند.ویوک اغلب او را تا اتاق پرو دنبال می کرد تا درحال انجام این کار مسخره اش کند،و این ماجرای هفتگی الک را خشمگین و شرمسار می کرد. وقتی انگشتانش با سینه های مانکن ها تماس پیدا می کرد و ساری ها را بر روی کفل هاشان می کشید، سرش تیک می زد و دست هایش می لرزید. ویوک درحالی که کلنجار عصبی و ناشیانه ی او را با مانکن ها  می دید،از خنده روده بر می شد.

به الک می گفت:"این نزدیک ترین تماسی است که با یک دختر خواهی داشت،پس حسابی حالش را ببر، دختر کوچولو."

یک بار،الک داشت یک مدل ساری به خانم مسنی نشان می داد که به ابریشم لاکشمی آمده بود تا برای دخترش که ساکن انگلستان بود خرید کند؛ از همان روز بود که ویوک او را "دختر کوچولو" خطاب می کرد. آن خانم مسن شبیه بیشتر مشتری هایی نبود که الک تا آن روز دیده بود—مهربانی غیر معمول او الک را دست پاچه می کرد.زن به او کفت که دخترش در انگلستان درحال گرفتن دکترا در رشته ی ادبیات انگلیسی است، و در ماه جاری با دوست پسر انگلیسی اش ازدواج خواهد کرد.

خانم مسن گفت:"من هنوز او را ندیده ام،اما تلفنی با او حرف زده ام، به نظر پسر خوبی می رسد."

الک دست پاچه بود و جواب نداد. آرزو می کرد ای کاش زن دست از حرف زدن بردارد و زودتر بگوید چه مدل ساری مد نظر دارد.

زن ادامه داد:"ماه بعد برای ازدواج ماه فرخنده ای است. دختر من قاعدتن باید مدرن باشد،اما در بسیاری از ابعاد مهم سنتی است."وقتی این ها را می گفت سرش را به جلو تکان می داد،بعد سرش را به عقب تکان داد. سرانجام گفت:"بهترین ساری هایت را نشانم بده."

الک گران ترین ساری های فروشگاه را برایش آورد—گرانبها،ابریشم لطیف با گلدوزی و برودره دوزی با تکه های طلا و نقره که در کنار سنگ های پربهای دیگر بر روی آن پخش شده بودند. خانم مسن به آرامی آن ها را بررسی کرد و یک ساری صورتی که گلدوزی پشم کشمیری داشت را انتخاب کرد.

او گفت:"رنگ چهره ی دخترم خیلی شبیه توست، ممکن است این ساری را روی تنتان بگذارید تا بتوانم مطمئن شوم که به دخترم می آید یا نه؟"

الک مضطرب و گیج شده بود،و نمی دانست چطور از تقاضای زن طفره رود. ساری را به روی تنش گذاشت و رو به خانم مسن ایستاد، چشم هایش به دقت ویوک را که مشغول راه انداختن مشتری ها در آن سوی فروشگاه بود می پایید؛ امیدوار بود او سرش را بر نگرداند و او را ببیند.

خانم مسن سرانجام گفت:"می خرمش"

اما همین که الک خواست به سرعت ساری را از روی تنش بردارد،ویوک را دید که از آن سو به او پوزخند می زند.

 ویوک درحالی که برای استفاده از وقفه ی سیگار از کنار او رد می شد گفت:"دختر کوچولو تو صورتی چه خوشگل می شه."

و بعد وقتی کومار صاحب پرسید،"پسر کجاست؟" ویوک به سوی الک نعره زد:"دختر کوچولو! صاحب کارت داره!"

معمولن وقتی الک لباس بر تن مانکن ها می کند،ویوک در اتاق را از پشت قفل می کند.

   می گوید:"دختر کوچولو،می خوام وقتی داری با عروسکات ور می ری بهت کمی احساس امنیت بدم."

الک درحالی که با خط دوخت یک ساری ور می رود صدای خنده ی ویوک را از آن سوی در می شنود.مانکن ها به او خیره می شوند،با چهره هایی مهربان و آرام،تمامی لب های قرمزشان با لبخندی عشوه گر منحنی شده است.

همه ی روزهای هفته به جز جمعه الک الگوی روزمره ی ثابتی را دنبال می کند.او هر صبح اتوبوس ساعت 7:30 را سوار می شود تا از خانه به فروشگاه برسد. سر راهش از ایستگاه اتوبوس تا ابریشم لکشمای او حلقه ی گلی از یاسمن از گلفروش کنار معبد گانش[7] می خرد.رأس 8:00 او در فروشگاه را باز می کند و پنجره ها را می گشاید تا هوای تازه ی صبحگاهی داخل شود؛او کف را تی می کشد و میزهای سفید را تمیز می کند. عود ساخته شده از چوب صندل را روشن می کند و آن را در کنار پرتره ی الهه لکشمای که بر دیوار نصب شده است قرار می دهد،  حلقه ی قدیمی گل یاسمن را برمی دارد و حلقه ی تازه را جای گزین می کند.کومار صاحب رأس ساعت 8:30 وارد  می شود،به سرعت دفتر روزانه را باز می کند،و شروع به تراز کردن حساب ها می کند.ویوک حدود ساعت 9:00،باوجود توبیخ همیشگی صاحب ، پرسه زنان وارد می شود.الک به جز دو وقفه ی چای پانزده دقیقه ای در ساعت های 11:00صبح و 5:00عصر و نیم ساعت وقفه ی نهار در ساعت 1:00،کل روز را بی وقفه کار می کند.او ساعت 8:00 هرشب درهای فروشگاه را قفل می کند.

