تبليغاتX
برگردان های یک ننر زده ی آینده دار
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387

این داستان در شماره ی آخر(شانزدهم) فصلنامه ی سینما و ادبیات چاپ شده است:

---------------------------------

ای.سی.ازاندو

ای.اس.ازاندو در سال 1966 در نیجریه به دنیا آمد. چندین سال در شرکتی تبلیغاتی مسئول کیفی تبلیغات فرهنگی بود. باوجود علاقه ی شدیدی که به کشورش نیجریه داشت، به دلیل کمبود ها و عدم وجود شرایط مطلوب برای ادامه ی کار نویسندگی اش به آمریکا مهاجرت کرد. او از مدت ها پیش در سیراکیوس* نیویورک زندگی می کند، جایی که به عنوان استاد در دانشگاه سیراکیوس مشغول به کار است. سال 2006 با داستان نامه ای از خانه* برنده ی جایره ی اول مسابقه ی *، و داستان دیگرش چشمان جیمی کارتر* در سال 2007 نامزد نهایی جایزه ی کین* شد. او تا کنون سه مجموعه داستان منتشر و چندین رمان،مجموعه و گلچین ادبی را ویراستاری کرده است. ازاندو هم اکنون در حال نوشتن اولین رمانش است و مجموعه داستان چهارمش به وسیله ی انتشارات مکنزی* مراحل پیش از انتشار را می گذراند.به گفته ی خودش تنها مشوق ها و محرک هایش برای نوشتن کتاب هایی بوده اند که می خوانده است، و منابع الهام و تأثیرش جان ادگار ویدمن،زادی اسمیت،فیلیپ راث، ریموند کارور و سالینجر بوده اند.

ترجمه و تهیه : آرش رادمنش

27/10/1386

1- E.C. Osondu

2- Syracuse

3- A Letter From Home

4- Jimmy Carter’s Eyes

5- Caine Prize

6- Mackenzie Publication Agency

-------------------------------------------------

نامه ای از خانه

ای.سی.ازاندو

 

چرا تو مانند بچه های خوب نیجریه ای دیگری که به آمریکا رفته اند از آن جا پول نمی فرستی؟تو حتی به خانه ات سری هم نمی زنی.نکند با یک زن سفید ازدواج کرده ای؟ فراموش نکنی که من برایت یک زن خوب پیدا کرده ام .اسمش نگوزی* است.والدینش مسیحیانی باایمان و مادرش مانند من عضو اتحادیه زنان کاتولیک مؤمن* است.لطفن رابطه ی خوبی را که طی سال ها با خانواده ی نگوزی ایجاد کرده ام نابود نکن.

از تو می خواهم مثل پسر کاکا* نشوی که با هزینه ی مردم محل* به آمریکا فرستاده شد،و بعد با یک زن سفید بازگشت و به خانواده اش اجازه ی سر زدن به آن ها در اقامت گاه سفید پوست نشین شان واقع در منطقه ی حفاظت شده دولت لاگوس* را نمی داد.او سگ های بزرگی داشت که زنش با آن ها مثل بچه هایش رفتار می کرد.در همان یک دفعه ای که پسر کاکا از خانواده اش بازدید کرد،حاضر نشد در خانه ی قدیمی پدرش بخوابد،مدعی بود که آن جا کثیف است،و زنش را برداشت تا شب را در هتل بگذرانند. او مثل یک فرزند شیر پاک خورده به بزرگان محل ادای احترام نکرد و دستش را به سوی آن ها دراز کرد تا با آن ها دست بدهد.

یا بگو ببینم به نظر تونگوزی در آن عکسی که برایت فرستادم و در آن لباسی بلند پوشیده و یک گل هیبیسکوس* به دست دارد،به قدر کافی زیبا نیست؟ او در کالج معلمان زن کاتولیک درس خوانده و از پشت زنانی است که پسرانی نیرومند می زایند.

