تبليغاتX
برگردان های یک ننر زده ی آینده دار
یکشنبه 4 اسفند1387

   ریچارد ویلبور           

 ریچارد ویلبور مارچ سال 1921 در شهر نیویورک به دنیا آمد. در کالج آمرست تحصیل کرد تا زمانی که به خدمت سربازی و نبرد در جبهه‌های جنگ جهانی دوم فرا خوانده شد. بعد از جنگ تحصیلاتش را در دانشگاه هاروارد ادامه داد.

اولین کتاب شعرش با نام تغییرات زیبا و شعرهای دیگر در سال ۱۹۴۷ منتشر شد. از آن زمان او کتاب های شعر بسیاری منتشر کرده است که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به این‌ها نام برد: مجموعه‌ی اشعار۱۹۴۳- ۲۰۰۴ (۲۰۰۴)؛ سنجاقک‌ها: شعرهای جدید و ترجمه ها (۲۰۰۰)؛ شعرهای تازه و گلچین شده (۱۹۸۸)؛ که جایزه‌ی پولایتزر را برایش به ارمغان آورد، فکر خوان: شعرهای جدید (۱۹۷۶)؛ قدم زدن به سوی خواب: شعر‌های جدید و ترجمه ها (۱۹۶۹)؛ اندرز به یک پیامبر و شعرهای دیگر (۱۹۶۱)؛ چیزهای این دنیا (۱۹۵۶)، که با آن برای دومین بار جایزه‌ی پولایتزر و همچنین جایزه‌ی کتاب ملی را دریافت کرد؛ و مراسم و شعرهای دیگر (۱۹۵۰).

ویلبور علاوه بر این‌ها ترجمه‌های بسیاری منتشر کرده است که ترجمه‌ی نمایشنامه‌های فرانسوی –به‌ویِژه نمایشنامه نویسان قرن هفدهم فرانسه مولیر و ژان راسین- و همچنین شعرهای والری، ویلون، بودلر، آخماتووا، برودسکی و دیگران را دربر می‌‌گیرد. او ضمنن نویسنده ی کتاب‌های بسیاری برای کودکان و چند مجموعه قطعات نثر نغز است، و کتاب‌هایی مانند شعرهای شکسپیر (۱۹۶۶) و مجموعه کامل شعرهای پو (۱۹۵۹) را نیز ویراستاری کرده است.

درباره‌ی شعرهای ویلبور منتقدی در واشنگتن پست می‌نویسد: " ویلبور در کارهایش، در دایره‌ی به ظاهر محدود کلاسیسیزم، تنوع رشک برانگیزی را ارائه کرده است. شعرهای او چشمه‌ها و ماشین‌های آتش نشانی را تصویر می‌ کند، ملخ‌ها و قورباغه ها را، و شهرهای اروپایی و خوشی روستاها را. همه‌ی این‌ها ساده خوانده‌ می شوند، وقتی از یک موسیقی بی نظیر کلامی اشباع شده باشی و افکار فشرده‌ای که گیرایی ذهنت را تقویت می‌کنند."

ازجمله ی افتخارات دیگر او می‌ شود به جایزه‌ی والاس استیونس، جایزه‌ی آیکن تیلور برای شعر مدرن آمریکا، مدال فراست، مدال طلا از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا، دو جایزه‌ی بولینگن، جایزه‌ی تی.اس.الیوت، جایزه‌ی بنیاد فورد، دو هزینه‌ی پژوهشی گوگنهایم، جایزه‌ی یادبود ادنا سن وینسنت میلی، جایزه‌ی شعر هریت مونرو، جایزه‌ی افتخاری ادبی کلوب ملی هنر، دو جایزه‌ی پن برای ترجمه، کمک هزینه‌ی پژوهشی رم، جایزه‌ی یادبود شلی، اشاره کرد. ویلبور به عنوان نجیب زاده و شوالیه برگزیده شده و ملک‌الشعرای سابق آمریکا بوده است.