او با اتوبوس به خانه برمی گردد،جایی که مادرش شام او را گرم نگه داشته و کنارش می نشیند تا او غذایش را بخورد.الک می تواند پیش بینی کند او می خواهد از چه صحبت کند.ابتدا،از او خواهد پرسید که روز خوبی داشته است،که الک همیشه می گوید داشته است.بعد به او درباره ی روز خودش می گوید: لباس ها را شسته است،آرتروزش خیلی بدتر شده است،به فروشگاه رفته است تا سبزی جات بخرد،قلنج کودک همسایه را گرفته است. درپایان، سعی می کند او را به بحث ازدواج بکشاند.بعضی روزها او در این باب موذیانه عمل می کند:

"برادر زاده ی سوارنا خیلی زیباست.پسرم ،من عکسی از او دارم.می بینی؟ واقعن دوست داشتنی نیست؟ چنین پوست لطیفی!اون روز آب نبات کشی درست کرده بود.چه دست پخت معرکه ای!"

بعضی روزها که آرتروزش عود می کرد،یا وقتی زن های همسایه از او می پرسیدند چرا الک هنوز مجرد است، بی تابی اش او را صریح تر می کرد:

"پسر،الان کومار صاحب به تو پول خوبی می دهد. تو می توانی از پس مخارج یک زن و یک بچه—شاید حتی دو تا—برآیی! نمی خواهی من رو مادربزرگ کنی؟"

الک جوابش را نمی دهد،و او به غرولند ها و رجزهایش ادامه می دهد تا سرانجام از پا در می آید و بر روی حصیرش به خواب می رود. پس از غذا الک به رختخواب می رود.چشم هایش را که می بندد نقاط رنگارنگی می بیند که ساری های با طرح ها و رنگ های مختلف را تداعی می کنند.

جمعه ها روز ویژه ای هستند،و الک ساعت یک بعدازظهر غذایش را در رستورانی می خورد که تا ابریشم لکشمای پیاده ده دقیقه راه است.غذای مخصوص آن جا چانا ماسالا[8] به همراه روتیس[9] است.استدلال او این بود،یک روز ویژه شایسته ی یک نهار ویژه هم هست.پس از صرف غذا او دست هایش را در دست شویی رستوران بارها و بارها با صابون معطر لیمویی می شوید.وقتی مطمئن می شود که بوی تمیزی گرفته اند،از دستمال گردن چهارگوشش برای پاک کردن با دقت آن ها استفاده می کند.

بعد به سوی ایستگاه اتوبوس راه می افتد،درحالی که به حرکت پاهایش بر روی سنگ ها خیره می شود،و از آن جا که مشتاقانه منتظر سپری کردن باقیمانده ی روز است،به سنگ هایی که آن ها را از قبل می شناسد لبخند می زند.اما اتوبوس شماره ی 51 همیشه کمی دیر می کند و این باعث بی تابی الک می شود.وقتی اتوبوس را می بیند از جا می پرد و به سرعت سوارش می شود.این اتوبوس معمولن هیچ وقت در این ساعت پر نیست،و تقریبن همیشه یک صندلی کنار پنجره برای الک خالی است.در جایش مستقر می شود و به صدای موتور اتوبوس گوش می دهد،و به ابرهای سفید و نرم می نگرد. آن ها شکل های مفرحی به خود می گیرند:یک سگ کوچک با دمی فرفری، مرد چاقی که قوز کرده است،یک دسته بالن.

یک ایستگاه مانده به میدان تاگور[10]،الک خود را جمع می کند و دستی به موهایش می کشد.تا پنج دقیقه ی دیگر به میدان تاگور می رسد،او هرلحظه بیشتر مضطرب می شود.نگران است که نکند او آن جا نباشد،و یا تصمیم گرفته باشد دیگر هرگز نیاید.با نگرانی به پنجره نگاه می کند و در میان افرادی که در ایستگاه منتظر اتوبوس هستند به دنبال او می گردد. اما او همیشه آنجاست.سوار اتوبوس می شود و چشم هایش در جستجوی الک به اطراف دودو می زنند؛سپس،دقیقن به سوی صندلی او رفته، کنارش می نشیند،و ناگهان دستان همدیگر را می گیرند،محکم و مخفیانه.

الک اسمش را نمی داند،یا سنش را،یا هیچ چیز دیگری درباره اش.اولین باری که سوار این اتوبوس شد چند ماه پیش بود که کومار صاحب او را برای رساندن پیغامی فرستاده بود.دختر آن روز سوار شد،کنارش نشست و دستانش را در دست گرفت.دختر خودش را به او چسبانده بود و الک با وجود معذب بودن،بیشتر از این که خانمی به این زیبایی خواسته دستان او را بگیرد شوکه و متحیر بود.

وقتی الک آن بعدازظهر به ابریشم لکشمای بازگشت،با دودلی از کومار صاحب خواهش کرد که در صورت امکان روزهای جمعه از ساعت 1تا4 به او سه ساعت وقت نهار بدهد.

کومار صاحب لبخند زنان گفت:"البته،" این اولین باری بود که الک از او چیزی خواسته بود.

