تبليغاتX
برگردان های یک ننر زده ی آینده دار
دوشنبه 24 فروردین1388

خیلی از آن ها متنفر نباش

   ماتیو ام.کویک

مثلن می توانستم بگویم،"هیچ مقدار پولی در دنیا نمی تواند آن دختر شش ساله را به زندگی بازگرداند،هرچند،کمپانی ما غرامتی به خانواده اش می پردازد." من می توانستم این کلمات را به انگلیسی،هندی،و عربی –اما نه اردو— بگویم.

ملیت من هندی است،اما خیلی از راننده ی پاکستانی متنفر نیستم.

عمومن،من پاکستانی ها را دوست ندارم،اما می توانم با آن ها کار کنم،چون من یک حرفه ای هستم. و با این وجود،هنوز اردو یاد نگرفته ام.

چرا نه؟

شاید فکر کنید اگر اردو یاد گرفته بودم جایی به دردم می خورد.

اگر آن روز اردو بلد بودم،می توانستم با راننده ی پاکستانی صحبت کنم. می توانستم از او بپرسم،"چرا بطری آب را به سوی آن دختر کوچک پرتاب کردی؟" اما چیزی که شما درک نمی کنید این است که او مطمئنن به من دروغ می گفت،مثلن می گفت که بطری آب تصادفن از پنجره ی کامیون به بیرون پرتاب شده است. یا شاید می گفت که او بطری آب را بلند و به پیاده رو پرتاب کرده است و دختر حریصانه به طمع این که بتواند چیزهای دیگری از او بسلفد،بی احتیاط به سوی خیابان دویده است.اما همان طور که می دانید،من نمی دانم که مرد پاکستانی، اگر شخصن از او می پرسیدم، چه ها به من هندی می گفت. زیرا من هرگز به خودم زحمت یادگیری اردو را نداده ام—من هندی به زبان مرد پاکستانی حرف نمی زنم.

من فقط ترجمه ای را دارم که راننده ی دیگری اهل شمال هند—که به حد کافی اردو می دانست—برایم به هندی ترجمه کرده است.وقتی جملات را به انگلیسی ترجمه کردم،سربازان آمریکایی داستان مرد پاکستانی را حقیقت مسلم دانستند،چون آمریکایی ها نمی دانستند که پاکستانی ها،به عنوان یک ملت،به راحتی دروغ می گویند،به ویژه وقتی یافتن مقصر مد نظر باشد،و زن ها درحال شیون و زاری باشند،و بسیاری از مردم در جستجوی این باشند که از اتفاقی که افتاده  سر در بیاورند،و ریسک و مخاطره در کار باشد، و هیچ انسان عاقلی نمی خواهد به منحرف کردن دختری شش ساله به سمت مسیر کاروان کامیون های درحال گذر متهم شود—چه برسد به پاکستانی ما که چنین بی دقتی مفتضحی مرتکب شده است.

مثلن می توانستم بگویم ،"خسارت کامیون هجده چرخی که به دختر شش ساله ی عراقی زد بسیار ناچیز برآورد می شود." من می توانستم این کلمات را به انگلیسی،هندی،و عربی –اما نه اردو— بگویم.

این که نام من چیست چندان مهم نیست.من هندی هستم. هندی چیزی است که شما به خاطر خواهید سپرد. هندی چیزی است که وقتی به من نگاه کنید آن را خواهید دید.هندی چیزی است که اگر سیلاب هاب اسمم را تلفظ کنید آن را خواهید چشید. هندی چیزی است که وقتی غذای محبوبم را خورده ام آن را در حالی که از منافذ تنم بیرون می زند خواهید بویید. من هندی هستم، اما وقتی یک هندی به زبان های بسیاری صحبت می کند دیگر نمی تواند پشت ملیتش پنهان شود. این وظیفه ی من است که با اقوام مختلف ارتباط برقرار کنم. آن روز این وظیفه ی من بود که سربازان آمریکایی را به جایی راهنمایی کنم که مطمئن باشند کاروان به موقع و به سلامت خواهد رسید. بله، ضمنن این هم وظیفه ی من بود که مطمئن باشم راننده هایم—پاکستانی یا غیر پاکستانی—بطری های آب را به سوی دختران کوچک تشنه که از آن سوی خیابان با ولع دست تکان می دادند پرتاب نکنند، و همه ی راننده ها قواعد کار ما را آشنا باشند.

شاید—ممکن است شما اشاره کنید— که این وظیفه ی من بود که در آن روز اردو بلد باشم، اما من نمی توانم بفهمم که این موضوع در نهایت چه کمکی می توانست به پایان ماجرا بکند.آن جا راننده ی دیگری بود که کار ترجمه را انجام داد،و از آن جا که من اردو نمی دانستم،توانستم خونسردی و آرامشم را حفظ کنم،چون مجبور نبودم سعی کنم حرف های پاکستانی را باور کنم.من مجبور نبودم لب زدن او را تماشا کنم.مجبور نبودم به چشم هایش نگاه کنم.من فقط مجببور بودم به کلماتی که در گزارش آمده است نگاه کنم،و با سربازان آمریکایی صحبت کنم که از روی وظیفه حرف های راننده پاکستانی را باور کردند.

