درحال چاپ مجموعه
داستان تازهای هستم، مجموعهای است از ده داستان برتر جایزهی ادبی
"نویسندگان میلیونی" که از سال 2000 هرساله به بهترین داستانهای کوتاه
اهدا میشود. قبلتر دوتا از این داستانها را اینجا گذاشته بودم، حالا و قبل از
انتشار کتاب، داستان دیگری از این مجموعه را به عنوان یک عیدی ناقابل، به شما
دوستان عزیز و فرهیختهام تقدیم میکنم.
سالی پرشکوه، زنده، و لبریز از زایش و
زیبایی و فرهنگ برایتان آرزو میکنم.
سروتی ثکیام
سروتی ثکیام
اکنون مشغول به تحصیل در مقطع دکترا در دو رشته ی ادبیات و نگارش خلاق از دانشگاه
هیوستون است.او موفق به دریافت کمک هزینه ی ریاست جمهوری شده است.او فوق لیسانس
هنرش را از دانشگاه باولینگ گرین استیت اخذ کرده و همان جا موفق به بردن جایزه ی
دیواین برای داستان شده است. سروتی قبل از این که برای تحصیل در مقطع فوق لیسانس
به آمریکا بیاید،در هندوستان و شهر بنگلور زندگی می کرد.او در همان شهر نیز به
دنیا آمده و بزرگ شده است. نقد و بررسی هایی بر کتاب او در سایت موجود است.Mid-American
Review
***************************
عصرهای جمعه در
اتوبوس شماره ی 51
سروتی تکیام
الک[1] فروشنده ای است در ابریشم لکشمای[2]،فروشگاه ساری[3] واقع در شلوغ ترین بازار شهر بنگلور[4].خیابان های سنگفرش این جا باریک
است؛قطعات گرانیت در زیر پا لغزنده هستند—حجم بالای تردد هرروزه ی مردم بر روی آن
ها فرسوده شان کرده است.الک هر صبح از ایستگاه اتوبوس تا فروشگاه و هرشب از
فروشگاه تا ایستگاه را سلانه سلانه قدم می زند و به حرکت پاهایش بر روی سنگ های
صاف می نگرد. بیشتر قطعات خاکستری شبیه هم اند،اما برخی بر رویشان طرح هایی دارند؛
یک منحنی سفید،حلقه ای سیاه،لکه های سفید بر زمینه ای تیره مانند انعکاس آسمان شب.
او آن قدر این مسیر را رفته که می تواند ترتیب آرایش الگوی سنگ ها را را در ذهنش
تداعی کند.
در تمام روز،الک ساری ها را باز می کند
تا به زنان مشتاق و پرچانه نشان دهد. صدای آن ها به گوش او عین هم می آید، و به
چشم او همه ی آن ها یک زن هستند؛ زن مشتری.
زن مشتری می گوید،"اون ساری قرمز
رو نشونم بده.نه،قرمز خونی نه،اون قرمزه رو می گم که گوشه هاش زربفته. حالا اون
ارغوانی رو—درواقع آبیرو منظورمه..."
ساری ها روی قفسه های فروشگاه مستطیل
شکل مرتب چیده شده اند؛ الک آن ها را بر می دارد و با چرخش استادانه ی سریع مچش بر
روی میزهای سفید چندطبقه بازشان می کند،به گونه ای که مشتری بتواند ببیند پارچه و
گلدوزی اش چه قدر شهوت انگیز یکدیگر را تکمیل می کنند.در بسیاری از روزها، زن
مشتری مشکل پسند است و دست خالی از
فروشگاه بیرون می رود،اما الک هرگز صبرش را از دست نمی دهد. وقتی او این ساری های
شش متری را باز می کند،انگشتانش ماهرانه در راستای خطوط عمودی و افقی دوخت آن ها
حرکت می کند تا مطمئن باشد که پارچه ها بدون چروک باقی می مانند.