و از آن پس هر جمعه،الک همیشه در همان زمان و در همان اتوبوس حاضر بود و دختر همواره در ایستگاه میدان تاگور سوار می شد.

دختر مستقیم به روبرو نگاه می کند،و نه به او،که هر از گاهی دزدانه نگاهی به دختر می اندازد،و سعی می کند شکل چشم ها ،سایه روشن پوست تیره،و خطوط چهره اش را به خاطر بسپارد.یک بار که به پایین،به دست های درهم قفل شده شان نگاه کرده بود،متوجه شد که پوست دختر کمی تیره تر از اوست؛او می دانست که مادرش یک عروس تیره پوست را تأیید نخواهد کرد،و این اندیشه لبخندی بر لبش آورد.ساری های دختر همیشه ساده اما نسبتن شیک بود،و الک از فکر کردن به این که اگر پولش را داشت کدام یک از ساری های ابریشم لکشمای را برای او می خرید، لذت می برد.به علاوه،او از نحوه ی پوشیدن ساری های دختر در روزهای جمعه یادداشت برمی داشت—که انتهای آن را تا زده و به پیراهنش سنجاق می کند،یا آن را آزادانه بر بازوانش رها می کرد،یا مانند یک شال آن را بر شانه هایش می انداخت—و وقتی به مانکن ها لباس می پوشاند،از سبک پوشش او تقلید می کند.

 

بعضی روزها چشم های دختر برق می زند،و الک فکر می کند او جوان است،بسیار جوان،شاید حتی کم تر از بیست سال. روزهایی دیگر دهانش شکل مصممی به خود می گیرد که او را مسن تر  نشان می دهد.الک می اندیشد نکند او متأهل باشد،و شاید شوهرش باعث این حالت غمگینی است که او به لب هایش می دهد.در همین هنگام جریان شدید خشم و حسادت را درخود احساس می کند. شوهر را تصور می کند—مردکی عوضی،بی رحم و حق ناشناس؛ الک احساس می کندکه می تواند برای به دست آوردن او بجنگد.

 

دختر همیشه در ایستگاه مجستیک پیاده می شود؛درحالیکه از راهرو اتوبوس می گذرد و از پله ها پایین می رود،لبخندی عمیق بر لب هایش در اهتزاز است.الک همچنان تا دو ایستگاه دیگر همان جا می نشیند و در ایستگاه ویسنت پیاده می شود.آن جا به قنادی می رود تا برای مادرش یک جعبه آب نبات کشی[11] بخرد. به مرد قناد با صدای بلند احوال پرسی می کند و لبخندی بشاش تحویل او می دهد.از خانواده اش می پرسد—او می داند که قناد دو دختر مدرسه ای و همسری دارد که مرتب دچار حمله های آسم می شود.الک با لحنی مطمئن و روشن درباره ی کریکت و سیاست با او بحث می کند،و لطیفه و مثل های فکاهی می گوید. تصور می کند که قناد راجع به او به دوستان و مشتریانش می گوید:"جوان باهوش و باحالی هست که هر جمعه به مغازه ام می آید تا بسته ای آب نبات کشی بخرد. چه پسر جوان بااستعداد و خوش برخوردی!"

 

الک بسته ی آب نبات را در جیب پیراهن تونیکش می گذارد و با اتوبوس بعدی به فروشگاه برمی گردد.

 

ویوک معمولن گوشه ی خیابان ایستاده و سیگارکشان منتظر است تا او را دست بیاندازد.

 

"سلام دختر کوچولو! قرارت با ملکه ی زیبایی هند چطور بود؟یا شاید با شاه سبیل هند؟"

 

الک با سر پایین از کنارش رد می شود؛سعی می کند صدای بلند و سرشار از اعتمادبه نفسش را پنهان کند،اما لبخندی رازآلود از درون گرمش می کند.هروقت یکی از زن هایی که برای خرید ساری به فروشگاه می آیند مچی باریک و پوستی تیره و ابریشمین دارند،الک می اندیشد که شاید خود او باشد.در آن لحظه ی کوتاه،قبل از این که جرأت کند سرش را بالا آورده و به صورت زن نگاه کند تا بفهمد که او تنها یک مشتری است،جریان تپنده ی هوا را در منخرینش احساس می کند و ضربان قلبش را در گوش هایش می شنود، و او سرشار از سعادت است. .

 

ترجمه : آرش رادمنش

10آبان 1387

Email:arash.radmanesh@gmail.com

 

  

 

 

  



[1] - Alok

[2] - Lakshmi  الهه ی بخت و عشق در اساطیر هندوستان،و معادل ونوس یونانی و آفرودیت رومی:

[3] - Sari : لباس بلند و یکسره ای که هندی ها می پوشند،که معمولن مشتمل است بر پارچه ای که به دور بدن می پیچند

[4] - Bangalore شهری در جنوب هندوستان :

[5] - Torso : بدن انسان بدون دست،پا و سر

[6] - Namaste : حالت قدردانی در آیین هندی ها که کف دست ها را روی هم گذاشته و به سمت شخص مورد احترام می گیرند.