مثلن می توانستم بگویم،"افسوس می خورم که وقتی داشتم کنار جسد دختر شش ساله ی عراقی ترجمه می کردم،هیچ احساس بدی نداشتم،اما حسرت کمی بعدتر آمد و از آن پس با من باقی ماند—به ویژه وقتی به عکس فرزندان خودم نگاه کردم."

این چیزی است که از بعد تصادف فکرم  را مشغول کرده است: وقتی خودم بچه بودم، بیرون دهلی نو با دوستانم فوتبال بازی می کردیم.پس از حدود یک ساعت لگد زدن به توپ و دویدن،توپ(که تنها توپی بود که کل گروه ما بچه ها داشتیم) سرانجام از بین دو کپه لباسی که با آن دروازه را درست کرده بودیم عبور کرد، و دوستم-- که دروازه بان و مسئول گرفتن توپ بود—به خیابان دوید تا توپ را بیاورد و نزدیک بود با ماشینی برخورد کند.راننده کوبید روی ترمز و درست در فاصله ی یک متری دوستم که وسط خیابان میخ شده بود ایستاد.این ترجمه ی چیزی است که راننده با فریاد درحالی که سرش را از پنجره بیرون آورده بود گفت: "دفعه ی بعد زیرت می گیرم.دفعه ی بعد ترمز نمی کنم." کلمات راننده هنوز به وضوح در ذهنم مانده هست،حتی باوجود آن که آن روز همه ی کلمات را به خوبی نشنیده بودم. هیچ کدام از ما حرف راننده را به عنوان یک تهدید جدی درنظر نگرفتیم،بلکه بیشتر برایمان حالت یک صدای پس زمینه برای آن اتفاق را داشت،و ما بعد از آن تا مدت ها به تعقیب توپ ها در خیابان ها ادامه دادیم. پسر دروازه بان به سوی ما دوید و مردی که تهدیدش کرده بود حرکت کرد و رفت. ما بازی را تمام کردیم.هیچ کدام از بچه هایی که آن روز حاضر بودند سخنی راجع به تهدید و ترس نگفتند. خطر حتی برای مان مسجل نشده بود،هیچ ترسی وجود نداشت. تنها اکنون که به عنوان یک مرد به گذشته می نگرم،نیاز به ترس دربرابر حرف های مرد راننده را به آن صحنه ضمیمه می کنم.

من هنوز در ذهن خود آن راننده را که تقریبن پسر دروازه بان را زیر گرفت، پاکستانی       می بینم،درحالیکه می دانم این غیرممکن است چون در آن صورت --من به عنوان یک کودک هندی—نمی توانستم حرف های مرد را که به زبان اردو گفته شده،" دفعه ی بعد زیرت می گیرم.دفعه ی بعد ترمز نمی کنم،" به انگلیسی ترجمه کنم،چون من زبانی را که پاکستانی ها صحبت می کنند نمی دانم،و در همسایگی ما هم هیچ پاکستانی وجود نداشت. با این وجود هنوز در خاطرات من آن راننده پاکستانی است، و همینطور هم خواهد ماند.

می توانستم بگویم،مثلن،"مرگ دختر شش ساله ی عراقی به شدت غمناک است،اما ناچیز به نظر می رسد. این چیزها همه روزه در سراسر دنیا رخ می دهد. حتی وقتی هیچ جنگی در میان نیست تصادفات اتفاق می افتند."

در پیش بینی این نوع موقعیت ها،به من آموخته بودند که به عزاداران تسلیت بگویم،پس من به عراقی هایی که آن جا جمع شده بودند تسلیت گفتم. به عربی گفتم،"متأسفم، از صمیم قلب عمیقن متأسفم." اما صادقانه بگویم،من فقط برای این واقعن متأسف بودم که کاروانم مجبور به توقف برای آن روز شده بود،و این که توسط عده ی بسیاری مردم عصبی،هیستریک و مغشوش محاصره شده بودم.

آن جا سگ کوچکی هم بود که در تلاش بود تا پتویی را که جسد دختر در آن پیچیده شده بود بو بکشد،و بالاخره یک مرد عراقی لگدی حواله ی او کرد.سگ با صدای بسیار بلندی نالید. آن جا پر بود از بزغاله و بچه های کوچک که همه جا بودند.مثل همیشه دسته های کودکان آزادانه به این سو و آن سو می رفتند.زنان سوگواری می کردند،مردها قیافه های خشن و سختی به خود گرفته بودند،با نگاه های خیره،صحبت کنان،به تفنگ های بزرگ سربازان جوان آمریکایی زل زده بودند.