الک از دوازده سالگی این جا کار می
کند،و با وجود اینکه اکنون سی و یک ساله است،کومار صاحب مالک ابریشم لکشمای،او را
"پسر" صدا می زند،درست مانند روز اولی که الک در آن جا شروع به کار کرد.
صاحب معمولن بقیه ی فروشنده ها را با نام کوچک صدا می زند،اغلب به همراه صوتی
برخورنده—"اوی ویوک!" یا "ویوک،کره خر!"-- اما الک همیشه برای او "پسر" بوده
است.ویوک چشم چرانی مشتری های زن را می کرد،چشمک می زد و ابرو بالا می انداخت،و
درحالی که ساری ها را نشانشان می داد زیر گوششان ترانه های عاشقانه ی بالیوود
زمزمه می کرد.اما الک محجوب و محترم باقی مانده بود.او از چشم در چشم شدن با زن
هایی که به فروشگاه می آمدند اجتناب می کرد و به ندرت چشم از راه پله برمی داشت.
بنابراین وقتی چند ماه قبل سه مانکن
جدید خریداری شده برای ویترین فروشگاه به انبار رسید،صاحب الک را مسئول نصب آن ها
کرد.
صاحب به الک درحالی که در تقلا برای وصل
کردن تورسو[5]های شهوت انگیز به پاهای خوش ترکیب بود
گفت،"تو پسر مطیع و مؤدبی بودی،اما من نگران بودم که وقتی بزرگ تر شوی،با تو
هم دچار همان مشکلاتی شوم که با دیگر فروشندگان جوان داشته ام—افرادی که به خاطر
رفتارشان آن ها را اخراج کرده ام حتی از این ویوک ابله هم بدتر
بودند.خوشبختانه،این اتفاق هرگز نیفتاد؛تو بهترین کارمندی هستی که من تاکنون داشته
ام،پسر."
الک زیرلب سپاسگزاری کرد و یکی از
بازوهای پلاستیکی را در حفره ی کتف جا داد؛کف دست هایش به حالت ناماسته[6] بر روی هم قرار گرفتند.
صاحب گفت،"به همین دلیل من تو را
برای آماده کردن مانکن ها انتخاب کردم. نمای ویترین باید طوری باشد که هیچ زنی که
از جلوی فروشگاه رد می شود نتواند درمقابل وسوسه ی ورود مقاومت کند."
الک از این ایده خوشش آمد،به نظرش بسیار
مهیج رسید.تصور کرد،یک روز،آن دختر اتوبوس به این قسمت از شهر برای خرید و گشت و
گذار بیاید،سندل هایش کمی بر سنگ های فرسوده می لغزد؛و وقتی به نزدیک فروشگاه ساری
می رسد،مانکن هایی که الک لباس به تنشان کرده او را به داخل می کشانند،و او این جا
خواهد بود،درحالیکه با همان حالت زیبا و آشنا به او لبخند می زند.
هفته ای یک بار،الک آن سه مانکن را از ویترین
درمی آورد و به اتاقی در پشت فروشگاه می برد، لختشان می کرد و ساری های جدیدی که
کومار صاحب انتخاب کرده بود به آن ها می پوشاند.ویوک اغلب او را تا اتاق پرو دنبال
می کرد تا درحال انجام این کار مسخره اش کند،و این ماجرای هفتگی الک را خشمگین و
شرمسار می کرد. وقتی انگشتانش با سینه های مانکن ها تماس پیدا می کرد و ساری ها را
بر روی کفل هاشان می کشید، سرش تیک می زد و دست هایش می لرزید. ویوک درحالی که
کلنجار عصبی و ناشیانه ی او را با مانکن ها
می دید،از خنده روده بر می شد.
به الک می گفت:"این نزدیک ترین
تماسی است که با یک دختر خواهی داشت،پس حسابی حالش را ببر، دختر کوچولو."