ریچارد ویلبور رئیس افتخاری انجمن شعرای آمریکا است و اکنون در کامینگتون، ماساچوست زندگی می کند.

-----------------------------------------------------------

  /**//* /*]]-->*/

  سوراخی در کف

ریچارد ویلبور

 

سوراخی ایجاد کرده نجار،

در کف اتاق نشیمن، و من اکنون،

ایستاده خیره شدهام به آن

در ساعت چهار بعدازظهر،

آنسان که اشلمان[i] ایستاده بود،

پس از برخورد کلنگش به تاج تروا.

 

خاکارهها به روشنی میدرخشند،

بر توفالهای پرزدار خاکستری؛

و دراینجا دستهای از تراشهها،

بازمانده‌های زمانی که کفی خانه برپا میشد،

طلاییاند و براق، به رنگ

برشهایی از سیبهای مغربی.

 

زانوزنان از پایین نگاه میکنم،

به جاییکه تیرکها پنهان شدهاند؛

خیابان پاکیزه با خرده‌ها و

پاشههای نورش میتابد،

و در تاریکی محض دخول میکند،

آنجا که خطوط موازیش به هم میرسند.

لوله ی رادیاتور،

در آن میانه علم شده است؛

همچون کیوسکی دربسته، ایستاده

در جایی که هیچ چیزی جز شب نیست.

و این‌جا چنانکه در دنیای مرئی دیده میشود،

رنگ سبز به آن نزدهاند.

 

به بزرگی خدا، من بهدنبال چه هستم؟

گنجینه، یا باغ آدم کوچولوها؟

یا آنجا که احدی بر آن پا نگذاشته،

روح مطلق خانه،

آنجا که زمان جای پاهایمان

و کلاف بلند صداهایمان را ذخیره کرده است؟

 

نه، اینها نه، اما غرابت دفن شدهای

که آنچیز آشنا را تغذیه میکند :

بهاری که از آنبه‌بعد آباژور

جذب میکند پرتوهای سرگردان را،

و شعلهور میکند مبل دونفرهی گلدار

و تمامی آن اتاق خطرناک را.


ترجمه : آرش رادمنش



1- Schliemann : باستان شناس آلمانی که بقایای شهر باستانی تروی را کشف کرد

      -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

/* /*]]>*/

A Hole In The Floor

  Richard Wilbur


The carpenter's made a hole
In the parlor floor, and I'm standing
Staring down into it now
At four o'clock in the evening,
As Schliemann stood when his shovel
Knocked on the crowns of Troy.

A clean-cut sawdust sparkles
On the grey, shaggy laths,
And here is a cluster of shavings
>From the time when the floor was laid.
They are silvery-gold, the color
Of Hesperian apple-parings.

Kneeling, I look in under
Where the joists go into hiding.
A pure street, faintly littered
With bits and strokes of light,
Enters the long darkness
Where its parallels will meet.

The radiator-pipe
Rises in middle distance
Like a shuttered kiosk, standing
Where the only news is night.
Here's it's not painted green,
As it is in the visible world.

For God's sake, what am I after?
Some treasure, or tiny garden?
Or that untrodden place,
The house's very soul,
Where time has stored our footbeats
And the long skein of our voices?

Not these, but the buried strangeness
Which nourishes the known:
That spring from which the floor-lamp
Drinks now a wilder bloom,
Inflaming the damask love-seat
And the whole dangerous room.


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
دوشنبه 18 آذر1387
خفاش

کلودیا امرسون

نمی دانستیم چه بیدارمان کرده است—تنها چیزی

متحرک، سبک تر از نفس هامان. حصاری یخی

فضا را محدود کرده بود، خانه مان

 

برای خفاش گودالی بود گرم، حفره ای گرم

که انگار دیگر نمی توانست ترکش کند. من به سویت

جیغ کشیدم که کاری بکن. و تو با جارو

 

کشتی اش؛ شنیدم که دشنام گویان

جارو را در هوا تکان می دادی. من این را از تو خواستم

و بعد از آن برایم انجامش دادی. هرگز تورا نبخشیده ام.