[7] - Ganesh Temple

[8] - channa masala :ترکیبی از چند ادویه ی هندی و آرد نخود

[9] -roti  نوعی نان هندی است که لایه ای از خمیری مخصوص روی آن می کشند:

[10] - Tagore Circle :میدان تاگور؛تاگور بزرگ ترین و مشهور ترین شاعر تاریخ هندوستان است

[11] - cashew candy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
سه شنبه 31 فروردین1389
800x600

         مراسم وداع1

                          جرالد استرن            

 

دسته ای کله ماری2 بالغ پایین دریاچه

 مراسم وداع برگزار میکنند—صدای هیس از اندام سفیدشان

بیرون می آید، سرهاشان چون شترمرغ بالا و پایین می رود،

لعنت میفرستند بر مراسم غمانگیزی که

 مجبور کرده است شان سلانه سلانه به درون آب بازگردند

پس از زندگی که در زیر صخره ها داشتند، آرزو می کنند

که ای کاش می توانستند بار دیگر در آفتاب دراز بکشند

 

و رویای بازکردن بالهای نیرومندشان را ببینند؛

در آرزوی این که، این بار،

ای کاش میتوانستند در آسمان پرواز کنند مانند اسبها،

دمهاشان راست، یالهای سفیدشان در اهتزاز

دهانهاشان باز، دندانهای تیزشان درخشان

قطرههای رحمت از چشمهاشان چکان

نور خرد از پیشانیشان تابان.

 

26اسفند 1386

مترجم : آرش رادمنش

 

        Email : arash.radmanesh@gmail.com                   

Tel : 09111770388                                

 



  1-Swan Song: برگردان واژه به واژه ی آن "آواز قو" می شود، اما در اصطلاح "مراسم وداع یا بانگ خداحافظی" معنا  می دهد.

 

2-گونه ای ماهی است که به دلیل شباهت زیاد قسمت فوقانی اندامش به مار آن را کله ماری نامیده اند. این ماهی ها می توانند از اکسیپزن اتمسفر (هوا) تنفس کنند چون در کنار آبشش شان یک شش کوچک هم دارند. کله ماری ها مدت های طولانی توان ماندن در بیرون آب را دارند و دوران کودکی شان را تمامن در خشکی می گذارنند و سپس پس از بلوغ برای زندگی به آب می روند.

---------------------------------------------

A bunch of old snakeheads down by the pond
carrying on the swan tradition -- hissing
inside their white bodies, raising and lowering their heads
like ostriches, regretting only the sad ritual
that forced them to waddle back into the water
after their life under the rocks, wishing they could lie again
in the sun

and dream of spreading their terrifying wings;
wishing, this time, they could sail through the sky like
horses,
their tails rigid, their white manes fluttering,
their mouths open, their sharp teeth flashing,
drops of mercy pouring from their eyes,
bolts of wisdom from their foreheads.
o

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 6 اسفند1388

The Writer  

In her room at the prow of the house

Where light breaks, and the windows are tossed with linden,

My daughter is writing a story.

 

I pause in the stairwell, hearing

From her shut door a commotion of typewriter-keys

Like a chain hauled over a gunwale.

 

Young as she is, the stuff

Of her life is a great cargo, and some of it heavy:

I wish her a lucky passage.

 

But now it is she who pauses,

As if to reject my thought and its easy figure.

A stillness greatens, in which

 

The whole house seems to be thinking,

And then she is at it again with a bunched clamor

Of strokes, and again is silent.

 

I remember the dazed starling

Which was trapped in that very room, two years ago;

How we stole in, lifted a sash

 

And retreated, not to affright it;

And how for a helpless hour, through the crack of the door,

We watched the sleek, wild, dark

 

And iridescent creature

Batter against the brilliance, drop like a glove

To the hard floor, or the desk-top,

 

And wait then, humped and bloody,

For the wits to try it again; and how our spirits

Rose when, suddenly sure,

 

It lifted off from a chair-back,

Beating a smooth course for the right window

And clearing the sill of the world.

 

It is always a matter, my darling,

Of life or death, as I had forgotten.  I wish

What I wished you before, but harder.

---------------------------------

    نویسنده 

 ریچارد ویلبور

در اتاقش بر دماغه‌ی خانه

آن‌جا که نور می‌شکند،

و پنجره‌ها نمد پوشیده‌اند

دخترم دارد داستانی می‌نویسد

در پله‌کان توقف می‌کنم،می‌شنوم

از پشت در بسته غریو کلیدهای ماشین تحریر را

چون زنجیری که بر لبه‌ی کشتی کشیده می‌شود

جوان مثل او،مصالح زندگی‌اش

کالایی گران‌بهاست، و گاه سنگین:

برایش سفر خوبی آرزو می‌کنم.

اما حالا اوست که مکث می‌کند،

انگار که برای پس زدن افکار من و ساختار ساده‌شان

سکوتی رشد می‌کند،

 که در آن گویی تمامی خانه غرق در اندیشه‌اند

و بعد او دوباره به کار بازمی‌گردد با غریو خوشه‌ای

ضربه‌های انگشت، و بعد دوباره سکوت است.