یک بار،الک داشت یک مدل ساری به خانم
مسنی نشان می داد که به ابریشم لاکشمی آمده بود تا برای دخترش که ساکن انگلستان
بود خرید کند؛ از همان روز بود که ویوک او را "دختر کوچولو" خطاب می
کرد. آن خانم مسن شبیه بیشتر مشتری هایی نبود که الک تا آن روز دیده بود—مهربانی
غیر معمول او الک را دست پاچه می کرد.زن به او کفت که دخترش در انگلستان درحال
گرفتن دکترا در رشته ی ادبیات انگلیسی است، و در ماه جاری با دوست پسر انگلیسی اش
ازدواج خواهد کرد.
خانم مسن گفت:"من هنوز او را ندیده
ام،اما تلفنی با او حرف زده ام، به نظر پسر خوبی می رسد."
الک دست پاچه بود و جواب نداد. آرزو می
کرد ای کاش زن دست از حرف زدن بردارد و زودتر بگوید چه مدل ساری مد نظر دارد.
زن ادامه داد:"ماه بعد برای ازدواج
ماه فرخنده ای است. دختر من قاعدتن باید مدرن باشد،اما در بسیاری از ابعاد مهم
سنتی است."وقتی این ها را می گفت سرش را به جلو تکان می داد،بعد سرش را به
عقب تکان داد. سرانجام گفت:"بهترین ساری هایت را نشانم بده."
الک گران ترین ساری های فروشگاه را
برایش آورد—گرانبها،ابریشم لطیف با گلدوزی و برودره دوزی با تکه های طلا و نقره که
در کنار سنگ های پربهای دیگر بر روی آن پخش شده بودند. خانم مسن به آرامی آن ها را
بررسی کرد و یک ساری صورتی که گلدوزی پشم کشمیری داشت را انتخاب کرد.
او گفت:"رنگ چهره ی دخترم خیلی
شبیه توست، ممکن است این ساری را روی تنتان بگذارید تا بتوانم مطمئن شوم که به
دخترم می آید یا نه؟"
الک مضطرب و گیج شده بود،و نمی دانست
چطور از تقاضای زن طفره رود. ساری را به روی تنش گذاشت و رو به خانم مسن ایستاد،
چشم هایش به دقت ویوک را که مشغول راه انداختن مشتری ها در آن سوی فروشگاه بود می
پایید؛ امیدوار بود او سرش را بر نگرداند و او را ببیند.
خانم مسن سرانجام گفت:"می
خرمش"
اما همین که الک خواست به سرعت ساری را
از روی تنش بردارد،ویوک را دید که از آن سو به او پوزخند می زند.
ویوک درحالی که برای استفاده از وقفه ی سیگار از
کنار او رد می شد گفت:"دختر کوچولو تو صورتی چه خوشگل می شه."
و بعد وقتی کومار صاحب پرسید،"پسر کجاست؟"
ویوک به سوی الک نعره زد:"دختر کوچولو! صاحب کارت داره!"
معمولن وقتی الک لباس بر تن مانکن ها می کند،ویوک در
اتاق را از پشت قفل می کند.
می گوید:"دختر کوچولو،می خوام وقتی داری با عروسکات
ور می ری بهت کمی احساس امنیت بدم."
الک درحالی که با خط دوخت یک ساری ور می
رود صدای خنده ی ویوک را از آن سوی در می شنود.مانکن ها به او خیره می شوند،با
چهره هایی مهربان و آرام،تمامی لب های قرمزشان با لبخندی عشوه گر منحنی شده است.