 

ترجمه: آرش رادمنش

2/7/1387

 ------------------------------------------------

The Bat

We didn't know what woke us—just something
           moving, lighter than our breathing. The world
                      bound by an icy ligature, our house

was to the bat a hollow, warmer cavity
           that now it could not leave. I screamed
                      for you to do something. So you killed it

with the broom; I heard you curse as you
           swept the air. I wanted you to do it until 
                  .  you did. I have never forgiven you

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
دوشنبه 13 آبان1387

کلودیا امرسون شاعر آمریکایی و برنده ی جایزه ی پولایتزر 2006 برای مجموعه شعر همسر آخر، در سال 1957 در شهر چتهام ایالت ویریجیانا به دنیا آمد. اشعار او در بسیاری از ژورنال ها و نشریات از جمله کریزی هورس، جورجیا ریویو، پلاوشیرز، ساوترن ریویو و ... چاپ شده اند. امرسون فوق لیسانس هنرش را از دانشگاه کارولینای شمالی، گرینزبرو دریافت کرد و در آنجا ویراستار بخش شعر مجله ی گرینزبرو ریویو شد. او هم اکنون در دانشگاه مری واشینگتون در فردریکزبورگ ویریجیانا پروفسور ادبیات انگلیسی است و در مجله ادبی شناندوا به عنوان ویراستار مشغول به فعالیت می باشد. در آگوست 2008 امرسون از سوی فرماندار ویرجیانا، تیموتی‌ام. کین به عنوان ملک الشعرای ویرجیانا انتخاب شد.او اکنون با همسرش کنت ایپولیتو که موزیسینی برجسته است زندگی می کند. کتاب‌های شعر او فاراوه، فاراوه (1997)، بال، یک مرثیه(2002)، همسر آخر(2005) و مطالعات اندام:اشعار(2008) می باشند.


دارایی ها

برایت لیستی از چیزهایی که می خواستم فرستادم،و تو بادقت آن ها را بسته بندی کردی،انگار که کوله ی یک مهاجر را، یا گویی برای آتش،همان طور که با

 دارایی ها ی زنی مرده رفتا ر می کنی—وقتی دیگر نمی توانی حضورشان را تحمل کنی، لباس هایی که هنوز بوی عطرش را می دهند،تن خورده،هنوز همان قدر بوی

تنش را به یادت می آورند. یا شاید معشوقه ات خودش بسیار از وسایل را بسته بندی کرده ، حالا که راز به خشم تبدیل می شود، وقتی که دیگر از ردیابی بوی من در

رختخواب حالش به هم می خورد، وقتی که بدگمانی چهره اش در آینه ام به دام می افتد،همان شیئی که گفتم نمی خواهمش، در جایی که دیگر میلی به دیدن خود نخواهم داشت.

9مهر 1387

ترجمه : آرش رادمنش

Email : arash.radmanesh@gmail.com

                                                                                                       

CLAUDIA EMERSON

Possessions

I sent you a list of what I wanted, and you boxed it up carelessly, as though for the backs of strangers, or for the fire, the way you might

have handled a dead woman's possessions—when you could no longer bear to them, the clothes still fragrant, worn, still that reminiscent

of the body. Or perhaps your lover packed the many boxes herself, released from secret into fury, that sick of the scent of me

in the bed, that wary of her face caught in my mirror—something I said I didn't want, where I would not see myself again.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
جمعه 12 مهر1387

گالیله را به یاد می آورم    

    جرالد استرن    

گالیله را به یاد می آورم که ذهن را تشبیه کرده بود به

برگ کاغذی که با وزش باد به این سو و آن سو می رود،

و من عاشق آن منظره بودم وقتی به شاخه ی درختی گیر می کند،

 یا بر صندلی پشتی ماشینی فرود می آید،

و من سال ها در شهرمان رقص کاغذها را در باد نگاه می کردم؛

اما دیروز دیدم که ذهن سنجابی است که در حال عبور از

 بزرگراه 80[1] بین چرخ های کامیونی غول آسا گیر افتاده است،

مثل رقص برگی نازک به عقب و جلو می رود،

یا مانند طنابی لرزان،فقط چند ثانیه بر روی آسفالت جاده

 تا لحظه ای که بتواند فرار کند،

آن همه وحشت عمرش را کوتاه کرده است،سرش

از شدت لرزش به این سو و آن سو می رود،دندان های

زردش بر روی خاک کشیده می شوند.  

