تبليغاتX
برگردان های یک ننر زده ی آینده دار
چهارشنبه 26 تیر1387

 

 

پس نوشت: گاه نبشتک ها هم نونوار است!

------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------

نور متغیر

 لاورنس فرلینگتی 


نور متغیر

در سانفرانسیسکو 

 هیچ یک از نورهای سواحل شرقی شما نیست 

  هیچ یک از 

  نورهای مروارید سان پاریس شما نیست  

نور سانفرانسیسکو

 نور دریاست

  نور جزیره است 

 و نور مِه

 تپه ها را می پوشاند 

 و در شب به درون می لغزد 

 از دروازه ی طلایی

  تا در سپیده دم شهر را در آغوش بگیرد 

سپس هلسیون[ii] اواخر هر بامداد

 پس از آن که مه ناپدید می شود

 و خورشید خانه هایی سفید نقاشی می کند

  با نور دریای یونان 

 با سایه های پاکیزه ی نوک تیز

 شهر را به شکلی درمی آورد

 که گویا هم اکنون نقاشی شده است

 

اما بادی که در ساعت چهار می وزد

  تپه ها را جارو می کند

 

و سپس حجابی برای نور اوایل غروب

 

و بعد پرده ای دیگر

 وقتی مه تازه ی شبانه

 به این سو می لغزد

و در آن دره ی نورانی

 شهر بی هیچ تکیه گاهی

 بر فراز اقیانوس شنا می کند



-هنوز درباره ی به کاربردن کلمه ی متغیر مطمئن نیستم![i]

: مرغ افسانه ای که دریا و گاهن همه چیز را آرام می کند.Halcyon-[ii]

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------------


به تمثال اوراکل در دلفی

لاورنس فرلینگتی


اوراکل بزرگ، چرا به من خیره شده ای،

آیا من فکرت را خراب کردم،آیا من نا امیدت کردم

من، آمریکوس ، آمریکایی،

مدت ها قبل از سیاهی درون مادرم نوشتم،

از سیاهی اروپای باستانی-- 

حالا چرا به من خیره شده ای

در گرگ و میش تمدن مان--

چرا به من خیره شده ای

طوری که انگار من خود آمریکا بوده ام

امپراطوری جدید

پهناورتر از همه ی اسلافش در تاریخ باستان

با بزرگراه های الکترونیکی اش

محصولات یکسان سازی شده و به هم پیوسته اش را حمل می کند

به سراسر جهان

و انگلیسی، لاتین این روزهای ما--

 

اوراکل بزرگ، آرمیده در گذر قرن ها،

عاقبت اکنون برخیز

و به ما بگو چگونه خود را از خودمان در امان بداریم

و چگونه حکمرانان مان را نجات دهیم

کسانی که مردم سالاری  ما را به توانگرسالاری تبدیل کردند

در دوراهی بزرگ

بین دارا و ندار

همان که والت وایتمن  در آن آواز آمریکا را شنید

 

اه سیبل قرن ها در سکوت،

 تو از رویاهای پرنده،

از معبد نورانی ات سخن بگو

چون صور فلکی عظیم

با اسامی یونانی

که هنوز قاطعانه به ما خیره اند

چون فانوسی دریایی که بر فراز دریا

بلندگوی بزرگش را حرکت می دهد و

از آن بالا فریادگونه سخن گویان می تابد بر ما

نور دریایی یونان

نور الماسی یونان

 

سیبل دوراندیش، همیشه پنهان

عاقبت از مخفی گاهت بیرون بیا

و با ما به صدای شاعران سخن بگو

صدای چهارم شخص مفرد

صدای آینده ی رازآلود

صدای مردم درهم آمیخته

با خنده ای وحشی و شیرین--

و به ما رویاهایی جدید برای رویا دیدن عطا کن،

 

به ما اساطیری جدید برای زندگی کردن عطا کن

 

ترجمه : آرش رادمنش

7فروردین 1387




لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387

این داستان در شماره ی آخر(شانزدهم) فصلنامه ی سینما و ادبیات چاپ شده است:

---------------------------------

ای.سی.ازاندو

ای.اس.ازاندو در سال 1966 در نیجریه به دنیا آمد. چندین سال در شرکتی تبلیغاتی مسئول کیفی تبلیغات فرهنگی بود. باوجود علاقه ی شدیدی که به کشورش نیجریه داشت، به دلیل کمبود ها و عدم وجود شرایط مطلوب برای ادامه ی کار نویسندگی اش به آمریکا مهاجرت کرد. او از مدت ها پیش در سیراکیوس* نیویورک زندگی می کند، جایی که به عنوان استاد در دانشگاه سیراکیوس مشغول به کار است. سال 2006 با داستان نامه ای از خانه* برنده ی جایره ی اول مسابقه ی *، و داستان دیگرش چشمان جیمی کارتر* در سال 2007 نامزد نهایی جایزه ی کین* شد. او تا کنون سه مجموعه داستان منتشر و چندین رمان،مجموعه و گلچین ادبی را ویراستاری کرده است. ازاندو هم اکنون در حال نوشتن اولین رمانش است و مجموعه داستان چهارمش به وسیله ی انتشارات مکنزی* مراحل پیش از انتشار را می گذراند.به گفته ی خودش تنها مشوق ها و محرک هایش برای نوشتن کتاب هایی بوده اند که می خوانده است، و منابع الهام و تأثیرش جان ادگار ویدمن،زادی اسمیت،فیلیپ راث، ریموند کارور و سالینجر بوده اند.

ترجمه و تهیه : آرش رادمنش

27/10/1386

1- E.C. Osondu

2- Syracuse

3- A Letter From Home

4- Jimmy Carter’s Eyes

5- Caine Prize

6- Mackenzie Publication Agency

-------------------------------------------------

نامه ای از خانه

ای.سی.ازاندو

 

چرا تو مانند بچه های خوب نیجریه ای دیگری که به آمریکا رفته اند از آن جا پول نمی فرستی؟تو حتی به خانه ات سری هم نمی زنی.نکند با یک زن سفید ازدواج کرده ای؟ فراموش نکنی که من برایت یک زن خوب پیدا کرده ام .اسمش نگوزی* است.والدینش مسیحیانی باایمان و مادرش مانند من عضو اتحادیه زنان کاتولیک مؤمن* است.لطفن رابطه ی خوبی را که طی سال ها با خانواده ی نگوزی ایجاد کرده ام نابود نکن.

از تو می خواهم مثل پسر کاکا* نشوی که با هزینه ی مردم محل* به آمریکا فرستاده شد،و بعد با یک زن سفید بازگشت و به خانواده اش اجازه ی سر زدن به آن ها در اقامت گاه سفید پوست نشین شان واقع در منطقه ی حفاظت شده دولت لاگوس* را نمی داد.او سگ های بزرگی داشت که زنش با آن ها مثل بچه هایش رفتار می کرد.در همان یک دفعه ای که پسر کاکا از خانواده اش بازدید کرد،حاضر نشد در خانه ی قدیمی پدرش بخوابد،مدعی بود که آن جا کثیف است،و زنش را برداشت تا شب را در هتل بگذرانند. او مثل یک فرزند شیر پاک خورده به بزرگان محل ادای احترام نکرد و دستش را به سوی آن ها دراز کرد تا با آن ها دست بدهد.

یا بگو ببینم به نظر تونگوزی در آن عکسی که برایت فرستادم و در آن لباسی بلند پوشیده و یک گل هیبیسکوس* به دست دارد،به قدر کافی زیبا نیست؟ او در کالج معلمان زن کاتولیک درس خوانده و از پشت زنانی است که پسرانی نیرومند می زایند.

پسر اوگاگا* که همین چند سال پیش به آلمان فرستادندش برای پدرش یک ب.ام.و مشکی فرستاده،ساخت یک قصر بیست اتاقه را تمام کرده و در حال کندن و آماده کردن پی و مقدمات ساخت یک هتل بزرگ است.الان اینجا دم غروب است و من باید نوه ام را روی زانوی خسته ام بخوابانم قبل از آن که به بهشت بروم و در یکی از قصرهای بسیاری زندگی کنم که خدا برایم مهیا کرده است. از وقتی غرفه ام در فروشگاه را برای فرستادن پول برای تو،تنها پسرم،به آمریکا، فروخته ام ؛مایه ی خنده و تمسخر اهل محل شده ام، و حالا مجبورم جنس هایم را مثل دوره گردها روی طبق بگذارم و بفروشم.

تو قول داده بودی برایم ماشین بخری و یک راننده استخدام کنی تا من مثل زن نخست وزیر بر صندلی پشتی بنشینم و به راننده دستور بدهم و او مرا به دیدن همه ی دوستانم ببرد و تمام آن ها از حسادت سبز شوند. دعا می کنم تو مثل آن پسر ولخرج* نشوی که در کتاب مقدس تمام دارایی اش را به پای شراب و زن به باد داد.