همه ی روزهای هفته به جز جمعه الک الگوی
روزمره ی ثابتی را دنبال می کند.او هر صبح اتوبوس ساعت 7:30 را سوار می شود تا از
خانه به فروشگاه برسد. سر راهش از ایستگاه اتوبوس تا ابریشم لکشمای او حلقه ی گلی
از یاسمن از گلفروش کنار معبد گانش[7] می خرد.رأس 8:00 او در فروشگاه را باز
می کند و پنجره ها را می گشاید تا هوای تازه ی صبحگاهی داخل شود؛او کف را تی می
کشد و میزهای سفید را تمیز می کند. عود ساخته شده از چوب صندل را روشن می کند و آن
را در کنار پرتره ی الهه لکشمای که بر دیوار نصب شده است قرار می دهد، حلقه ی قدیمی گل یاسمن را برمی دارد و حلقه ی
تازه را جای گزین می کند.کومار صاحب رأس ساعت 8:30 وارد می شود،به سرعت دفتر روزانه را باز می کند،و
شروع به تراز کردن حساب ها می کند.ویوک حدود ساعت 9:00،باوجود توبیخ همیشگی صاحب ،
پرسه زنان وارد می شود.الک به جز دو وقفه ی چای پانزده دقیقه ای در ساعت های
11:00صبح و 5:00عصر و نیم ساعت وقفه ی نهار در ساعت 1:00،کل روز را بی وقفه کار می
کند.او ساعت 8:00 هرشب درهای فروشگاه را قفل می کند.
او با اتوبوس به خانه برمی گردد،جایی که
مادرش شام او را گرم نگه داشته و کنارش می نشیند تا او غذایش را بخورد.الک می
تواند پیش بینی کند او می خواهد از چه صحبت کند.ابتدا،از او خواهد پرسید که روز
خوبی داشته است،که الک همیشه می گوید داشته است.بعد به او درباره ی روز خودش می
گوید: لباس ها را شسته است،آرتروزش خیلی بدتر شده است،به فروشگاه رفته است تا سبزی
جات بخرد،قلنج کودک همسایه را گرفته است. درپایان، سعی می کند او را به بحث ازدواج
بکشاند.بعضی روزها او در این باب موذیانه عمل می کند:
"برادر زاده ی سوارنا خیلی
زیباست.پسرم ،من عکسی از او دارم.می بینی؟ واقعن دوست داشتنی نیست؟ چنین پوست لطیفی!اون
روز آب نبات کشی درست کرده بود.چه دست پخت معرکه ای!"
بعضی روزها که آرتروزش عود می کرد،یا
وقتی زن های همسایه از او می پرسیدند چرا الک هنوز مجرد است، بی تابی اش او را
صریح تر می کرد:
"پسر،الان کومار صاحب به تو پول
خوبی می دهد. تو می توانی از پس مخارج یک زن و یک بچه—شاید حتی دو تا—برآیی! نمی
خواهی من رو مادربزرگ کنی؟"
الک جوابش را نمی دهد،و او به غرولند ها
و رجزهایش ادامه می دهد تا سرانجام از پا در می آید و بر روی حصیرش به خواب می رود.
پس از غذا الک به رختخواب می رود.چشم هایش را که می بندد نقاط رنگارنگی می بیند که
ساری های با طرح ها و رنگ های مختلف را تداعی می کنند.
جمعه ها روز ویژه ای هستند،و الک ساعت
یک بعدازظهر غذایش را در رستورانی می خورد که تا ابریشم لکشمای پیاده ده دقیقه راه
است.غذای مخصوص آن جا چانا ماسالا[8] به همراه روتیس[9] است.استدلال او این بود،یک روز ویژه
شایسته ی یک نهار ویژه هم هست.پس از صرف غذا او دست هایش را در دست شویی رستوران
بارها و بارها با صابون معطر لیمویی می شوید.وقتی مطمئن می شود که بوی تمیزی گرفته
اند،از دستمال گردن چهارگوشش برای پاک کردن با دقت آن ها استفاده می کند.