به یاد می‌آورم ساری را که گیج شده بود

و گیر افتاده بود در دقیقن همان اتاق، دو سال پیش

چطور دزدکی وارد شدیم، پنجره را باز کردیم

 

و عقب‌نشینی کردیم، که نترسانیمش

و چگونه برای یک ساعت ناگزیر از شکاف در

به آن موجود تیره، براق، وحشی و

رنگین‌کمانی نگاه می‌کردیم

که خود را به روشنایی می‌کوبد و چون دستکشی سیاه

 بر زمین سخت می‌افتد، یا بر روی میز،

و آن‌گاه، خونین و مالین صبر می‌کند،

تا توانی تازه بیابد برای تلاش مجدد ؛

 و چه پروازی کرد روحمان

وقتی که او، به آن طرز غافلگیرکننده‌ راسخ،

از پشتی صندلی پرواز کرد

و در مسیری صاف رفت به سوی پنجره‌ی باز

و پیدا کرد آستانه‌ی جهان خارج را.

عزیز من، مسئله همیشه این است،

که مرگ یا زندگی، و من از یاد برده بودمش.

 برایت همان را آرزو می‌کنم که پیش‌تر کرده بودم،

 اما این بار سخت‌تر.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
دوشنبه 24 فروردین1388

خیلی از آن ها متنفر نباش

   ماتیو ام.کویک

مثلن می توانستم بگویم،"هیچ مقدار پولی در دنیا نمی تواند آن دختر شش ساله را به زندگی بازگرداند،هرچند،کمپانی ما غرامتی به خانواده اش می پردازد." من می توانستم این کلمات را به انگلیسی،هندی،و عربی –اما نه اردو— بگویم.

ملیت من هندی است،اما خیلی از راننده ی پاکستانی متنفر نیستم.

عمومن،من پاکستانی ها را دوست ندارم،اما می توانم با آن ها کار کنم،چون من یک حرفه ای هستم. و با این وجود،هنوز اردو یاد نگرفته ام.

چرا نه؟

شاید فکر کنید اگر اردو یاد گرفته بودم جایی به دردم می خورد.

اگر آن روز اردو بلد بودم،می توانستم با راننده ی پاکستانی صحبت کنم. می توانستم از او بپرسم،"چرا بطری آب را به سوی آن دختر کوچک پرتاب کردی؟" اما چیزی که شما درک نمی کنید این است که او مطمئنن به من دروغ می گفت،مثلن می گفت که بطری آب تصادفن از پنجره ی کامیون به بیرون پرتاب شده است. یا شاید می گفت که او بطری آب را بلند و به پیاده رو پرتاب کرده است و دختر حریصانه به طمع این که بتواند چیزهای دیگری از او بسلفد،بی احتیاط به سوی خیابان دویده است.اما همان طور که می دانید،من نمی دانم که مرد پاکستانی، اگر شخصن از او می پرسیدم، چه ها به من هندی می گفت. زیرا من هرگز به خودم زحمت یادگیری اردو را نداده ام—من هندی به زبان مرد پاکستانی حرف نمی زنم.

من فقط ترجمه ای را دارم که راننده ی دیگری اهل شمال هند—که به حد کافی اردو می دانست—برایم به هندی ترجمه کرده است.وقتی جملات را به انگلیسی ترجمه کردم،سربازان آمریکایی داستان مرد پاکستانی را حقیقت مسلم دانستند،چون آمریکایی ها نمی دانستند که پاکستانی ها،به عنوان یک ملت،به راحتی دروغ می گویند،به ویژه وقتی یافتن مقصر مد نظر باشد،و زن ها درحال شیون و زاری باشند،و بسیاری از مردم در جستجوی این باشند که از اتفاقی که افتاده  سر در بیاورند،و ریسک و مخاطره در کار باشد، و هیچ انسان عاقلی نمی خواهد به منحرف کردن دختری شش ساله به سمت مسیر کاروان کامیون های درحال گذر متهم شود—چه برسد به پاکستانی ما که چنین بی دقتی مفتضحی مرتکب شده است.

مثلن می توانستم بگویم ،"خسارت کامیون هجده چرخی که به دختر شش ساله ی عراقی زد بسیار ناچیز برآورد می شود." من می توانستم این کلمات را به انگلیسی،هندی،و عربی –اما نه اردو— بگویم.

این که نام من چیست چندان مهم نیست.من هندی هستم. هندی چیزی است که شما به خاطر خواهید سپرد. هندی چیزی است که وقتی به من نگاه کنید آن را خواهید دید.هندی چیزی است که اگر سیلاب هاب اسمم را تلفظ کنید آن را خواهید چشید. هندی چیزی است که وقتی غذای محبوبم را خورده ام آن را در حالی که از منافذ تنم بیرون می زند خواهید بویید. من هندی هستم، اما وقتی یک هندی به زبان های بسیاری صحبت می کند دیگر نمی تواند پشت ملیتش پنهان شود. این وظیفه ی من است که با اقوام مختلف ارتباط برقرار کنم. آن روز این وظیفه ی من بود که سربازان آمریکایی را به جایی راهنمایی کنم که مطمئن باشند کاروان به موقع و به سلامت خواهد رسید. بله، ضمنن این هم وظیفه ی من بود که مطمئن باشم راننده هایم—پاکستانی یا غیر پاکستانی—بطری های آب را به سوی دختران کوچک تشنه که از آن سوی خیابان با ولع دست تکان می دادند پرتاب نکنند، و همه ی راننده ها قواعد کار ما را آشنا باشند.