پسر اوگاگا* که همین چند سال پیش به آلمان فرستادندش برای پدرش یک ب.ام.و مشکی فرستاده،ساخت یک قصر بیست اتاقه را تمام کرده و در حال کندن و آماده کردن پی و مقدمات ساخت یک هتل بزرگ است.الان اینجا دم غروب است و من باید نوه ام را روی زانوی خسته ام بخوابانم قبل از آن که به بهشت بروم و در یکی از قصرهای بسیاری زندگی کنم که خدا برایم مهیا کرده است. از وقتی غرفه ام در فروشگاه را برای فرستادن پول برای تو،تنها پسرم،به آمریکا، فروخته ام ؛مایه ی خنده و تمسخر اهل محل شده ام، و حالا مجبورم جنس هایم را مثل دوره گردها روی طبق بگذارم و بفروشم.

تو قول داده بودی برایم ماشین بخری و یک راننده استخدام کنی تا من مثل زن نخست وزیر بر صندلی پشتی بنشینم و به راننده دستور بدهم و او مرا به دیدن همه ی دوستانم ببرد و تمام آن ها از حسادت سبز شوند. دعا می کنم تو مثل آن پسر ولخرج* نشوی که در کتاب مقدس تمام دارایی اش را به پای شراب و زن به باد داد.

مطمئنم که دختر ابی* یادت هست.او به ایتالیا رفت تا به عنوان یک فاحشه مشغول به کار شود،دقیقن همزمان با رفتن تو به آمریکا.یک سال پیش بود که برگشت،با سوغات های بی نظیر برای پدر و مادرش و همراه با نامزدش که از خانواده ای اصیل و اسم و رسم دار بود.آن ها در کلیسا ازدواج کردند و کشیش گفت با وجود این که گناهان کثیف و نابخشودنی مرتکب شده است،امروز با خون عیسی شستشو و پاک گشته است(پس از آن که اعانه ای پر ملاط برای تعمیر سقف کلیسا به کشیش تقدیم کرد).حالا او پسری زاییده و هیچ کس یادش نیست که او روزی در ایتالیا فاحشه بوده است.

آن جا با آفریقایی های دیگر دمخور هستی تا ریشه هایت را از یاد نبری؟ هنوز غذاهای آفریقایی می خوری؟ چون می ترسم غذای سفید پوست ها باعث شود منطق و عادت هایت مثل سفید پوست ها شود. پسرم، در راه هایی که انتخاب می کنی تجدید نظر کن و قدم هایت را درست مثل پسر ولخرج کتاب مقدس این بار در جهت ثواب بردار، آن وقت می توانم قبل از مردنم تو را متبرک کنم و از خداوند برایت رحمت بخواهم.

من هر روز نگوزی را به خرج خودم به باشگاه آماده سازی زنان برای ازدواج می فرستم و کلی پول خرج می کنم که راه های شوهر داری را به او آموزش دهند و تا می توانند غذاها و مواد چاق کننده به او بدهند.آن جا پول می گیرند تا او را آن قدر چاق کنند که مثل یک هندوانه ی آب دار، گوشتالو شود و تلپ تلپ صدا بدهد. خداوند قدغن کرده دختری از خانواده ی اصیلی مثل نگوزی روز عروسی اش مانند یک ماهی بنگو* خشک شده لاغر به نظر بیاید. این روزها فرستادن یک عروس آینده به یکی از این باشگاه ها پول کلانی می خواهد چون زنانی که این مکان ها را اداره می کنند همگی درحال مرگ هستند، یا پیر و فرتوت شده اند و نسل جوان های جدید این جاها را عصر حجری و وحشیانه می خواند. این ها ترجیح می دهند زن هایشان لاغر و خشک مثل دسته ی جارو باشند. به نظر می آید این ها نمی دانند که مردها دوست دارند وقتی شب به خانه می آیند جسمی فربه و گوشتالو را بغل کنند.