بعد به سوی ایستگاه اتوبوس راه می
افتد،درحالی که به حرکت پاهایش بر روی سنگ ها خیره می شود،و از آن جا که مشتاقانه
منتظر سپری کردن باقیمانده ی روز است،به سنگ هایی که آن ها را از قبل می شناسد
لبخند می زند.اما اتوبوس شماره ی 51 همیشه کمی دیر می کند و این باعث بی تابی الک
می شود.وقتی اتوبوس را می بیند از جا می پرد و به سرعت سوارش می شود.این اتوبوس
معمولن هیچ وقت در این ساعت پر نیست،و تقریبن همیشه یک صندلی کنار پنجره برای الک
خالی است.در جایش مستقر می شود و به صدای موتور اتوبوس گوش می دهد،و به ابرهای
سفید و نرم می نگرد. آن ها شکل های مفرحی به خود می گیرند:یک سگ کوچک با دمی
فرفری، مرد چاقی که قوز کرده است،یک دسته بالن.
یک ایستگاه مانده به میدان تاگور[10]،الک خود را جمع می کند و دستی به
موهایش می کشد.تا پنج دقیقه ی دیگر به میدان تاگور می رسد،او هرلحظه بیشتر مضطرب
می شود.نگران است که نکند او آن جا نباشد،و یا تصمیم گرفته باشد دیگر هرگز
نیاید.با نگرانی به پنجره نگاه می کند و در میان افرادی که در ایستگاه منتظر
اتوبوس هستند به دنبال او می گردد. اما او همیشه آنجاست.سوار اتوبوس می شود و چشم
هایش در جستجوی الک به اطراف دودو می زنند؛سپس،دقیقن به سوی صندلی او رفته، کنارش
می نشیند،و ناگهان دستان همدیگر را می گیرند،محکم و مخفیانه.
الک اسمش را نمی داند،یا سنش را،یا هیچ
چیز دیگری درباره اش.اولین باری که سوار این اتوبوس شد چند ماه پیش بود که کومار
صاحب او را برای رساندن پیغامی فرستاده بود.دختر آن روز سوار شد،کنارش نشست و
دستانش را در دست گرفت.دختر خودش را به او چسبانده بود و الک با وجود معذب
بودن،بیشتر از این که خانمی به این زیبایی خواسته دستان او را بگیرد شوکه و متحیر
بود.
وقتی الک آن بعدازظهر به ابریشم لکشمای
بازگشت،با دودلی از کومار صاحب خواهش کرد که در صورت امکان روزهای جمعه از ساعت
1تا4 به او سه ساعت وقت نهار بدهد.
کومار صاحب لبخند زنان
گفت:"البته،" این اولین باری بود که الک از او چیزی خواسته بود.
و از آن پس هر جمعه،الک همیشه در همان زمان و در همان
اتوبوس حاضر بود و دختر همواره در ایستگاه میدان تاگور سوار می شد.
دختر مستقیم به روبرو نگاه می کند،و نه به او،که هر از
گاهی دزدانه نگاهی به دختر می اندازد،و سعی می کند شکل چشم ها ،سایه روشن پوست
تیره،و خطوط چهره اش را به خاطر بسپارد.یک بار که به پایین،به دست های درهم قفل
شده شان نگاه کرده بود،متوجه شد که پوست دختر کمی تیره تر از اوست؛او می دانست که
مادرش یک عروس تیره پوست را تأیید نخواهد کرد،و این اندیشه لبخندی بر لبش
آورد.ساری های دختر همیشه ساده اما نسبتن شیک بود،و الک از فکر کردن به این که اگر
پولش را داشت کدام یک از ساری های ابریشم لکشمای را برای او می خرید، لذت می برد.به
علاوه،او از نحوه ی پوشیدن ساری های دختر در روزهای جمعه یادداشت برمی داشت—که
انتهای آن را تا زده و به پیراهنش سنجاق می کند،یا آن را آزادانه بر بازوانش رها
می کرد،یا مانند یک شال آن را بر شانه هایش می انداخت—و وقتی به مانکن ها لباس می
پوشاند،از سبک پوشش او تقلید می کند.