مطمئنم که دختر ابی* یادت هست.او به ایتالیا رفت تا به عنوان یک فاحشه مشغول به کار شود،دقیقن همزمان با رفتن تو به آمریکا.یک سال پیش بود که برگشت،با سوغات های بی نظیر برای پدر و مادرش و همراه با نامزدش که از خانواده ای اصیل و اسم و رسم دار بود.آن ها در کلیسا ازدواج کردند و کشیش گفت با وجود این که گناهان کثیف و نابخشودنی مرتکب شده است،امروز با خون عیسی شستشو و پاک گشته است(پس از آن که اعانه ای پر ملاط برای تعمیر سقف کلیسا به کشیش تقدیم کرد).حالا او پسری زاییده و هیچ کس یادش نیست که او روزی در ایتالیا فاحشه بوده است.

آن جا با آفریقایی های دیگر دمخور هستی تا ریشه هایت را از یاد نبری؟ هنوز غذاهای آفریقایی می خوری؟ چون می ترسم غذای سفید پوست ها باعث شود منطق و عادت هایت مثل سفید پوست ها شود. پسرم، در راه هایی که انتخاب می کنی تجدید نظر کن و قدم هایت را درست مثل پسر ولخرج کتاب مقدس این بار در جهت ثواب بردار، آن وقت می توانم قبل از مردنم تو را متبرک کنم و از خداوند برایت رحمت بخواهم.

من هر روز نگوزی را به خرج خودم به باشگاه آماده سازی زنان برای ازدواج می فرستم و کلی پول خرج می کنم که راه های شوهر داری را به او آموزش دهند و تا می توانند غذاها و مواد چاق کننده به او بدهند.آن جا پول می گیرند تا او را آن قدر چاق کنند که مثل یک هندوانه ی آب دار، گوشتالو شود و تلپ تلپ صدا بدهد. خداوند قدغن کرده دختری از خانواده ی اصیلی مثل نگوزی روز عروسی اش مانند یک ماهی بنگو* خشک شده لاغر به نظر بیاید. این روزها فرستادن یک عروس آینده به یکی از این باشگاه ها پول کلانی می خواهد چون زنانی که این مکان ها را اداره می کنند همگی درحال مرگ هستند، یا پیر و فرتوت شده اند و نسل جوان های جدید این جاها را عصر حجری و وحشیانه می خواند. این ها ترجیح می دهند زن هایشان لاغر و خشک مثل دسته ی جارو باشند. به نظر می آید این ها نمی دانند که مردها دوست دارند وقتی شب به خانه می آیند جسمی فربه و گوشتالو را بغل کنند.

پسرم، هرگز من را به سوژه ی خنده ی مردم تبدیل نکن. از تو خواهش می کنم نگذاری آن ها یی که از من خمیردندانشان را قرض می گرفتند در آخر دندان هایی براق تر و نفسی خوش بوتر داشته باشند. مطمئنم که پسر اُدیلی را یادت هست(شما با هم به یک مدرسه ی ابتدایی می رفتید). او لات محله بود ،حشیش می کشید و کفل دخترها را نیشگون می گرفت، و آیا می توانی باور کنی، آن افولفو* ، آن پسره ی الاف لندهور، یک روز صبح بیدار شد و اعلام کرد که می خواهد به اروپا برود! همه ی ما فکر کردیم که بالاخره ماری جوانا سیم های لخت مغزش را به هم متصل کرده است، اما چقدر در اشتباه بودیم.او با یک کامیون حامل گوجه فرنگی همراه شد و به شرق رفت ، با اتوبوس خود را به مالی رساند و عضو کاروانی از شتر سوارها شد که از صحرا می گذشت. بسیاری از آن ها از تشنگی در بیابان تلف شدند اما او جان سالم به در برد.او در مراکش کاری در یک سایت ساختمانی پیدا کرد و توانست پول کافی بدست بیاورد تا به چند باربر* بدهد که او را با قایق به اسپانیا ببرند. به مقامات اسپانیا گفت که یک لیبریایی است که از جنگ فرار کرده است، و آن ها به او اجازه کار دادند. باید این جا می بودی وقتی دقیقن پنج سال بعد به خانه برگشت : با چمدان ها و جعبه هایی پر از سوغات و یک ست تلوزیون،طلا و بدلی جات،لباس و تا دلت بخواهد پول، که مثل ریگ خرج می کرد. در آن چند روزی که این جا بود خانه ی پدرش چه مکانی که نشده بود؛ جایی که همه ی اهالی می رفتند می نوشیدند و می خوردند. من اصلن دلم نمی خواست همراه جمعیت به آن جا بروم اما این را هم نمی خواستم که متهم شوم تمایل نداشته ام برای او آرزوی کامیابی کنم.پس پاهایم را تا آن جا کشاندم و همراه بقیه با آن خانواده نوشیدم و خوردم و شادی کردم.آن جا همه ی نگاه ها به سوی من بود، و از من می پرسیدند چه خبر از پسر تو، پس کی با سوغاتی های خوب باز می گردد، کی مثل اُدیلی ها ما را دعوت می کند تا بیاییم بخوریم و بنوشیم؟ گل پسرت را می گوییم که به آمریکا پرواز کرده است.به پسر اُدیلی نگاه کن که با پای برهنه و پیاده رفت، و با پول و سوغات گران بها بازگشت. البته هیچ کس این حرف ها را به زبان نیاورد، اما من می توانستم آن ها را از چشمهاشان بخوانم. سنگینی نگاه شان را لحظه ای از رویم برنمی داشتند، وقتی کوکا می نوشیدم،وقتی برنج جولوف* می خوردم و وقتی به طرز احمقانه ای مثل مرغ سرکنده می رقصیدم. جوانک یک بار دیگر بازگشته است،این بار با هواپیما، وقول داده است دفعه ی بعد که بیاید خانه ی پدرش را خراب کند و جای آن برایش یک قصر بسازد.