پسرم، هرگز من را به سوژه ی خنده ی مردم تبدیل نکن. از تو خواهش می کنم نگذاری آن ها یی که از من خمیردندانشان را قرض می گرفتند در آخر دندان هایی براق تر و نفسی خوش بوتر داشته باشند. مطمئنم که پسر اُدیلی را یادت هست(شما با هم به یک مدرسه ی ابتدایی می رفتید). او لات محله بود ،حشیش می کشید و کفل دخترها را نیشگون می گرفت، و آیا می توانی باور کنی، آن افولفو* ، آن پسره ی الاف لندهور، یک روز صبح بیدار شد و اعلام کرد که می خواهد به اروپا برود! همه ی ما فکر کردیم که بالاخره ماری جوانا سیم های لخت مغزش را به هم متصل کرده است، اما چقدر در اشتباه بودیم.او با یک کامیون حامل گوجه فرنگی همراه شد و به شرق رفت ، با اتوبوس خود را به مالی رساند و عضو کاروانی از شتر سوارها شد که از صحرا می گذشت. بسیاری از آن ها از تشنگی در بیابان تلف شدند اما او جان سالم به در برد.او در مراکش کاری در یک سایت ساختمانی پیدا کرد و توانست پول کافی بدست بیاورد تا به چند باربر* بدهد که او را با قایق به اسپانیا ببرند. به مقامات اسپانیا گفت که یک لیبریایی است که از جنگ فرار کرده است، و آن ها به او اجازه کار دادند. باید این جا می بودی وقتی دقیقن پنج سال بعد به خانه برگشت : با چمدان ها و جعبه هایی پر از سوغات و یک ست تلوزیون،طلا و بدلی جات،لباس و تا دلت بخواهد پول، که مثل ریگ خرج می کرد. در آن چند روزی که این جا بود خانه ی پدرش چه مکانی که نشده بود؛ جایی که همه ی اهالی می رفتند می نوشیدند و می خوردند. من اصلن دلم نمی خواست همراه جمعیت به آن جا بروم اما این را هم نمی خواستم که متهم شوم تمایل نداشته ام برای او آرزوی کامیابی کنم.پس پاهایم را تا آن جا کشاندم و همراه بقیه با آن خانواده نوشیدم و خوردم و شادی کردم.آن جا همه ی نگاه ها به سوی من بود، و از من می پرسیدند چه خبر از پسر تو، پس کی با سوغاتی های خوب باز می گردد، کی مثل اُدیلی ها ما را دعوت می کند تا بیاییم بخوریم و بنوشیم؟ گل پسرت را می گوییم که به آمریکا پرواز کرده است.به پسر اُدیلی نگاه کن که با پای برهنه و پیاده رفت، و با پول و سوغات گران بها بازگشت. البته هیچ کس این حرف ها را به زبان نیاورد، اما من می توانستم آن ها را از چشمهاشان بخوانم. سنگینی نگاه شان را لحظه ای از رویم برنمی داشتند، وقتی کوکا می نوشیدم،وقتی برنج جولوف* می خوردم و وقتی به طرز احمقانه ای مثل مرغ سرکنده می رقصیدم. جوانک یک بار دیگر بازگشته است،این بار با هواپیما، وقول داده است دفعه ی بعد که بیاید خانه ی پدرش را خراب کند و جای آن برایش یک قصر بسازد.

مدتی است وسوسه شده ام نگوزی عروس تو را به آزوکا پسرعموی جوانت بدهم تا برایم یک بچه بیاورد و بتوانم او را روی زانو هایم،قبل از آن که بیش از حد فرسوده و از کار افتاده شود، تاب بدهم و بخوابانم.اما مادر نگوزی قبول نمی کند. او با غر غر دست هایش را به هم زد،مثل مار هیس کرد و گفت: "مگر دختر من گوشت قربانی است که از این دست به آن دست شود! یکی دستمالی اش کند و تکه ای از آن بردارد و بعد آن را به دیگری بدهد!" با لحن استهزا آمیزی به سویم پرخاش کرد و در حالی که به آرامی از من دور می شد گفت که اگر بار دیگر بخواهد برای دخترش شوهری پیدا کند، خانواده ی بهتری برای او پیدا خواهد کرد، خانواده ای که در آن همه چیز رشد کرده و رسیده باشد، نه مثل خانواده ی ما لم یزرع و بی روح. بعد از این اتفاق او دیگر در جلسات انجمن زنان کاتولیک شرکت نمی کند و هر وقت مرا می بیند که به سمتش می آیم،با عجله به آن سوی خیابان می رود.