 

این سرعت سنجاب و بر روی زمین بودنش،

هدف مهم و رقص گوش به زنگش در زیر کامیون بود،

که تفاوت او را با کاغذ نشانم داد.

کاغذ نظریه پرداز است،وقتی بر روی

صندلی فلزی نشسته ایم و سایه ها را مطالعه می کنیم؛

اما برای این زندگی من به یک سنجاب نیاز دارم،

که پنجه هایش را باز کرده،تمام وجودش می لرزد،

و هر صدای بلندی سر تا دمش را به لرزه در می آورد.

آه ذهن فیلسوف، آه ذهن کاغذی،من سنجابی می خواهم

که دویدن وحشیانه و خطرناکش در بزرگراه را به پایان برد،

و از دامنه ی تپه ی آزادش به پایین بدود.

ترجمه: آرش رادمنش  12 بهمن 1386

   



-یکی از درازترین بزرگراه های آمریکا که از ایالت جرجیا آغاز و پس از عبور از چند ایالت دیگر به کالیفرنیا می رسد. [1]

-------------------------------------------------

I Remember Galileo

Gerald Stern


I remember Galileo describing the mind
as a piece of paper blown around by the wind,
and I loved the sight of it sticking to a tree,
or jumping into the backseat of a car,
and for years I watched paper leap through my cities;
but yesterday I saw the mind was a squirrel caught crossing
Route 80 between the wheels of a giant truck,
dancing back and forth like a thin leaf,
or a frightened string, for only two seconds living
on the white concrete before he got away,
his life shortened by all that terror, his head
jerking, his yellow teeth ground down to dust.

It was the speed of the squirrel and his lowness to the ground,
his great purpose and the alertness of his dancing,
that showed me the difference between him and paper.
Paper will do in theory, when there is time
to sit back in a metal chair and study shadows;
but for this life I need a squirrel,
his clawed feet spread, his whole soul quivering,
the loud noise shaking him from head to tail.
O philosophical mind, O mind of paper, I need a squirrel
finishing his wild dash across the highway,
rushing up his green ungoverned hillside.


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 26 تیر1387

 

 

پس نوشت: گاه نبشتک ها هم نونوار است!

------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------

نور متغیر

 لاورنس فرلینگتی 


نور متغیر

در سانفرانسیسکو 

 هیچ یک از نورهای سواحل شرقی شما نیست 

  هیچ یک از 

  نورهای مروارید سان پاریس شما نیست  

نور سانفرانسیسکو

 نور دریاست

  نور جزیره است 

 و نور مِه

 تپه ها را می پوشاند 

 و در شب به درون می لغزد 

 از دروازه ی طلایی

  تا در سپیده دم شهر را در آغوش بگیرد 

سپس هلسیون[ii] اواخر هر بامداد

 پس از آن که مه ناپدید می شود

 و خورشید خانه هایی سفید نقاشی می کند

  با نور دریای یونان 

 با سایه های پاکیزه ی نوک تیز

 شهر را به شکلی درمی آورد

 که گویا هم اکنون نقاشی شده است

 

اما بادی که در ساعت چهار می وزد

  تپه ها را جارو می کند

 

و سپس حجابی برای نور اوایل غروب

 

و بعد پرده ای دیگر

 وقتی مه تازه ی شبانه

 به این سو می لغزد

و در آن دره ی نورانی

 شهر بی هیچ تکیه گاهی

 بر فراز اقیانوس شنا می کند



-هنوز درباره ی به کاربردن کلمه ی متغیر مطمئن نیستم![i]