مدتی است وسوسه شده ام نگوزی عروس تو را به آزوکا پسرعموی جوانت بدهم تا برایم یک بچه بیاورد و بتوانم او را روی زانو هایم،قبل از آن که بیش از حد فرسوده و از کار افتاده شود، تاب بدهم و بخوابانم.اما مادر نگوزی قبول نمی کند. او با غر غر دست هایش را به هم زد،مثل مار هیس کرد و گفت: "مگر دختر من گوشت قربانی است که از این دست به آن دست شود! یکی دستمالی اش کند و تکه ای از آن بردارد و بعد آن را به دیگری بدهد!" با لحن استهزا آمیزی به سویم پرخاش کرد و در حالی که به آرامی از من دور می شد گفت که اگر بار دیگر بخواهد برای دخترش شوهری پیدا کند، خانواده ی بهتری برای او پیدا خواهد کرد، خانواده ای که در آن همه چیز رشد کرده و رسیده باشد، نه مثل خانواده ی ما لم یزرع و بی روح. بعد از این اتفاق او دیگر در جلسات انجمن زنان کاتولیک شرکت نمی کند و هر وقت مرا می بیند که به سمتش می آیم،با عجله به آن سوی خیابان می رود.

تو هیچ بهانه ای برای نفرستادن پول نداری،چون اتحادیه ی غرب در خیابان ما یک دفتر تأسیس کرده است. هر روز می بینم زنان و مردانی که فرزندان مهربان و دلسوزی در آمریکا دارند شاهانه به سوی دفتر گام بر می دارند و در حالی که با غرور به اطراف نگاه می کنند ، با بقچه های پر از بسته های بزرگ اسکناس نایرا* بیرون می آیند. آن ها دست آزادشان را برایم تکان می دهند و بسته های پول را محکم می چسبند، انگار می ترسند که بخواهم مقداری از پولشان را قرض بگیرم.

این را بدان که گوش من پر شده است از نصیحت ها و پیشنهاداتی که مردم مختلف درباره ی تو به من می دهند.به هر صورت همان طور که مردم در دیار ما می گویند ، روزی که در آن یک فیل بمیرد روزی است که هر نوع چاقویی در آن پیدا می شود. یک بار یک دکتر بومی گفت که می تواند طلسمی مخصوص همین کار به من بدهد که کاری می کند تو در آمریکا هر کاری که داری رها کنی و با اولین پرواز به نیجریه بازگردی.گفت این طلسم تا حدی قدرت دارد که حتی اگر هیچ پروازی به این جا نباشد، با اولین کشتی باز خواهی گشت.اما تو پسر من هستی، تو از میان پاهای من به این دنیا قدم گذاشته ای و من هرگز نمی توانم کاری کنم که به تو صدمه و آسیبی برساند. پسر اُکلسی* با طلسمی شبیه این از آمریکا بازگشت. او اکنون در خانه و کنار پدر و مادرش است؛ او ژاکتی ژنده می پوشد و مثل روح در خیابان ها بالا و پایین می رود و بچه ها را می ترساند، همیشه خنده ای ترس ناک بر لب دارد و زیر لب اسم شهرهای بزرگ آمریکا را مثل ورد زمزمه می کند.