شاید—ممکن است شما اشاره کنید— که این وظیفه ی من بود که در آن روز اردو بلد باشم، اما من نمی توانم بفهمم که این موضوع در نهایت چه کمکی می توانست به پایان ماجرا بکند.آن جا راننده ی دیگری بود که کار ترجمه را انجام داد،و از آن جا که من اردو نمی دانستم،توانستم خونسردی و آرامشم را حفظ کنم،چون مجبور نبودم سعی کنم حرف های پاکستانی را باور کنم.من مجبور نبودم لب زدن او را تماشا کنم.مجبور نبودم به چشم هایش نگاه کنم.من فقط مجببور بودم به کلماتی که در گزارش آمده است نگاه کنم،و با سربازان آمریکایی صحبت کنم که از روی وظیفه حرف های راننده پاکستانی را باور کردند.

مثلن می توانستم بگویم،"افسوس می خورم که وقتی داشتم کنار جسد دختر شش ساله ی عراقی ترجمه می کردم،هیچ احساس بدی نداشتم،اما حسرت کمی بعدتر آمد و از آن پس با من باقی ماند—به ویژه وقتی به عکس فرزندان خودم نگاه کردم."

این چیزی است که از بعد تصادف فکرم  را مشغول کرده است: وقتی خودم بچه بودم، بیرون دهلی نو با دوستانم فوتبال بازی می کردیم.پس از حدود یک ساعت لگد زدن به توپ و دویدن،توپ(که تنها توپی بود که کل گروه ما بچه ها داشتیم) سرانجام از بین دو کپه لباسی که با آن دروازه را درست کرده بودیم عبور کرد، و دوستم-- که دروازه بان و مسئول گرفتن توپ بود—به خیابان دوید تا توپ را بیاورد و نزدیک بود با ماشینی برخورد کند.راننده کوبید روی ترمز و درست در فاصله ی یک متری دوستم که وسط خیابان میخ شده بود ایستاد.این ترجمه ی چیزی است که راننده با فریاد درحالی که سرش را از پنجره بیرون آورده بود گفت: "دفعه ی بعد زیرت می گیرم.دفعه ی بعد ترمز نمی کنم." کلمات راننده هنوز به وضوح در ذهنم مانده هست،حتی باوجود آن که آن روز همه ی کلمات را به خوبی نشنیده بودم. هیچ کدام از ما حرف راننده را به عنوان یک تهدید جدی درنظر نگرفتیم،بلکه بیشتر برایمان حالت یک صدای پس زمینه برای آن اتفاق را داشت،و ما بعد از آن تا مدت ها به تعقیب توپ ها در خیابان ها ادامه دادیم. پسر دروازه بان به سوی ما دوید و مردی که تهدیدش کرده بود حرکت کرد و رفت. ما بازی را تمام کردیم.هیچ کدام از بچه هایی که آن روز حاضر بودند سخنی راجع به تهدید و ترس نگفتند. خطر حتی برای مان مسجل نشده بود،هیچ ترسی وجود نداشت. تنها اکنون که به عنوان یک مرد به گذشته می نگرم،نیاز به ترس دربرابر حرف های مرد راننده را به آن صحنه ضمیمه می کنم.

من هنوز در ذهن خود آن راننده را که تقریبن پسر دروازه بان را زیر گرفت، پاکستانی       می بینم،درحالیکه می دانم این غیرممکن است چون در آن صورت --من به عنوان یک کودک هندی—نمی توانستم حرف های مرد را که به زبان اردو گفته شده،" دفعه ی بعد زیرت می گیرم.دفعه ی بعد ترمز نمی کنم،" به انگلیسی ترجمه کنم،چون من زبانی را که پاکستانی ها صحبت می کنند نمی دانم،و در همسایگی ما هم هیچ پاکستانی وجود نداشت. با این وجود هنوز در خاطرات من آن راننده پاکستانی است، و همینطور هم خواهد ماند.

می توانستم بگویم،مثلن،"مرگ دختر شش ساله ی عراقی به شدت غمناک است،اما ناچیز به نظر می رسد. این چیزها همه روزه در سراسر دنیا رخ می دهد. حتی وقتی هیچ جنگی در میان نیست تصادفات اتفاق می افتند."

در پیش بینی این نوع موقعیت ها،به من آموخته بودند که به عزاداران تسلیت بگویم،پس من به عراقی هایی که آن جا جمع شده بودند تسلیت گفتم. به عربی گفتم،"متأسفم، از صمیم قلب عمیقن متأسفم." اما صادقانه بگویم،من فقط برای این واقعن متأسف بودم که کاروانم مجبور به توقف برای آن روز شده بود،و این که توسط عده ی بسیاری مردم عصبی،هیستریک و مغشوش محاصره شده بودم.

آن جا سگ کوچکی هم بود که در تلاش بود تا پتویی را که جسد دختر در آن پیچیده شده بود بو بکشد،و بالاخره یک مرد عراقی لگدی حواله ی او کرد.سگ با صدای بسیار بلندی نالید. آن جا پر بود از بزغاله و بچه های کوچک که همه جا بودند.مثل همیشه دسته های کودکان آزادانه به این سو و آن سو می رفتند.زنان سوگواری می کردند،مردها قیافه های خشن و سختی به خود گرفته بودند،با نگاه های خیره،صحبت کنان،به تفنگ های بزرگ سربازان جوان آمریکایی زل زده بودند.