: مرغ افسانه ای که دریا و گاهن همه چیز را آرام می کند.Halcyon-[ii]

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------------


به تمثال اوراکل در دلفی

لاورنس فرلینگتی


اوراکل بزرگ، چرا به من خیره شده ای،

آیا من فکرت را خراب کردم،آیا من نا امیدت کردم

من، آمریکوس ، آمریکایی،

مدت ها قبل از سیاهی درون مادرم نوشتم،

از سیاهی اروپای باستانی-- 

حالا چرا به من خیره شده ای

در گرگ و میش تمدن مان--

چرا به من خیره شده ای

طوری که انگار من خود آمریکا بوده ام

امپراطوری جدید

پهناورتر از همه ی اسلافش در تاریخ باستان

با بزرگراه های الکترونیکی اش

محصولات یکسان سازی شده و به هم پیوسته اش را حمل می کند

به سراسر جهان

و انگلیسی، لاتین این روزهای ما--

 

اوراکل بزرگ، آرمیده در گذر قرن ها،

عاقبت اکنون برخیز

و به ما بگو چگونه خود را از خودمان در امان بداریم

و چگونه حکمرانان مان را نجات دهیم

کسانی که مردم سالاری  ما را به توانگرسالاری تبدیل کردند

در دوراهی بزرگ

بین دارا و ندار

همان که والت وایتمن  در آن آواز آمریکا را شنید

 

اه سیبل قرن ها در سکوت،

 تو از رویاهای پرنده،

از معبد نورانی ات سخن بگو

چون صور فلکی عظیم

با اسامی یونانی

که هنوز قاطعانه به ما خیره اند

چون فانوسی دریایی که بر فراز دریا

بلندگوی بزرگش را حرکت می دهد و

از آن بالا فریادگونه سخن گویان می تابد بر ما

نور دریایی یونان

نور الماسی یونان

 

سیبل دوراندیش، همیشه پنهان

عاقبت از مخفی گاهت بیرون بیا

و با ما به صدای شاعران سخن بگو

صدای چهارم شخص مفرد

صدای آینده ی رازآلود

صدای مردم درهم آمیخته

با خنده ای وحشی و شیرین--

و به ما رویاهایی جدید برای رویا دیدن عطا کن،

 

به ما اساطیری جدید برای زندگی کردن عطا کن

 

ترجمه : آرش رادمنش

7فروردین 1387




لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
دوشنبه 2 اردیبهشت1387

  رقص  جرالد استرن 

 

در همه ی این دکان ها ی چرک، بین همه ی این مبلمان های شکسته

و کروات های چروکیده و کاپ های بیس بال و قهوه جوش ها

من هرگز یک فیلکوی[1] مدل قبل از جنگ

با تیونر اتوماتیک ندیده ام

همانطور که حتی یک بولرویِ راول[2] نشنیده ام ،

آن طور که من می دیدم و می شنیدم

در 1945  در آن اتاق نشیمن کوچک

واقع در بولوار بیچ وود[3]، و همانطور که ندیدم

کسی برقصد آن طور که من می رقصیدم

آن وقت ها، تیغه ی چاقوهایم برق می زد،موهایم در باد موج می زد،

مادرم از خنده قرمز می شد،پدرم دست چپش را

در زیر بغل چپش بادکش می کرد، وبه سبک اُکراین قدیم می رقصید،

صدای پوستش نیمی مثل طبل و نیمی شبیه گوز بود،

دنیا در نهایتش مرغزاری سبز بود،

و ما سه تایی می چرخیدیم و می خواندیم، ما سه تایی

جیغ می کشیدیم و زمین می خوردیم، انگار داشتیم می مردیم،

انگار هرگز نمی توانستیم دست برداریم – در 1945 –

در پیتزیورگ،پیتزبورگ پلید زیبا، زادگاه ملون های[4] شریر،

5000 مایل دورتر از مجلس رقص دیگری – در آلمان و لهستان –

آه ای خدای بخشنده، آه خدای پررنگ!