تو هیچ بهانه ای برای نفرستادن پول نداری،چون اتحادیه ی غرب در خیابان ما یک دفتر تأسیس کرده است. هر روز می بینم زنان و مردانی که فرزندان مهربان و دلسوزی در آمریکا دارند شاهانه به سوی دفتر گام بر می دارند و در حالی که با غرور به اطراف نگاه می کنند ، با بقچه های پر از بسته های بزرگ اسکناس نایرا* بیرون می آیند. آن ها دست آزادشان را برایم تکان می دهند و بسته های پول را محکم می چسبند، انگار می ترسند که بخواهم مقداری از پولشان را قرض بگیرم.

این را بدان که گوش من پر شده است از نصیحت ها و پیشنهاداتی که مردم مختلف درباره ی تو به من می دهند.به هر صورت همان طور که مردم در دیار ما می گویند ، روزی که در آن یک فیل بمیرد روزی است که هر نوع چاقویی در آن پیدا می شود. یک بار یک دکتر بومی گفت که می تواند طلسمی مخصوص همین کار به من بدهد که کاری می کند تو در آمریکا هر کاری که داری رها کنی و با اولین پرواز به نیجریه بازگردی.گفت این طلسم تا حدی قدرت دارد که حتی اگر هیچ پروازی به این جا نباشد، با اولین کشتی باز خواهی گشت.اما تو پسر من هستی، تو از میان پاهای من به این دنیا قدم گذاشته ای و من هرگز نمی توانم کاری کنم که به تو صدمه و آسیبی برساند. پسر اُکلسی* با طلسمی شبیه این از آمریکا بازگشت. او اکنون در خانه و کنار پدر و مادرش است؛ او ژاکتی ژنده می پوشد و مثل روح در خیابان ها بالا و پایین می رود و بچه ها را می ترساند، همیشه خنده ای ترس ناک بر لب دارد و زیر لب اسم شهرهای بزرگ آمریکا را مثل ورد زمزمه می کند.

نمی خواهم تهدیدت کنم یا بترسانمت اما لطفن کاری نکن که چاره ی دیگری نداشته باشم. تو در روزی متولد شدی که آمریکایی ها برای اولین بار به ماه رفتند و با یک بیماری چشمی به نام آپولو* بازگشتند. خوب به خاطر دارم که همین که آن ها از ماه به زمین بازگشتند چشم های همه ی مردم قرمز شد و مثل شیر آب چکه می کرد. گفته می شد که این بیماری مجازات و عذاب الهی است بر مردم زمین که از فاصله ی نزدیک تر به چشم هایش خیره شدند و جای پاهاشان را بر چهره اش باقی گذاشتند. به همین دلیل وقتی گفتی می خواهی برای تحصیل به آمریکا بروی، اصلن تعجب نکردم. حتی وقتی بچه ی کوچکی بودی ،هر روز کانال بونانزا* را از تلوزیون قدیمی سیاه و سفیدمان نگاه می کردی و هر هفته اسم جدیدی به خود می دادی.یک هفته دان بلاکر* بودی، هفته ی بعد پرنل رابرتز* و بعد تر مایکل لاندن* و لورن گرین*. هنوز به مدرسه نرفته بودی که کلاه کاوبوی* سرت می گذاشتی، تکه چوب خشکی که وانمود می کردی سیگار است گوشه ی لب، لب هایت را جمع می کردی و از توی دماغ با صدایی که سعی می کردی شبیه هنرپیشه های توی تلوزیون باشد حرف می زدی. اصلن تعجب نکردم وقتی که گفتی می خواهی به آمریکا بروی چون تو در روزی به دنیا آمدی که پرچم آمریکا در کره ی ماه کاشته شد، و شب هایی که قرص ماه کامل می شد، در حالی که بقیه ی کودکان سعی می کردند شکل های مختلف در ماه ببینند، تو دوان دوان به حیاط پشتی می آمدی و به من می گفتی پرچم آمریکا را در ماه دیده ای که به سوی تو به اهتزاز درامده و تکان تکان می خورده است.