نمی خواهم تهدیدت کنم یا بترسانمت اما لطفن کاری نکن که چاره ی دیگری نداشته باشم. تو در روزی متولد شدی که آمریکایی ها برای اولین بار به ماه رفتند و با یک بیماری چشمی به نام آپولو* بازگشتند. خوب به خاطر دارم که همین که آن ها از ماه به زمین بازگشتند چشم های همه ی مردم قرمز شد و مثل شیر آب چکه می کرد. گفته می شد که این بیماری مجازات و عذاب الهی است بر مردم زمین که از فاصله ی نزدیک تر به چشم هایش خیره شدند و جای پاهاشان را بر چهره اش باقی گذاشتند. به همین دلیل وقتی گفتی می خواهی برای تحصیل به آمریکا بروی، اصلن تعجب نکردم. حتی وقتی بچه ی کوچکی بودی ،هر روز کانال بونانزا* را از تلوزیون قدیمی سیاه و سفیدمان نگاه می کردی و هر هفته اسم جدیدی به خود می دادی.یک هفته دان بلاکر* بودی، هفته ی بعد پرنل رابرتز* و بعد تر مایکل لاندن* و لورن گرین*. هنوز به مدرسه نرفته بودی که کلاه کاوبوی* سرت می گذاشتی، تکه چوب خشکی که وانمود می کردی سیگار است گوشه ی لب، لب هایت را جمع می کردی و از توی دماغ با صدایی که سعی می کردی شبیه هنرپیشه های توی تلوزیون باشد حرف می زدی. اصلن تعجب نکردم وقتی که گفتی می خواهی به آمریکا بروی چون تو در روزی به دنیا آمدی که پرچم آمریکا در کره ی ماه کاشته شد، و شب هایی که قرص ماه کامل می شد، در حالی که بقیه ی کودکان سعی می کردند شکل های مختلف در ماه ببینند، تو دوان دوان به حیاط پشتی می آمدی و به من می گفتی پرچم آمریکا را در ماه دیده ای که به سوی تو به اهتزاز درامده و تکان تکان می خورده است.

و حالا می خواهم یک راز خانوادگی را با تو در میان بگذارم.اوایل دهه ی 1940 پدرت موفق شد از دانشگاه هاوارد* پذیرش بگیرد.همان هاوارد که پان آفریکانیست* بزرگ و رهبر مبارزات استقلال طلبانه ی کشورمان، نمدی آزیکو*ی بزرگوار و شریف را بوجود آورده است.پدربزرگت همه ی مزارع اش را به کمپانی اتحادیه ی آفریقا فروخت تا بتواند هزینه ی سفر او را با کشتی های شرکت دمپستر بزرگ تأمین کند.مادربزرگت هم زیورآلات اش را فروخت و پولش را به او داد.وقتی پدرت به بندر لوگوس رسید،به دام افراد شیاد افتاد.آن ها متقاعدش کردند که می توانند پول هایش را دوبرابر کنند.آن شیادان سربازان نیروهای مرزی آفریقای غربی بودند که تازه پس از نبرد در برمه از خدمت مرخص شده بودند.آن ها تمام روز را در اسکله ولگردی می کردند و به دنبال دهاتی های ساده لوحی مثل پدر تو می گشتند. پدرت برای خودش این طور استدلال کرده بود که اگر پولش دوبرابر شود،نیمی از آن را به خانواده اش پس می دهد و با نیمه ی دیگر به آمریکا سفر خواهد کرد.مردان شیاد پول او را گرفتند و پس از چندی صندوقی به دستش داده و از او قول گرفتند که تا فردا بازش نکند. وقتی پدرت در صندوق را باز کرد، در آن دسته های تر و تمیزی از روزنامه دید که به سایز اسکناس ده پوندی بریده شده بودند. او پس از این که فهمید چه کلاهی سرش رفته، چنان آشفته شد که تصمیم گرفت خود را به اقیانوس اطلس بیاندازد، که زنی کلوچه فروش جلویش را گرفت و او را به خانه اش برد.پس از چندی به عنوان معلم خصوصی مشغول به کار شد و توانست مقداری پول پس انداز کند. سپس برای بدست آوردن فرصت های بهتر شغلی به سیرالئون رفت. آن سوترها در خانه،خانواده اش تصور می کردند او اکنون در آمریکا مشغول به تحصیل است. در همان روزها که او در سیرالئون به سر می برد پدربزرگت به شدت مریض شد.به عنوان پسر ارشد،همه منتظر بودند که او بر بالین پدرش حاضر شده و وقتی او آخرین نفسش را کشید، دست هایش را صلیب وار بر روی سینه اش قرار دهد. ریش سفیدان جلسه ای برگزار کردند و تصمیم گرفتند از جادوگری بخواهند طلسمی کند که او را بازگرداند. و این طلسم بود که پدرت را از سیرالئون به خانه آورد. به محض رسیدن او پدربزرگت نفس آخرش را کشید،اما نه قبل از اینکه بتواند پسرش را که قلب او را شکسته بود آق کند. پدربزرگ در نفرینش گفت همان طور که پدرت او را مأیوس کرد، پسر خود او نیز همین کار را با او خواهد کرد.