 



 

[1] - Philco : مارک معروف سازنده ی رادیو و تلوزیون در دهه های 20 تا 50 به ویژه در آمریکا

 [2]Ravel's "Bolero : قطعه ای تک موومانی برای ارکستر که خالقش مااُریس راول بود .

[3] - Beechwood Boulevard

[4]- Andrew William Mellon (1855-1937) :

  آندرو ویلیام ملون ،سرمایه گذار و بشردوست آمریکایی،و دبیر کل خزانه ی آمریکا که متولد پیتزبورگ بود

ترجمه: آرش رادمنش

9 بهمن 86


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
سه شنبه 7 اسفند1386

اشخاص 

دانیل هافمن

 

یکی نا امیدانه راه ها را می کاود،بی نهایت ناامید،ناامید.

دیگری با یک کلید همه ی در ها را باز می کند. ساده.

 

یکی با اشاره ای بر می آشوبد،خطا کار،درست کار،طبلی خشماگین.

دیگری کنار رودخانه ول می گردد،وقت می گذراند و هیکلش را تکان تکان می دهد.

 

 یکی برای نابودی مجسمه های بزرگ برنامه می ریزد،در جیبش 

نقشه ای که شهر را ویران می کند. دیگری پسری است خوب.

 

یکی اعلام می کند که می خواهد اولین مورچه خوار تاریخ را به فضا بفرستد.

دیگری با بردباری در حال ساختن زین است برای کلانتر بی اسب.

 

یکی دلش غنج می رود وقتی ردیف عضلات پرپیچش را نشان می دهد،بالا به پایین،

پایین به بالا.  بادبادک کایتی دیگری پرواز می کند،اوج می گیرد -- چه کسی به آن

گوشت و استخوان مردار آویزان کرده است؟

 

یکی در مسائل مالی کودنی به تمام معناست – آن جیب ها مال اوست،با سوراخ هایش.

با او طلا دوباره به ماده ی بنیادین زندگی تبدیل می شود.  دیگری یک نابعه است،

اموالش با تقسیم سلولی زیاد می شوند—داریی هاش خود درامدشان را می زایند،سود بی پایان.

 

یکی محکم هم فرقه ای هاش را در آغوش گرفته، برای شکسته شدن ده فرمان سوگ واری می کند.

دیگری به آگم1 عهدنامه ی سیرت پگانی2 را کنده کاری می کند.

 

 یکی با نشاط به 121-45-3628 جواب می دهد--  "بله، قربان!"

دیگری زانو می زند،کلاهش را در می آورد، درمقابل هیچ کس زنده یا مرده.

 

یکی همه ی کارهایش با دیسکت به انجام می رسد یا دیسک.

دیگری رویاهایش را در چشمان ماه نقاشی می کند.

-------------------------------

1-الفبایی مربوط به قرن پنج و شش که در ایرلند استفاده می شده و دارای 20 حرف بوده است.

 

2-پگان در لغت به معنای کافر و منکر وجود خداست، و در جامعه شناسی و اسطوره شناسی به معتقدان به مذاهب و فرهنگ های چند خدایی مانند اقوام هندواروپایی پیش از زرتشت،رومیان،یونانیان،اقوام سلتی و ... گفته می شود.

------------------------------

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 25 بهمن1386

         خودم

      دانیل هافمن

 

مدت ها در این مکان ایستاده ام

دیگر وجود صورتم را احساس نمی کنم.

مدت ها به این درخت زل زده ام

شکوفه وار رشد کرده ام.

 

در شاخه هایم،کلمات

چه چه می زنند مثل پرندگان.