من وقتی دختر شش ساله ی عراقی کشته شد آن جا نبودم. بعدتر به صحنه ی تصادف رسیدم. این تصور من است: بطری آب از دستان پاکستانی رها شد. وقتی بطری به سوی آسمان اوج گرفت،ماهیچه های پای دخترک درگیر شد—درست مثل ماهیچه های یک پسر که در تعقیب توپی است که مسیرش کاملن نامعلوم است.زمانی که او برای گرفتن بطری آب پرید،و تنها فکرش این بود که شانس به دست آوردن آب تمیز را از دست ندهد، تریلر هجده چرخ غول آسای درحال حرکت را ندید،و...

هریک از آن همه کودکی که آن جا بودند می توانست آن کودکی باشد که به سوی خیابان دوید. بچه ها نمی توانند درک کنند که مرگ حقیقت دارد،نه بیشتر از درکی که آن سگ زوزه کش،وقتی تصمیم گرفت پتوی حاوی جسد دختر عراقی را بو بکشد،از لگدی که در پی خواهد آمد داشت.

البته این چندان تقصیر پاکستانی هم نبود.او سعی داشت آب تمیز را با مردم تقسیم کند،کاری که هر انسان شریفی انجام می دهد. ممکن است دیگری تا این اندازه بی دقت نباشد،یا پرتاب دست بهتری داشته باشد، اما این ها به راستی تقصیر پاکستانی نیست. من خیلی از پاکستانی متنفر نیستم. وقتی او را در ذهنم تصویر می کنم—سر پایین،لب ها به هم فشرده،کف دست ها محکم چسبیده به ران ها،ترسان از همه کس و همه چیز— ازش خوشم نمی آید،اما از او متنفر هم نیستم. به هیچ وجه خیلی از او متنفر نیستم.

کودکان خودم آموزش دیده اند که از خیابان دوری کنند.من به آن ها درباره ی دختر شش ساله ی عراقی که حالا مرده است گفته ام. در نامه ای برایشان نوشتم،"این اتفاق ممکن بود در دهلی نو برای شما اتفاق بیفتد. ممکن بود به همین راحتی راننده ای هندی شما را زیر بگیرد." من به فرزندانم راجع به پیکر کوچک دختر که در پتویی پیچیده شده بود گفتم. به بچه هایم گفتم این اتفاقی است که برای کسی می افتد که در عبور از خیابان بی دقتی می کند. همچنین به آن ها درباره ی پاکستانی که بطری آب را انداخته بود گفتم، که او سعی داشت کار خوبی انجام دهد—که خارجی ها ممکن است چیزهای خوبی تعارف کنند— اما این چیزها و کارهای خوب اکثر مواقع بد از کار در می آیند.به آن ها گفتم،"از خارجی ها به راحتی چیزی قبول نکنید."

فرزندان من درحال آموختن انگلیسی و عربی هستند،اما نه اردو.من برای آن ها نامه هایم را به تمامی انگلیسی می نویسم.ضمنن در نامه هایم از عبارات عربی عراقی استفاده می کنم،به اضافه ی راهنمای ترجمه تا همسرم بتواند به آن ها آموزش دهد. من به آن ها می گویم که نباید از پاکستانی ها متنفر باشند،اما فکر نمی کنم هرگز از آنها بخواهم که اردو یاد بگیرند. تنفر واژه ی نیرومندی است،بسیار قدرتمند برای کودکان—بسیار قدرتمند حتی برای مردان بزرگ. به کودکانم می گویم،"مجبور نیستید پاکستانیها را دوست داشته باشید،اما خیلی از آن ها متنفر نباشید."

 

4مهر1387

ترجمه : آرش رادمنش

Email: arash.radmanesh@gmail.com

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 7 شهریور1387

 همه ی راه تا گرنجویل  

 ای. ری نرث وورثی

(A. Ray Northworthy)

نزدیک گرگ و میش بود که بی کله در توقف گاه ماسه ای کنار رستوران ویلما نگه داشت.تریش[1]،فاحشه ی جوان اهل رنو[2] که بین راه دست تکان داده و سوار شده بود، از خواب پرید و سیخ نشست، به نظر کمی گیج می زد. طوری به مرد نگاه می کرد که انگار او را به جا نمی آورد. خمیازه کشان گفت: "اها،درسته. وینموکا[3]."دختر که بیدار شد مرد ناامیدی را در چهره اش شناخت، حالتی که بارها آن را در چهره های دیگر دیده بود؛ همان طور که آن را بارها بر چهره ی خودش دیده بود وقتی از خواب بیدار می شد و در آینه به خود نگاه می کرد. از او پرسید که آیا گرسنه است.دختر گفت شاید کمی آب پرتغال، شاید هم یک کلوچه.