و حالا می خواهم یک راز خانوادگی را با تو در میان بگذارم.اوایل دهه ی 1940 پدرت موفق شد از دانشگاه هاوارد* پذیرش بگیرد.همان هاوارد که پان آفریکانیست* بزرگ و رهبر مبارزات استقلال طلبانه ی کشورمان، نمدی آزیکو*ی بزرگوار و شریف را بوجود آورده است.پدربزرگت همه ی مزارع اش را به کمپانی اتحادیه ی آفریقا فروخت تا بتواند هزینه ی سفر او را با کشتی های شرکت دمپستر بزرگ تأمین کند.مادربزرگت هم زیورآلات اش را فروخت و پولش را به او داد.وقتی پدرت به بندر لوگوس رسید،به دام افراد شیاد افتاد.آن ها متقاعدش کردند که می توانند پول هایش را دوبرابر کنند.آن شیادان سربازان نیروهای مرزی آفریقای غربی بودند که تازه پس از نبرد در برمه از خدمت مرخص شده بودند.آن ها تمام روز را در اسکله ولگردی می کردند و به دنبال دهاتی های ساده لوحی مثل پدر تو می گشتند. پدرت برای خودش این طور استدلال کرده بود که اگر پولش دوبرابر شود،نیمی از آن را به خانواده اش پس می دهد و با نیمه ی دیگر به آمریکا سفر خواهد کرد.مردان شیاد پول او را گرفتند و پس از چندی صندوقی به دستش داده و از او قول گرفتند که تا فردا بازش نکند. وقتی پدرت در صندوق را باز کرد، در آن دسته های تر و تمیزی از روزنامه دید که به سایز اسکناس ده پوندی بریده شده بودند. او پس از این که فهمید چه کلاهی سرش رفته، چنان آشفته شد که تصمیم گرفت خود را به اقیانوس اطلس بیاندازد، که زنی کلوچه فروش جلویش را گرفت و او را به خانه اش برد.پس از چندی به عنوان معلم خصوصی مشغول به کار شد و توانست مقداری پول پس انداز کند. سپس برای بدست آوردن فرصت های بهتر شغلی به سیرالئون رفت. آن سوترها در خانه،خانواده اش تصور می کردند او اکنون در آمریکا مشغول به تحصیل است. در همان روزها که او در سیرالئون به سر می برد پدربزرگت به شدت مریض شد.به عنوان پسر ارشد،همه منتظر بودند که او بر بالین پدرش حاضر شده و وقتی او آخرین نفسش را کشید، دست هایش را صلیب وار بر روی سینه اش قرار دهد. ریش سفیدان جلسه ای برگزار کردند و تصمیم گرفتند از جادوگری بخواهند طلسمی کند که او را بازگرداند. و این طلسم بود که پدرت را از سیرالئون به خانه آورد. به محض رسیدن او پدربزرگت نفس آخرش را کشید،اما نه قبل از اینکه بتواند پسرش را که قلب او را شکسته بود آق کند. پدربزرگ در نفرینش گفت همان طور که پدرت او را مأیوس کرد، پسر خود او نیز همین کار را با او خواهد کرد.

آیا هنوز یادت هست پرنده هایی را که آن همه راه از استرالیا به روستای ما مهاجرت می کردند تا در شالیزارها آشیانه بسازند؟ آن ها حلقه های طلایی براقی به دور پاهایشان داشتند که بر رویشان نوشته شده بود "پارک وحش ملبورن". باید یادت باشد که برای تماشای پرنده ها می رفتی که تمام روز می خواندند و بازی می کردند، به دنبال دانه های برنج می گشتند و در حوضچه های آب شالیزار شنا می کردند. آن ها پرنده های رنگارنگ بزرگی بودند با پرهایی که انگار با قلم مو بر روی تنشان نقاشی شده بود. مزرعه دارها هرگز آزارشان نمی دادند؛ آن ها مهمان های باشکوهی بودند و به همین شکل هم با آن ها رفتار می شد، هیچ وقت خرابکاری نمی کردند،برخلاف کولا*ها ،تنها دانه های برنجی را که بر روی زمین افتاده بود نک می زدند. به محض این که زمان دروی محصولات فرا می رسید، به دور هم جمع می شدند و با هم پچ پچه می کردند، انگار برای سلامتی همگان در سفری که درپیش دارند دعا می کنند، و همزمان مانند یک گروه منظم پرمی کشیدند.