 

ترجمه : آرش رادمنش

24 دی 1386

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 11 بهمن1386

    دانیل هافمن

دانیل جرارد هافمن متولد 3 آپریل 1923 ،شاعر،مقاله
نویس و فرهنگستانی معروف
آمریکایی است.او از سال 1973 تا 1974 سمت مشاور عالی شعر در کتابخانه ی کنگره آمریکا را بر عهده داشت. هافمن متولد نیویورک بود.او در جنگ جهانی دوم در نیروی هوایی به عنوان نویسنده ی فنی و در ژورنال تحقیقاتی هوانورد خدمت کرد.در دانشگاه کلمبیا تحصیل کرد،مدرک کارشناسی هنرش را در 1947، کارشناسی ارشد در سال 1949 و در 1956 مدرک دکتری اش را از دانشگاه مزبور اخذ کرد.

در 1954 اولین مجموعه شعرش را به نام ناوگانی شامل سی نهنگ* منتشر کرد. دابیلو.اچ.آودن* این مجموعه را به عنوان بخشی از گلچین مجموعه هایی از شاعران جوان انتخاب، و در این کتاب مجموعه ی هافمن را با "آغاز جریان جدید شعر طبیعی،در جهان پسا- ووردزوورثی*" معرفی کرد. هافمن پس از آن ده مجموعه شعر دیگر،یک شرح حال، و هفت مجلد نقد و نظر به دنیای نشر سپرد.

اواخر دوران کاری اش در دانشگاه پنسیلوانیا به تدریس پرداخت و در همان جا به عنوان پروفسور فلیکس شلینگ دپارتمان ادبیات انگلیسی بازنشسته ی افتخاری شد، و جامعه ی دانش پژوهان این دانشگاه گلچین شعری به افتخار زحمات او برای شاعران آینده، منتشر کرد. او اکنون رِِییس افتخاری انجمن شعرای آمریکاست. هافمن علاوه بر این ها از سال 1988 تا 1999 به عنوان شاعر مقیم در کلیسای جامع سنت جان حکیم* واقع در نیویورک مسئول و مشغول بود، همان جایی که در آن بنیاد شاعران آمریکایی* را تأسیس کرد.

جوایز مهمی که هافمن برنده شده است شامل جایزه ی یادبود هزلت، جایزه ی آیکن تیلور* برای شعر مدرن آمریکایی،مدال یادبود مایگر پن* برای ترجمه اش از اشعار معاصر مجارستان، جایزه ی سال 2005 شعر آرتور رنسه*،جایزه ای از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا برای شعری استثنایی از مجموعه ی آب تاریک،و بسیاری امتیازات،کمک هزینه ها و بورس های مختلف از دانشگاه ها و بنیادهای گوناگون، از جمله گوگنهایم  و جایزه ملی آثار انسانی.

هافمن با همسرش در سوارث مور پنسیلوانیا زندگی می کند.     

---------------------------------------------

 

   در چشم انداز

دانیل هافمن  

آن ها --حتی آن ها که با عصای زیر بغل—

 همیشه با گام های سریع و مشتاق

حرکت می کنند به سمت بالای تپه.

پابلند تر و جوان تر به زودی به یال می رسند،

و بعدتر بالای سر زائران پرشوری پدیدار می شوند

که آهسته تر نفس نفس زنان شیب یال را بالا می روند.

آن ها در کنار نرده های استراحت گاه،تندیس وار (ایستاده اند) ،

و چهره های کوچک ضد نورشان آسمان را می شکافد.

ببین، حالا عده ای دارند از مسیر مارپیچ پایین می آیند--

جوان تر و بلندتر قدم هایشان را تند می کنند،

دیگر در برابر نور آسمان  بی ابر و بی کران کوتوله و سیاه به نظر نمی رسند،

لباس هایشان خاکی،قرمز،و سفید. در یک صف،

چون دانه های تسبیحی که نخش دیده نمی شود،

به پایین،به پارکینگ ماشین ها می رسند،

سپس به جهات مختلف پخش و پلا می شوند.