مرد غرفه ای را انتخاب کرد که به بزرگراه دید داشته باشد. یک شمع شکرگذاری روی میز روشن بود، و جعبه ی موسیقی آهنگ کریسمس ردنک[4] را پخش می کرد.وقتی تریش پای تلفن بود تا یک جرثقیل خبر کند،او برای خودش نوشیدنی مخصوص ماینر[5] و برای دختر یک کلوچه ی گندمی سفارش داد. تریش با حالتی از انزجار بر چهره اش بازگشت. "در حرفه ی بدی مشغول به کار هستم،"  و با صدای بلند نالید، "از من می خواهند به شان پول بدهم تا با من بخوابند!"  صدای پس زمینه ناگهان به سکوت تبدیل شد. "معذرت می خواهم"، این را درحالی خطاب به میزهای همسایه گفت که کمر دامن چرمی اش را شل می کرد. جوانکی از میز روبروی آن ها قهقهه ای بلند سر داد، و دوست دخترش با آرنج سقلمه ای محکم به پهلویش زد. تریش گلویش را صاف کرد و نشست، مثل دخترک مورمون[6] شیرین و معصومی، که احتمالن زمانی بوده است، سرخ شده بود،  شاید هم آن دخترک شیرین و معصوم هنوز زیر پوسته ی سخت و کلفت فاحشگی اش زنده مانده بود.

از او پرسید "چه قدر می خواهند؟"

"بیشتر از آنی که توان پرداختش را داشته باشم." گازی گنده و حریصانه به کلوچه زد.

"من آن را می پردازم." دست در جیبش کرد و چندین صد دلاری از کیفش بیرون آورد.

"«اُه،خدا. تو خیلی بخشنده ای،" و گفت:" بیخود نیست که لقبت بی کله است. خب حالا در ازایش از من چه می خواهی؟" چشم های قهوه ای اش درشت تر شده بودند، اما همه چیز را به دقت زیر نظر داشتند.

"می خواهم عشق ابدی ات را گرو بگذاری."

تریش چشم هایش را چرخاند. "خیلی دیر شده. من این کار را سال دوم دبیرستان انجام داده ام. و تنها کاری که طرف در ازایش کرد این بود که آب نباتم[7] را دزدید. مسخره بازی درنیار، من الان توی مودش نیستم."

"بی قید و شرط. هیچ چیزی در ازایش نمی خواهم. من خیلی پولدار هستم، برای خوش گذرانی به راحتی پول می سوزانم. ببین،الان نشانت می دهم."  یکی از صد دلاری ها را برداشت و آن را با شمع شکرگذاری آتش زد.

"هی،این کار را نکن!" اسکناس شعله ور را قاپید و آن را در لیوان آبش فرو کرد. "تقلبی که نیست، هست؟"

مرد پوزخند زد."نه،این یک اسکناس بنجامین اصل است.ببینم تو یک دخترک مورمون نیستی؟"

دختر دهانش را کج کرد و اسکناس نیم سوخته ی خیس را در جیبش گذاشت. "البته،من خواهر کوچولوی ماری ازموند[8] هستم. چطور؟"

مرد شانه ای بالا انداخت و جرعه ای از قهوه ی مزخرفش را سر کشید. "من عادت دارم شخصیت آدم ها را مطالعه و کشف کنم. این کار چند بار جانم را نجات داده."

"اگه این کار را در مورد من انجام بدهی مسلمن خواهی مرد."

"دندان های زیبایی داری.مرا به یاد ملی رینگوالد[9] می اندازی. تو حتی خال هایش را هم داری."

چشم هایش را مالید. " این ها خیلی گران هستند. پول زیادی برایشان سلفیدم."

"برای خال هات این همه پول دادی؟"

"نه، خنگ خدا، اینها را می گویم." با نوک انگشت کوچکش ردیف بالای دندان هایش را نشان داد.

"یه دختر توی سن تو با دندان های مصنوعی؟"

"نصف،نصف." زبانش را از درون دهان به پشت لب بالایش مالید. "اگه یه ذره توی شناخت آدم ها خبره بودی،تا حالا می فهمیدی من تو کار مواد هستم."

"مت؟"[10]

 دهانش را به تلخی کج کرد و سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد.

"شنیدم عادت خیلی بدی است این کار."

"یه جور خودکشی؛ دکتر می گفت قلبم رو داغون کردم. از وقتی ترک کردم هنوز نرفتم خونه. حالا دیگه شش ماهه. من سه سال راننده ی ترن هوایی بودم." چشم هایش را مالید. "بی خیال، حالا دیگه کی اهمیت می ده؟"

"هیچ وقت نمی تونی مطمئن باشی."

"تو متأهلی؟ من حلقه ای توی دستت نمی بینم."

" حلقه نمی ذارم. مزدوج بودم. با یه دختر مورمون."

"چه اتفاقی افتاد؟ عیاشی و خیانت کردی؟"

"دقیقن نه. همسرم مشکلات جدی روانی داشت. چند بار اقدام به کشتن من کرد. آخرین بار تقریبن هم موفق شد."

"داری شوخی می کنی؟"

"من هرگز شوخی نمی کنم، بچه. من یک جای زخم چاقو روی شانه ام دارم که می گوید دوستت دارم."

"لابد با خط شکسته،درسته؟ خب، پس بچه نداری،هان؟

مرد لبخند زد و سرش را تکان داد.