بعضی روزها چشم های دختر برق می زند،و الک فکر می کند او
جوان است،بسیار جوان،شاید حتی کم تر از بیست سال. روزهایی دیگر دهانش شکل مصممی به
خود می گیرد که او را مسن تر نشان می
دهد.الک می اندیشد نکند او متأهل باشد،و شاید شوهرش باعث این حالت غمگینی است که
او به لب هایش می دهد.در همین هنگام جریان شدید خشم و حسادت را درخود احساس می
کند. شوهر را تصور می کند—مردکی عوضی،بی رحم و حق ناشناس؛ الک احساس می کندکه می
تواند برای به دست آوردن او بجنگد.
دختر همیشه در ایستگاه مجستیک پیاده می شود؛درحالیکه از
راهرو اتوبوس می گذرد و از پله ها پایین می رود،لبخندی عمیق بر لب هایش در اهتزاز است.الک
همچنان تا دو ایستگاه دیگر همان جا می نشیند و در ایستگاه ویسنت پیاده می شود.آن
جا به قنادی می رود تا برای مادرش یک جعبه آب نبات کشی[11] بخرد. به مرد قناد با صدای بلند احوال
پرسی می کند و لبخندی بشاش تحویل او می دهد.از خانواده اش می پرسد—او می داند که
قناد دو دختر مدرسه ای و همسری دارد که مرتب دچار حمله های آسم می شود.الک با لحنی
مطمئن و روشن درباره ی کریکت و سیاست با او بحث می کند،و لطیفه و مثل های فکاهی می
گوید. تصور می کند که قناد راجع به او به دوستان و مشتریانش می گوید:"جوان
باهوش و باحالی هست که هر جمعه به مغازه ام می آید تا بسته ای آب نبات کشی بخرد.
چه پسر جوان بااستعداد و خوش برخوردی!"
الک بسته ی آب نبات را در جیب پیراهن تونیکش می گذارد و
با اتوبوس بعدی به فروشگاه برمی گردد.
ویوک معمولن گوشه ی خیابان ایستاده و سیگارکشان منتظر
است تا او را دست بیاندازد.
"سلام دختر کوچولو! قرارت با ملکه ی زیبایی هند
چطور بود؟یا شاید با شاه سبیل هند؟"
الک با سر پایین از کنارش رد می شود؛سعی می کند صدای
بلند و سرشار از اعتمادبه نفسش را پنهان کند،اما لبخندی رازآلود از درون گرمش می
کند.هروقت یکی از زن هایی که برای خرید ساری به فروشگاه می آیند مچی باریک و پوستی
تیره و ابریشمین دارند،الک می اندیشد که شاید خود او باشد.در آن لحظه ی کوتاه،قبل
از این که جرأت کند سرش را بالا آورده و به صورت زن نگاه کند تا بفهمد که او تنها
یک مشتری است،جریان تپنده ی هوا را در منخرینش احساس می کند و ضربان قلبش
را در گوش هایش می شنود، و او سرشار از سعادت است. .
ترجمه : آرش رادمنش
10آبان 1387
Email:arash.radmanesh@gmail.com
[2] - Lakshmi الهه ی بخت و عشق در اساطیر هندوستان،و معادل
ونوس یونانی و آفرودیت رومی:
[3] -
Sari : لباس بلند و یکسره ای که هندی ها می پوشند،که معمولن مشتمل است بر پارچه ای که
به دور بدن می پیچند
[4] - Bangalore شهری در جنوب
هندوستان :
[5] -
Torso : بدن انسان بدون دست،پا و سر
[6] - Namaste :
حالت قدردانی در آیین هندی ها که کف دست ها را روی هم گذاشته و به سمت شخص
مورد احترام می گیرند.
[8] - channa
masala :ترکیبی از چند ادویه ی هندی و آرد نخود
[9] -roti نوعی نان هندی است که لایه ای از خمیری مخصوص
روی آن می کشند:
[10] - Tagore Circle :میدان تاگور؛تاگور
بزرگ ترین و مشهور ترین شاعر تاریخ هندوستان است