حالا پراکنده و جدا، آیا تک تک آن ها هنوز

مقداری از آن احساس زیبایی را با خود دارند که

از هدف و خواهش مشترکی که آن جا،باهم زیر آسمان داشتند

 وام گرفته بودند، هر چه که بود؟

ترجمه : آرش رادمنش

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
شنبه 22 دی1386

تصمیم گرفته ام از این به بعد تنها کارهایی را در وبلاگ هایم بگذارم که کمتر از یک ماه از اتمام شان می گذرد.تجربه ی وبلاگ نویسی ام در آرادیش(که احتمالن هنوز بسیاری از دوستان آن را به خاطر دارند) نشانم داده است که استفاده از کارهای قدیمی جز کند کردن و گرفتن شتاب در خلق تمام وقت آثار، فایده ی دیگری ندارد. کارهایی را که در زمان نوشتن در جایی منتشر نکرده ام ، بگذار بمانند برای کتاب ها و مجموعه هایم، و این جا ها مکان هایی باشند برای ارائه ی آن چه در مقطع زمانی اکنون(با تخفیف یک ماهه) هستم و می سازم.

 

در یک ماه گذشته دو کار ترجمه از من در دو مجله ی ادبی(که متأسفانه جز این دو ،تنها دو مجله ی تخصصی دیگر در زمینه ی ادبیات در می آیند) چاپ شد:

 

1 – این ها در شماره ی 54 ماه نامه ی ادبی آزما منتشر شده اند : ترجمه هایم از دو شعر گری سوتو به همراه بیوگرافی خلاصه ای از او ، که هرچند ممکن است قبل تر در وبلاگ گاه نبشتک ها خوانده باشیدشان، عکسی از صفحات مجله را این جا می گذارم.

 

2- داستانکی از جان ادگار ویدمن که بسیار دوست می دارمش ، و در شماره ی جدید(15) فصل نامه ی ادبی-هنری سینما و ادبیات منتشر شده است. علاوه بر عکس صفحه ی چاپ شده، متن داستان را هم برایتان می گذارم که خواندنش سهل تر باشد.

پ.ن : مشتاقانه در انتظار خواندن و شنیدن نقدها و نظرهای دوستان فرهیخته ی امروز و فردایم هستم.

 

 





 

 داستان ها 
 جان ادگار ویدمن

مردی زیر باران قدم می زند و موز می خورد.از کجا می آید.به کجا می رود. چرا موز می خورد.چقدر تند باران می بارد. مرد موز را از کجا آورده است. اسم موز چیست.چقدر تند مرد راه می رود. آیا حواسش به باران هست. چه  در سرش می گذرد. کیست که این سوال ها را می پرسد.چه کسی قرار است به آن ها جواب بدهد.چرا. چه اهمیتی دارد.چقدر سوال درباره ی مردی که زیر باران قدم می زند و موز می خورد اینجا هست. آیا سوال قبلی یکی از آنهاست یا نوع دیگری از سوال است و نه درباره ی مرد یا قدم زدن یا باران.اگر نه،پس یک سوال به دنبال چه چیزی است.آیا هر سوال سوالی دیگر در پی دارد. اگر چنین است،چه هدف و فایده ای دارد. اگر نیست،سوال آخر چه خواهد بود. آیا مرد هیچ یک از جواب ها را می داند.آیا از خوردن موزها لذت می برد. از قدم زدن در باران. آیا مرد سنگینی نگاه ها را بر روی خود احساس می کند، سنگینی سوال ها را.چرا رنگ زرد روشن موز تنها رنگ،آخرین رنگ ممکنی به نظر می آید که توانسته در دنیایی خاکستری باقی بماند که باران کدر خاکستری همه جایش را خاکستری تر می کند.من سوال پس از سوال پس از سوال در ذهن دارم. اما تنها جوابی که دارم این است : تمام داستان هایی که می توانم از این مرد که زیر باران قدم می زند و موز می خورد بنویسم غم ناک و افسرده  خواهند بود ، مگر این که من از پشت پنجره ای ،با تو،در حال تماشای او باشم که زیر باران قدم می زند و موز می خورد. ترجمه : آرش رادمنش
12/5/6831
 

 

 
 

 

 
 
 

   

 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~