"اون کجاست... زنت؟"

"اون مرده. زنم مرده. پنج شنبه ی دو هفته قبل. تصادف ماشین تو جاده ی دریاچه ی تاهو[11]."  به او نگفت که زن مست و لایعقل بوده و چنان شاخ به شاخ به یک مینی ون[12] حامل خانواده ای شش نفره کوبیده، که همه به غیر از مادر در جا کشته شدند. او به بیمارستان رفته بود تا مادر را ملاقات کند، اما به هیچ کس جز خانواده اش اجازه ی ملاقات نمی دادند، که البته هیج عضوی از خانواده باقی نمانده بود که از او بازدید کند. پس او گلها را همان جا گذاشت و به سردخانه رفت تا زنش را برای اولین بار در دو سال اخیر ببیند. نیمی از سرش نابود شده بود. آن قسمتی که له نشده بود هنوز زیبا بود.

"برات متأسفم،میفهمی که؟ منظورم اینه که، لعنت."

"ممنون."

مرد نگاهش را از چشمان خیره ی دختر برداشت، به بیرون و دشت لخت آرمیده در سایه ، و سپس به بالا،جایی که ماه شبح وار از میان امواج پاره پاره ی ابرها بیرون می آمد نگریست. رادیو اعلام کرد، احتمال بارش باران.

گارسون میان سال سرفه کنان نوشیدنی ماینر را جلوی مرد روی میز گذاشت. در بشقاب بزرگی که با تکه های گوشت بوقلمون تزئین شده بود، یک تکه ورق کائوچو مانند تیره رنگ قرار داشت که احتمالن باید استیک می بود، کمی از چیزی که قرار بود پوره ی سیب زمینی باشد و لوبیا سبز هایی که انگار کسی تازه آن ها را بالا آورده بود. او ذره ای از هرکدام خورد و بعد چنگالش را به زمین گذاشت." فکر می کنم اشتهایم را از دست داده ام."

"من بهتر از این کلوچه درست می کنم. رازش این است که باید از کره ی ناب استفاده کنی، نه مارگارین ارزان و مزخرف.مادرم از زنی در روستا کره ی خانگی می خرید. خدای من،فوق العاده بود."

"شک ندارم که فوق العاده بود. من بی شک یک مرد کره خور هستم."

"خب حالا به کدام سمت قصد داری بروی، مرد کره خور؟"

"همانطور که قبلن به ت گفتم، وقتی اون طور ناامید و سرگردان توی جاده ایستاده بودی و من سوار ماشینم کردمت، به شمال."

"دیگه ملیح نشو. من از دلبری متنفرم. کجای شمال؟"

"ملاحت من ناخوداگاه است. کوردالن[13]. به زنم سال ها قبل قول دادم که اگر بیش تر از او عمر کردم خاکسترش را در دریاچه بریزم.—فکر می کنم او مطمئن بود که این کار را خواهم کرد. ما برای ماه عسل به آن جا رفتیم و حتی برای دهمین سالگرد ازدواجمان."

"چه دوست داشتنی. اون بالا خیلی زیباست. هرچند که من تا حالا آن جا نبوده ام." و گل از گلش شکفت. "هی، تو احتمالن درست از وسط گرنج ویل رد می شوی."

"نمی خواهی صبر کنیم تا ماشینت رو با جرثقیل بکسل کنیم؟"

"چرا؟ من که پول تعمیرش را ندارم."

" این را هم من می پردازم. فقط یه پمپ آب نیاز دارد." فقط ششصد دلار در جیبش باقی مانده بود، آن قدری بود تا او را به کوردالن برساند. بعد از آن، چه کسی می دانست چه پیش خواهد آمد؟[14]

"خب، این فوق العاده است، آقای بی کله، اما من فردا باید خانه باشم، می فهمی؟ من قول داده ام. نمی توانم زیر قولم بزنم. این بار نه. در هر صورت، تو دقیقن از من چه می خواهی؟ فرض که من اصلن توی باغ نیستم. اما بارها تا دلت بخواهد از این اظهار لطف های بی قید و شرط شنیده ام.  

 "نه، از من نشنیده ای"

 چشم هایش را نازک کرد."من روزهای تعطیل کار نمی کنم، الان در وضعیت تعطیل هستم. وقت درآغوش گرفتن خانواده. نگاه کردن به عکس های قدیمی، وقتی که زندگی هنوز زیبا بود. پر کردن شکم از بوقلمون وانواع سس ها و ادویه ها. مزخرفات خانوادگی. گذاردن شکر و گوز."

"فکر کنم یک روز زود آمده ام. من یک شگر و گوز گذار خدایی هستم."

"پیف. برای چه باید شکر گذار بود؟"

"به گمانم صلح، عشق، و همدردی."

"و من به خاطر کمک سخاوت مندانه ی تو شکر گذار هستم."

بی کله درحالی که چشمان خسته اش را می مالید گفت: "صحیح، از نگاه من ، تو می توانی یکی از فرزندان جری[15] باشی."