آیا هنوز یادت هست پرنده هایی را که آن همه راه از استرالیا به روستای ما مهاجرت می کردند تا در شالیزارها آشیانه بسازند؟ آن ها حلقه های طلایی براقی به دور پاهایشان داشتند که بر رویشان نوشته شده بود "پارک وحش ملبورن". باید یادت باشد که برای تماشای پرنده ها می رفتی که تمام روز می خواندند و بازی می کردند، به دنبال دانه های برنج می گشتند و در حوضچه های آب شالیزار شنا می کردند. آن ها پرنده های رنگارنگ بزرگی بودند با پرهایی که انگار با قلم مو بر روی تنشان نقاشی شده بود. مزرعه دارها هرگز آزارشان نمی دادند؛ آن ها مهمان های باشکوهی بودند و به همین شکل هم با آن ها رفتار می شد، هیچ وقت خرابکاری نمی کردند،برخلاف کولا*ها ،تنها دانه های برنجی را که بر روی زمین افتاده بود نک می زدند. به محض این که زمان دروی محصولات فرا می رسید، به دور هم جمع می شدند و با هم پچ پچه می کردند، انگار برای سلامتی همگان در سفری که درپیش دارند دعا می کنند، و همزمان مانند یک گروه منظم پرمی کشیدند.

اما یک سال ،یکی از پرندگان مهاجر عقب کشید.درحالی که بقیه ی پرندگان دور هم جمع شده بودند، خود را گرم می کردند و آماده ی پرواز می شدند، او گوشه ای روی زمین نشسته بود و بی توجه به خاک نوک می زد. پرندگان درحال حرکت به او اشاره کردند و با زبان جیغ مانند پرنده ای شان به او نهیب زدند که عجله کند. اما او به ایشان کوچکترین محلی نگذاشت. پرندگان،نا امید شده و او را پشت سر گذاشتند و رفتند. وقتی کشاورزان روز بعد پرنده را دیدند، سعی کردند او را بپرانند و وادارش کنند به سرزمین مادری اش برگردد، اما او همچنان به نوک زدن و خوردن دانه های برنج ادامه می داد. پس از چندی آرام آرام به دنبال یک گروه از پرندگان کولا پرواز کرد، و در تخریب و نابود کردن دسته های درو نشده ی شالی به آن ها پیوست. کشاورزان با خود گفتند حالا دیگر او مانند یک پرنده ی مهمان مهاجر رفتار نمی کند، و تصمیم گرفتند با او همان طور برخورد کنند که با کولا ها می کنند. آن ها او را با تیر زدند و با گوشتش برای نهار پلو گوشت درست کردند. پسرم ، امیدوارم تو مانند آن پرنده ی مهاجر استرالیایی غریب نشده باشی که سرزمین مادری اش را فراموش کرد.  

ترجمه : آرش رادمنش 20 دی 1386  


EMAIL :
arash.radmanesh@gmail.com

.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
دوشنبه 2 اردیبهشت1387

  رقص  جرالد استرن 

 