من وقتی دختر شش ساله ی عراقی کشته شد آن جا نبودم. بعدتر به صحنه ی تصادف رسیدم. این تصور من است: بطری آب از دستان پاکستانی رها شد. وقتی بطری به سوی آسمان اوج گرفت،ماهیچه های پای دخترک درگیر شد—درست مثل ماهیچه های یک پسر که در تعقیب توپی است که مسیرش کاملن نامعلوم است.زمانی که او برای گرفتن بطری آب پرید،و تنها فکرش این بود که شانس به دست آوردن آب تمیز را از دست ندهد، تریلر هجده چرخ غول آسای درحال حرکت را ندید،و...

هریک از آن همه کودکی که آن جا بودند می توانست آن کودکی باشد که به سوی خیابان دوید. بچه ها نمی توانند درک کنند که مرگ حقیقت دارد،نه بیشتر از درکی که آن سگ زوزه کش،وقتی تصمیم گرفت پتوی حاوی جسد دختر عراقی را بو بکشد،از لگدی که در پی خواهد آمد داشت.

البته این چندان تقصیر پاکستانی هم نبود.او سعی داشت آب تمیز را با مردم تقسیم کند،کاری که هر انسان شریفی انجام می دهد. ممکن است دیگری تا این اندازه بی دقت نباشد،یا پرتاب دست بهتری داشته باشد، اما این ها به راستی تقصیر پاکستانی نیست. من خیلی از پاکستانی متنفر نیستم. وقتی او را در ذهنم تصویر می کنم—سر پایین،لب ها به هم فشرده،کف دست ها محکم چسبیده به ران ها،ترسان از همه کس و همه چیز— ازش خوشم نمی آید،اما از او متنفر هم نیستم. به هیچ وجه خیلی از او متنفر نیستم.

کودکان خودم آموزش دیده اند که از خیابان دوری کنند.من به آن ها درباره ی دختر شش ساله ی عراقی که حالا مرده است گفته ام. در نامه ای برایشان نوشتم،"این اتفاق ممکن بود در دهلی نو برای شما اتفاق بیفتد. ممکن بود به همین راحتی راننده ای هندی شما را زیر بگیرد." من به فرزندانم راجع به پیکر کوچک دختر که در پتویی پیچیده شده بود گفتم. به بچه هایم گفتم این اتفاقی است که برای کسی می افتد که در عبور از خیابان بی دقتی می کند. همچنین به آن ها درباره ی پاکستانی که بطری آب را انداخته بود گفتم، که او سعی داشت کار خوبی انجام دهد—که خارجی ها ممکن است چیزهای خوبی تعارف کنند— اما این چیزها و کارهای خوب اکثر مواقع بد از کار در می آیند.به آن ها گفتم،"از خارجی ها به راحتی چیزی قبول نکنید."

فرزندان من درحال آموختن انگلیسی و عربی هستند،اما نه اردو.من برای آن ها نامه هایم را به تمامی انگلیسی می نویسم.ضمنن در نامه هایم از عبارات عربی عراقی استفاده می کنم،به اضافه ی راهنمای ترجمه تا همسرم بتواند به آن ها آموزش دهد. من به آن ها می گویم که نباید از پاکستانی ها متنفر باشند،اما فکر نمی کنم هرگز از آنها بخواهم که اردو یاد بگیرند. تنفر واژه ی نیرومندی است،بسیار قدرتمند برای کودکان—بسیار قدرتمند حتی برای مردان بزرگ. به کودکانم می گویم،"مجبور نیستید پاکستانیها را دوست داشته باشید،اما خیلی از آن ها متنفر نباشید."

 

4مهر1387

ترجمه : آرش رادمنش

Email: arash.radmanesh@gmail.com

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
یکشنبه 4 اسفند1387

   ریچارد ویلبور           

 ریچارد ویلبور مارچ سال 1921 در شهر نیویورک به دنیا آمد. در کالج آمرست تحصیل کرد تا زمانی که به خدمت سربازی و نبرد در جبهه‌های جنگ جهانی دوم فرا خوانده شد. بعد از جنگ تحصیلاتش را در دانشگاه هاروارد ادامه داد.

اولین کتاب شعرش با نام تغییرات زیبا و شعرهای دیگر در سال ۱۹۴۷ منتشر شد. از آن زمان او کتاب های شعر بسیاری منتشر کرده است که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به این‌ها نام برد: مجموعه‌ی اشعار۱۹۴۳- ۲۰۰۴ (۲۰۰۴)؛ سنجاقک‌ها: شعرهای جدید و ترجمه ها (۲۰۰۰)؛ شعرهای تازه و گلچین شده (۱۹۸۸)؛ که جایزه‌ی پولایتزر را برایش به ارمغان آورد، فکر خوان: شعرهای جدید (۱۹۷۶)؛ قدم زدن به سوی خواب: شعر‌های جدید و ترجمه ها (۱۹۶۹)؛ اندرز به یک پیامبر و شعرهای دیگر (۱۹۶۱)؛ چیزهای این دنیا (۱۹۵۶)، که با آن برای دومین بار جایزه‌ی پولایتزر و همچنین جایزه‌ی کتاب ملی را دریافت کرد؛ و مراسم و شعرهای دیگر (۱۹۵۰).