دختر از فرط خوشی خنده ای بریده و بلند ول کرد." شاید قرار است من به طرزی معجزه آسا دختر خوبی شوم و زندگی تو را از این رو به آن رو کنم." سعی کرد واکنش مرد را مطالعه کند. او حتی یک مژه هم نزد. "به هر حال، داشتم فکر می کردم، می توانم برای نشان دادن قدردانی ام تا گرنج ویل همراه تو بیایم."

"پس به سلامتی یار همسفر؟"

به دلایلی این به نظر دختربی نهایت بامزه و خنده دار آمد. چنان خنده ی پرصدایی کرد که مجبور شد دستش را جلوی دهانش بگیرد تا مانع به بیرون پرتاب شدن تکه های آخرین لقمه ی کلوچه شود،و بلافاصله چند قلپ از آبش که گوشه های سوخته ی صد دلاری تیره اش کرده بود نوشید.

وقتی بی کله صورت حساب را می پرداخت، به مرد ظاهرن خشنی که پشت صندوق ایستاده بود گفت که این بدترین غذایی بوده که او تا کنون چشیده است. صندوق دار جواب داد:"نه، وای، تو نباید آن را می چشیدی رفیق، باید آن را می خوردی." و پوزخندی کریه به او حواله کرد.

بی کله به آرامی گفت:" چرا تو این را نمی خوری؟". روی صندوق خم شد و مشت زمختش را به سوی مرد پرتاب، و درست به فاصله ی یک اینچ از صورت او متوقف کرد. صندوق دار خود را کمی عقب کشید و در حالیکه به استخوان های برآمده ی بزرگتر از اندازه و ترسناک مشت بی کله خیره شده بود ،رنگ در چهره اش به زردی گرایید. بی کله همراه با پوزخندی عجیب مشتش را باز کرد و به آرامی چند سیلی به صورت او زد.

دختر به آرامی یک بسته آدامس میوه ای برداشت و به صندوق دار گیج و بی حرکت چشمک زد. وقتی در ماشین نشستند و شروع به حرکت کردند، دختر ول خنده ای سر داد و گفت:"ببینم، تو از آن مردهای زمخت و خفن یا چیزی در این مایه جات هستی؟"

مرد عینک رانندگی اش را گذاشت. "یعنی من جدن شبیه یک مرد خفن و زمخت هستم؟"

"هزار درصد، بله. حتی سوپرمن هم گاهی عینک می زد."

"ها هاه، اما من تغییر قیافه نداده ام. من بکس کار می کردم، همین. و از رفتارهای توهین آمیزی مثل این خوشم نمی آید."

"تا حالا با محمد علی مبارزه کرده ای؟"

خرناس کشید. "لعنت، نه، متشکرم، خدا. من یک بار چند راند با بایون بلیدر[16] مبارزه کردم. چاک وپنر[17] . دیوانه ی لعنتی. اگر درست می شمردند او را هم با امتیاز برده بودم. علی یک بار با او مبارزه کرد، صورتش را تبدیل به همبرگر کرده بود و چاک دیوانه باز هم از رو نمی رفت. آن اخموی کوچولو استالونه، برای ساخت شخصیت راکی از او الهام گرفت. من،فقط با یکدندگی می خواستم آن راه را طی کنم. من پتانسیلش را داشتم، اما وحشی و آموزش ندیده بودم."

"داستان زندگی من."

"این مال سال ها پیش بود. هنوز گهگاه به سالن تمرین می روم. حالا دیگر کاملن متمدن شده ام."

"به بیان دیگر، پیر."

" بله، پیر."

بی کله که موقتن به کمک پنج فنجان بزرگ قهوه فرانسه سرحال شده بود، مکالمه را قطع کرد و تا هنگامی که از مرز ایالت آیداهو[18] می گذشتند سکوت کرد، تا وقتی که احساس کرد سوسوی ستاره ها را به جای آسمان بر سطح بزرگراه می بیند، و فهمید وقتش رسیده که مکانی برای استراحت بیابند و به درخشش این همه نوری که انگار برای کور کردن او آمده اند خاتمه دهند. آن ها یک متل متروک در هوم دیل[19] یافتند، تنها موردی که در شهر جای خالی داشت. بی کله درحالی که کنار در ورودی پذیرش متل توقف می کرد گفت : " من فردا تو را سر وقت به گرنج ویل می رسانم تا سیب زمینی هایت را پوست بکنی" . دختر به هیچ وجه از این تصمیم ناراحت به نظر نمی رسید. او به همان اندازه خسته و کوفته نشان می داد  که مرد.

 

صبح روز بعد مرد با صدای زنگ ساعت مچی اش بیدار شد. بیرون باز هم باران می بارید. اتاق متل نمناک و چرک بود و بوی دود سیگار مدت ها قبل خاموش شده، پارچه ی کتان گندیده و خواب های وحشتناک می داد. بخاری تق تق می کرد و هوایی که بیرون می داد آنقدر ترشیده بود که انگار از فرسنگ ها زیر زمین خارج می شود. تریش گفته بود همه ی خانواده اش آن جا هستند، به غیر از پدرش که از سکته قلبی مرده بود، و شاید او هم سر و کله اش پیدا شود. تریش قصد داشت در پختن غذای جشن به مادر و خواهر کوچکش کمک کند. او در این مورد خالصانه هیجان زده به نظر می رسید.