در همه ی این دکان ها ی چرک، بین همه ی این مبلمان های شکسته

و کروات های چروکیده و کاپ های بیس بال و قهوه جوش ها

من هرگز یک فیلکوی[1] مدل قبل از جنگ

با تیونر اتوماتیک ندیده ام

همانطور که حتی یک بولرویِ راول[2] نشنیده ام ،

آن طور که من می دیدم و می شنیدم

در 1945  در آن اتاق نشیمن کوچک

واقع در بولوار بیچ وود[3]، و همانطور که ندیدم

کسی برقصد آن طور که من می رقصیدم

آن وقت ها، تیغه ی چاقوهایم برق می زد،موهایم در باد موج می زد،

مادرم از خنده قرمز می شد،پدرم دست چپش را

در زیر بغل چپش بادکش می کرد، وبه سبک اُکراین قدیم می رقصید،

صدای پوستش نیمی مثل طبل و نیمی شبیه گوز بود،

دنیا در نهایتش مرغزاری سبز بود،

و ما سه تایی می چرخیدیم و می خواندیم، ما سه تایی

جیغ می کشیدیم و زمین می خوردیم، انگار داشتیم می مردیم،

انگار هرگز نمی توانستیم دست برداریم – در 1945 –

در پیتزیورگ،پیتزبورگ پلید زیبا، زادگاه ملون های[4] شریر،

5000 مایل دورتر از مجلس رقص دیگری – در آلمان و لهستان –

آه ای خدای بخشنده، آه خدای پررنگ!

 



 

[1] - Philco : مارک معروف سازنده ی رادیو و تلوزیون در دهه های 20 تا 50 به ویژه در آمریکا

 [2]Ravel's "Bolero : قطعه ای تک موومانی برای ارکستر که خالقش مااُریس راول بود .

[3] - Beechwood Boulevard

[4]- Andrew William Mellon (1855-1937) :

  آندرو ویلیام ملون ،سرمایه گذار و بشردوست آمریکایی،و دبیر کل خزانه ی آمریکا که متولد پیتزبورگ بود

ترجمه: آرش رادمنش

9 بهمن 86


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
سه شنبه 7 اسفند1386

اشخاص 

دانیل هافمن

 

یکی نا امیدانه راه ها را می کاود،بی نهایت ناامید،ناامید.

دیگری با یک کلید همه ی در ها را باز می کند. ساده.

 

یکی با اشاره ای بر می آشوبد،خطا کار،درست کار،طبلی خشماگین.

دیگری کنار رودخانه ول می گردد،وقت می گذراند و هیکلش را تکان تکان می دهد.

 

 یکی برای نابودی مجسمه های بزرگ برنامه می ریزد،در جیبش 

نقشه ای که شهر را ویران می کند. دیگری پسری است خوب.

 

یکی اعلام می کند که می خواهد اولین مورچه خوار تاریخ را به فضا بفرستد.

دیگری با بردباری در حال ساختن زین است برای کلانتر بی اسب.

 

یکی دلش غنج می رود وقتی ردیف عضلات پرپیچش را نشان می دهد،بالا به پایین،

پایین به بالا.  بادبادک کایتی دیگری پرواز می کند،اوج می گیرد -- چه کسی به آن

گوشت و استخوان مردار آویزان کرده است؟

 

یکی در مسائل مالی کودنی به تمام معناست – آن جیب ها مال اوست،با سوراخ هایش.

با او طلا دوباره به ماده ی بنیادین زندگی تبدیل می شود.  دیگری یک نابعه است،

اموالش با تقسیم سلولی زیاد می شوند—داریی هاش خود درامدشان را می زایند،سود بی پایان.

 

یکی محکم هم فرقه ای هاش را در آغوش گرفته، برای شکسته شدن ده فرمان سوگ واری می کند.

دیگری به آگم1 عهدنامه ی سیرت پگانی2 را کنده کاری می کند.

 

 یکی با نشاط به 121-45-3628 جواب می دهد--  "بله، قربان!"

دیگری زانو می زند،کلاهش را در می آورد، درمقابل هیچ کس زنده یا مرده.

 

یکی همه ی کارهایش با دیسکت به انجام می رسد یا دیسک.

دیگری رویاهایش را در چشمان ماه نقاشی می کند.

-------------------------------

1-الفبایی مربوط به قرن پنج و شش که در ایرلند استفاده می شده و دارای 20 حرف بوده است.

 

2-پگان در لغت به معنای کافر و منکر وجود خداست، و در جامعه شناسی و اسطوره شناسی به معتقدان به مذاهب و فرهنگ های چند خدایی مانند اقوام هندواروپایی پیش از زرتشت،رومیان،یونانیان،اقوام سلتی و ... گفته می شود.

------------------------------

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 25 بهمن1386

         خودم

      دانیل هافمن

 

مدت ها در این مکان ایستاده ام

دیگر وجود صورتم را احساس نمی کنم.

مدت ها به این درخت زل زده ام

شکوفه وار رشد کرده ام.