اما یک سال ،یکی از پرندگان مهاجر عقب کشید.درحالی که بقیه ی پرندگان دور هم جمع شده بودند، خود را گرم می کردند و آماده ی پرواز می شدند، او گوشه ای روی زمین نشسته بود و بی توجه به خاک نوک می زد. پرندگان درحال حرکت به او اشاره کردند و با زبان جیغ مانند پرنده ای شان به او نهیب زدند که عجله کند. اما او به ایشان کوچکترین محلی نگذاشت. پرندگان،نا امید شده و او را پشت سر گذاشتند و رفتند. وقتی کشاورزان روز بعد پرنده را دیدند، سعی کردند او را بپرانند و وادارش کنند به سرزمین مادری اش برگردد، اما او همچنان به نوک زدن و خوردن دانه های برنج ادامه می داد. پس از چندی آرام آرام به دنبال یک گروه از پرندگان کولا پرواز کرد، و در تخریب و نابود کردن دسته های درو نشده ی شالی به آن ها پیوست. کشاورزان با خود گفتند حالا دیگر او مانند یک پرنده ی مهمان مهاجر رفتار نمی کند، و تصمیم گرفتند با او همان طور برخورد کنند که با کولا ها می کنند. آن ها او را با تیر زدند و با گوشتش برای نهار پلو گوشت درست کردند. پسرم ، امیدوارم تو مانند آن پرنده ی مهاجر استرالیایی غریب نشده باشی که سرزمین مادری اش را فراموش کرد.  

ترجمه : آرش رادمنش 20 دی 1386  


EMAIL :
arash.radmanesh@gmail.com

.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
دوشنبه 2 اردیبهشت1387

  رقص  جرالد استرن 

 

در همه ی این دکان ها ی چرک، بین همه ی این مبلمان های شکسته

و کروات های چروکیده و کاپ های بیس بال و قهوه جوش ها

من هرگز یک فیلکوی[1] مدل قبل از جنگ

با تیونر اتوماتیک ندیده ام

همانطور که حتی یک بولرویِ راول[2] نشنیده ام ،

آن طور که من می دیدم و می شنیدم

در 1945  در آن اتاق نشیمن کوچک

واقع در بولوار بیچ وود[3]، و همانطور که ندیدم

کسی برقصد آن طور که من می رقصیدم

آن وقت ها، تیغه ی چاقوهایم برق می زد،موهایم در باد موج می زد،

مادرم از خنده قرمز می شد،پدرم دست چپش را

در زیر بغل چپش بادکش می کرد، وبه سبک اُکراین قدیم می رقصید،

صدای پوستش نیمی مثل طبل و نیمی شبیه گوز بود،

دنیا در نهایتش مرغزاری سبز بود،

و ما سه تایی می چرخیدیم و می خواندیم، ما سه تایی

جیغ می کشیدیم و زمین می خوردیم، انگار داشتیم می مردیم،

انگار هرگز نمی توانستیم دست برداریم – در 1945 –

در پیتزیورگ،پیتزبورگ پلید زیبا، زادگاه ملون های[4] شریر،

5000 مایل دورتر از مجلس رقص دیگری – در آلمان و لهستان –

آه ای خدای بخشنده، آه خدای پررنگ!

 



 

[1] - Philco : مارک معروف سازنده ی رادیو و تلوزیون در دهه های 20 تا 50 به ویژه در آمریکا

 [2]Ravel's "Bolero : قطعه ای تک موومانی برای ارکستر که خالقش مااُریس راول بود .

[3] - Beechwood Boulevard

[4]- Andrew William Mellon (1855-1937) :

  آندرو ویلیام ملون ،سرمایه گذار و بشردوست آمریکایی،و دبیر کل خزانه ی آمریکا که متولد پیتزبورگ بود

ترجمه: آرش رادمنش

9 بهمن 86


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~