به ساعتش نگاه کرد.تقریبن یک ساعت مانده بود تازمانی که پرده فرو افتد و نور خورشید دشت پوشیده از آرتمیسیا[20] را در خود غرق کند. ملافه را کنار زد و گوشه ی تخت دونفره نشست. مفاصل مثل چوب خشک بود و درد می کرد، به ویژه سرشانه ی راستش. آرتروز لعنتی. با خود فکر کرد تا حالا چند سوراخ و جای ضربه در بدنش کاشته است. بهتر است از این پس به خاطر ادب کردن چند جاکش بی اهمیت شرایط جسمانی اش را از این بدتر نکند.

از سوراخ بزرگی که وسط شیشه ی دود گرفته ی پنجره ایجاد شده بود، تقریبن تمام پارکینگ نیمه خالی را در دیدرس داشت.لامپ های نئون تابلوی بزرگ جای خالی داریم خاموش و روشن می شدند. دختر هنوز خواب بود. دیشب وقتی از حمام درآمده بود دختر خوابش برده بود، چنان خود را جمع کرده و بدن و چشم هایش را پوشانده بود، انگار کودکی است که از لولوخورخوره می ترسد. اما او که لولوخورخوره نبود، هرچند لاوری[21] در طول دوره ی ترک اعتیادش به الکل این طور فکر می کرد. برای مدتی دختر را در خواب نگاه کرد؛ و فکر کرد این که آدم یک دختر داشته باشد چه حسی دارد.

خمیازه کشان گفت: "بیدار شو، خوابالو، وقت رفتن به دیزنی لند رسیده." صدایش پر از خلط بود. گلویش را صاف کرد و دوباره تلاش کرد. دختر هیچ تکانی نخورد."ای بابا،" این را گفت و به آرامی شانه ی تریش را تکان داد."هی، دختر!"

لامپ کنار تخت را روشن کرد. رویش خم شد و با دستان زمختش گونه های او را لمس کرد. نشست. لامپ را خاموش کرد. بعد دوباره آن را روشن کرد. سرش را در دست هایش گرفت. ناک اوت.

صدای رعدی از دوردست به گوش می رسید. به لاوری اندیشید،که عشقش بود، زندگی اش بود. روزی روزگاری او بی نهایت شبیه این فاحشه ی جوان بود،روزی روزگاری او گستاخ،معصوم، شجاع و پر از نیروی عشق بی قید و شرط که از یک خانواده ی خوب منشا گرفته است، آماده برای رهسپار شدن در کنار مردش به هرکجا که تقدیر و اشتیاق آن ها را بکشاند. هیچ کدام درک نمی کردند که ممکن است از لبه ی دنیا به دره ی تباهی سقوط کنند، نه او و نه او.

خیلی خوب خوابیده بود. بهترین خواب عمرش. بدون هیچ رویا و کابوسی. حالا سپیده زده بود، و او مشتاقانه آمدن نور را پذیرا بود. حتی بیابان برن[22] نیز در صبح دوست داشتنی می نمود،چه باران می بارید و چه خورشید می سوزاند.

مرد گفت: " نگران نباش، عزیز کوچولوی من.از یک راه یا راه دیگر، همه ی ما به زودی به خانه خواهیم رسید."

ترجمه : آرش رادمنش

22 اردیبهشت 87

 

 



Trish- [1]

Reno -[2]

 : نام شهر کوچکی است در ایالت نوادا.Winnemucca-[3]

 :    به کارگران و کشاورزان کم سواد طبقه ی پایین در آمریکا گفته می شده است؛ Redneck4-

اکنون نام تشکلی سیاسی معروفی است، محافظه کار و با سابقه ی حمایت از طبقه ی فوق.

Miner -[5]

6- مورمونیسم فرقه ایست مسیحی. آن ها کلیسا و آداب و تشریفات متفاوت و مخصوص به خود را دارند. قوانین و دستورات کلیسای مورمون در باب ازدواج،روابط زن و مرد، و مسائل زنان در دهه های اخیر چالش های بسیاری برانگیخته است. از جمله تعدادی از شاخه های مورمونیسم که به چند همسری و ازدواج دختران قبل از سن بلوغ معتقدند...

- نویسنده در این جا با همزمان کردن دو معنای متفاوت ما به ازای واژه ی آب نبات، نوعی ایهام فرهنگی ایجاد کرده است: [7]

 آب نبات و بکارت دختر(مترجم) 

Marie Osmond - [8]

Molly Ringwald - [9]

متانفتامین محرکی است قوی تر و سریع الأثر تر از آمفتانین، که شیشه یا آیس شکل کریستال شده ی آن است.: Methamphetamine-[10]

Lake Tahoe -[11]

Mini-Van -[12]

 : اسم مکان؛ نام شهری است در آیداهو که چشمه ای معروف و به همین نام در آن واقع است.Coeur d'Alene- [13]

- به قول ما بعدش خدا کریم است![14]

- در گویش بریتانیایی به سرباز یا مرد آلمانی گفته می شود. [15]

Bayonne Bleeder -[16]

Chuck Wepne- [17]

 Idaho -[18]

Homedale -19

: نوعی گیاه با خواص دارویی که به شکل بته های با سایز متوسط در زمین ها و دشت های خشک و کویری Artemisia 20-

 غرب آمریکا می روید.