 

در شاخه هایم،کلمات

چه چه می زنند مثل پرندگان.

 

ترجمه : آرش رادمنش

24 دی 1386

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 11 بهمن1386

    دانیل هافمن

دانیل جرارد هافمن متولد 3 آپریل 1923 ،شاعر،مقاله
نویس و فرهنگستانی معروف
آمریکایی است.او از سال 1973 تا 1974 سمت مشاور عالی شعر در کتابخانه ی کنگره آمریکا را بر عهده داشت. هافمن متولد نیویورک بود.او در جنگ جهانی دوم در نیروی هوایی به عنوان نویسنده ی فنی و در ژورنال تحقیقاتی هوانورد خدمت کرد.در دانشگاه کلمبیا تحصیل کرد،مدرک کارشناسی هنرش را در 1947، کارشناسی ارشد در سال 1949 و در 1956 مدرک دکتری اش را از دانشگاه مزبور اخذ کرد.

در 1954 اولین مجموعه شعرش را به نام ناوگانی شامل سی نهنگ* منتشر کرد. دابیلو.اچ.آودن* این مجموعه را به عنوان بخشی از گلچین مجموعه هایی از شاعران جوان انتخاب، و در این کتاب مجموعه ی هافمن را با "آغاز جریان جدید شعر طبیعی،در جهان پسا- ووردزوورثی*" معرفی کرد. هافمن پس از آن ده مجموعه شعر دیگر،یک شرح حال، و هفت مجلد نقد و نظر به دنیای نشر سپرد.

اواخر دوران کاری اش در دانشگاه پنسیلوانیا به تدریس پرداخت و در همان جا به عنوان پروفسور فلیکس شلینگ دپارتمان ادبیات انگلیسی بازنشسته ی افتخاری شد، و جامعه ی دانش پژوهان این دانشگاه گلچین شعری به افتخار زحمات او برای شاعران آینده، منتشر کرد. او اکنون رِِییس افتخاری انجمن شعرای آمریکاست. هافمن علاوه بر این ها از سال 1988 تا 1999 به عنوان شاعر مقیم در کلیسای جامع سنت جان حکیم* واقع در نیویورک مسئول و مشغول بود، همان جایی که در آن بنیاد شاعران آمریکایی* را تأسیس کرد.

جوایز مهمی که هافمن برنده شده است شامل جایزه ی یادبود هزلت، جایزه ی آیکن تیلور* برای شعر مدرن آمریکایی،مدال یادبود مایگر پن* برای ترجمه اش از اشعار معاصر مجارستان، جایزه ی سال 2005 شعر آرتور رنسه*،جایزه ای از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا برای شعری استثنایی از مجموعه ی آب تاریک،و بسیاری امتیازات،کمک هزینه ها و بورس های مختلف از دانشگاه ها و بنیادهای گوناگون، از جمله گوگنهایم  و جایزه ملی آثار انسانی.

هافمن با همسرش در سوارث مور پنسیلوانیا زندگی می کند.     

---------------------------------------------

 

   در چشم انداز

دانیل هافمن  

آن ها --حتی آن ها که با عصای زیر بغل—

 همیشه با گام های سریع و مشتاق

حرکت می کنند به سمت بالای تپه.

پابلند تر و جوان تر به زودی به یال می رسند،

و بعدتر بالای سر زائران پرشوری پدیدار می شوند

که آهسته تر نفس نفس زنان شیب یال را بالا می روند.

آن ها در کنار نرده های استراحت گاه،تندیس وار (ایستاده اند) ،

و چهره های کوچک ضد نورشان آسمان را می شکافد.

ببین، حالا عده ای دارند از مسیر مارپیچ پایین می آیند--

جوان تر و بلندتر قدم هایشان را تند می کنند،

دیگر در برابر نور آسمان  بی ابر و بی کران کوتوله و سیاه به نظر نمی رسند،

لباس هایشان خاکی،قرمز،و سفید. در یک صف،

چون دانه های تسبیحی که نخش دیده نمی شود،

به پایین،به پارکینگ ماشین ها می رسند،

سپس به جهات مختلف پخش و پلا می شوند.

حالا پراکنده و جدا، آیا تک تک آن ها هنوز

مقداری از آن احساس زیبایی را با خود دارند که

از هدف و خواهش مشترکی که آن جا،باهم زیر آسمان داشتند

 وام گرفته بودند، هر چه که بود؟

ترجمه : آرش رادمنش

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~