ویلبور علاوه بر این‌ها ترجمه‌های بسیاری منتشر کرده است که ترجمه‌ی نمایشنامه‌های فرانسوی –به‌ویِژه نمایشنامه نویسان قرن هفدهم فرانسه مولیر و ژان راسین- و همچنین شعرهای والری، ویلون، بودلر، آخماتووا، برودسکی و دیگران را دربر می‌‌گیرد. او ضمنن نویسنده ی کتاب‌های بسیاری برای کودکان و چند مجموعه قطعات نثر نغز است، و کتاب‌هایی مانند شعرهای شکسپیر (۱۹۶۶) و مجموعه کامل شعرهای پو (۱۹۵۹) را نیز ویراستاری کرده است.

درباره‌ی شعرهای ویلبور منتقدی در واشنگتن پست می‌نویسد: " ویلبور در کارهایش، در دایره‌ی به ظاهر محدود کلاسیسیزم، تنوع رشک برانگیزی را ارائه کرده است. شعرهای او چشمه‌ها و ماشین‌های آتش نشانی را تصویر می‌ کند، ملخ‌ها و قورباغه ها را، و شهرهای اروپایی و خوشی روستاها را. همه‌ی این‌ها ساده خوانده‌ می شوند، وقتی از یک موسیقی بی نظیر کلامی اشباع شده باشی و افکار فشرده‌ای که گیرایی ذهنت را تقویت می‌کنند."

ازجمله ی افتخارات دیگر او می‌ شود به جایزه‌ی والاس استیونس، جایزه‌ی آیکن تیلور برای شعر مدرن آمریکا، مدال فراست، مدال طلا از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا، دو جایزه‌ی بولینگن، جایزه‌ی تی.اس.الیوت، جایزه‌ی بنیاد فورد، دو هزینه‌ی پژوهشی گوگنهایم، جایزه‌ی یادبود ادنا سن وینسنت میلی، جایزه‌ی شعر هریت مونرو، جایزه‌ی افتخاری ادبی کلوب ملی هنر، دو جایزه‌ی پن برای ترجمه، کمک هزینه‌ی پژوهشی رم، جایزه‌ی یادبود شلی، اشاره کرد. ویلبور به عنوان نجیب زاده و شوالیه برگزیده شده و ملک‌الشعرای سابق آمریکا بوده است.

ریچارد ویلبور رئیس افتخاری انجمن شعرای آمریکا است و اکنون در کامینگتون، ماساچوست زندگی می کند.

-----------------------------------------------------------

  /**//* /*]]-->*/

  سوراخی در کف

ریچارد ویلبور

 

سوراخی ایجاد کرده نجار،

در کف اتاق نشیمن، و من اکنون،

ایستاده خیره شدهام به آن

در ساعت چهار بعدازظهر،

آنسان که اشلمان[i] ایستاده بود،

پس از برخورد کلنگش به تاج تروا.

 

خاکارهها به روشنی میدرخشند،

بر توفالهای پرزدار خاکستری؛

و دراینجا دستهای از تراشهها،

بازمانده‌های زمانی که کفی خانه برپا میشد،

طلاییاند و براق، به رنگ

برشهایی از سیبهای مغربی.

 

زانوزنان از پایین نگاه میکنم،

به جاییکه تیرکها پنهان شدهاند؛

خیابان پاکیزه با خرده‌ها و

پاشههای نورش میتابد،

و در تاریکی محض دخول میکند،

آنجا که خطوط موازیش به هم میرسند.

لوله ی رادیاتور،

در آن میانه علم شده است؛

همچون کیوسکی دربسته، ایستاده

در جایی که هیچ چیزی جز شب نیست.

و این‌جا چنانکه در دنیای مرئی دیده میشود،

رنگ سبز به آن نزدهاند.

 

به بزرگی خدا، من بهدنبال چه هستم؟

گنجینه، یا باغ آدم کوچولوها؟

یا آنجا که احدی بر آن پا نگذاشته،

روح مطلق خانه،

آنجا که زمان جای پاهایمان

و کلاف بلند صداهایمان را ذخیره کرده است؟

 

نه، اینها نه، اما غرابت دفن شدهای

که آنچیز آشنا را تغذیه میکند :

بهاری که از آنبه‌بعد آباژور

جذب میکند پرتوهای سرگردان را،

و شعلهور میکند مبل دونفرهی گلدار

و تمامی آن اتاق خطرناک را.


ترجمه : آرش رادمنش



1- Schliemann : باستان شناس آلمانی که بقایای شهر باستانی تروی را کشف کرد

      -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

/* /*]]>*/

A Hole In The Floor

  Richard Wilbur


The carpenter's made a hole
In the parlor floor, and I'm standing
Staring down into it now
At four o'clock in the evening,
As Schliemann stood when his shovel
Knocked on the crowns of Troy.

A clean-cut sawdust sparkles
On the grey, shaggy laths,
And here is a cluster of shavings
>From the time when the floor was laid.
They are silvery-gold, the color
Of Hesperian apple-parings.

Kneeling, I look in under
Where the joists go into hiding.
A pure street, faintly littered
With bits and strokes of light,
Enters the long darkness
Where its parallels will meet.

The radiator-pipe
Rises in middle distance
Like a shuttered kiosk, standing
Where the only news is night.
Here's it's not painted green,
As it is in the visible world.

For God's sake, what am I after?
Some treasure, or tiny garden?
Or that untrodden place,
The house's very soul,
Where time has stored our footbeats
And the long skein of our voices?

Not these, but the buried strangeness
Which nourishes the known:
That spring from which the floor-lamp
Drinks now a wilder bloom,
Inflaming the damask love-seat
And the whole dangerous room.


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~