 

Laurie -[21]

Barren -[22]

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387

این داستان در شماره ی آخر(شانزدهم) فصلنامه ی سینما و ادبیات چاپ شده است:

---------------------------------

ای.سی.ازاندو

ای.اس.ازاندو در سال 1966 در نیجریه به دنیا آمد. چندین سال در شرکتی تبلیغاتی مسئول کیفی تبلیغات فرهنگی بود. باوجود علاقه ی شدیدی که به کشورش نیجریه داشت، به دلیل کمبود ها و عدم وجود شرایط مطلوب برای ادامه ی کار نویسندگی اش به آمریکا مهاجرت کرد. او از مدت ها پیش در سیراکیوس* نیویورک زندگی می کند، جایی که به عنوان استاد در دانشگاه سیراکیوس مشغول به کار است. سال 2006 با داستان نامه ای از خانه* برنده ی جایره ی اول مسابقه ی *، و داستان دیگرش چشمان جیمی کارتر* در سال 2007 نامزد نهایی جایزه ی کین* شد. او تا کنون سه مجموعه داستان منتشر و چندین رمان،مجموعه و گلچین ادبی را ویراستاری کرده است. ازاندو هم اکنون در حال نوشتن اولین رمانش است و مجموعه داستان چهارمش به وسیله ی انتشارات مکنزی* مراحل پیش از انتشار را می گذراند.به گفته ی خودش تنها مشوق ها و محرک هایش برای نوشتن کتاب هایی بوده اند که می خوانده است، و منابع الهام و تأثیرش جان ادگار ویدمن،زادی اسمیت،فیلیپ راث، ریموند کارور و سالینجر بوده اند.

ترجمه و تهیه : آرش رادمنش

27/10/1386

1- E.C. Osondu

2- Syracuse

3- A Letter From Home

4- Jimmy Carter’s Eyes

5- Caine Prize

6- Mackenzie Publication Agency

-------------------------------------------------

نامه ای از خانه

ای.سی.ازاندو

 

چرا تو مانند بچه های خوب نیجریه ای دیگری که به آمریکا رفته اند از آن جا پول نمی فرستی؟تو حتی به خانه ات سری هم نمی زنی.نکند با یک زن سفید ازدواج کرده ای؟ فراموش نکنی که من برایت یک زن خوب پیدا کرده ام .اسمش نگوزی* است.والدینش مسیحیانی باایمان و مادرش مانند من عضو اتحادیه زنان کاتولیک مؤمن* است.لطفن رابطه ی خوبی را که طی سال ها با خانواده ی نگوزی ایجاد کرده ام نابود نکن.

از تو می خواهم مثل پسر کاکا* نشوی که با هزینه ی مردم محل* به آمریکا فرستاده شد،و بعد با یک زن سفید بازگشت و به خانواده اش اجازه ی سر زدن به آن ها در اقامت گاه سفید پوست نشین شان واقع در منطقه ی حفاظت شده دولت لاگوس* را نمی داد.او سگ های بزرگی داشت که زنش با آن ها مثل بچه هایش رفتار می کرد.در همان یک دفعه ای که پسر کاکا از خانواده اش بازدید کرد،حاضر نشد در خانه ی قدیمی پدرش بخوابد،مدعی بود که آن جا کثیف است،و زنش را برداشت تا شب را در هتل بگذرانند. او مثل یک فرزند شیر پاک خورده به بزرگان محل ادای احترام نکرد و دستش را به سوی آن ها دراز کرد تا با آن ها دست بدهد.

یا بگو ببینم به نظر تونگوزی در آن عکسی که برایت فرستادم و در آن لباسی بلند پوشیده و یک گل هیبیسکوس* به دست دارد،به قدر کافی زیبا نیست؟ او در کالج معلمان زن کاتولیک درس خوانده و از پشت زنانی است که پسرانی نیرومند می زایند.

پسر اوگاگا* که همین چند سال پیش به آلمان فرستادندش برای پدرش یک ب.ام.و مشکی فرستاده،ساخت یک قصر بیست اتاقه را تمام کرده و در حال کندن و آماده کردن پی و مقدمات ساخت یک هتل بزرگ است.الان اینجا دم غروب است و من باید نوه ام را روی زانوی خسته ام بخوابانم قبل از آن که به بهشت بروم و در یکی از قصرهای بسیاری زندگی کنم که خدا برایم مهیا کرده است. از وقتی غرفه ام در فروشگاه را برای فرستادن پول برای تو،تنها پسرم،به آمریکا، فروخته ام ؛مایه ی خنده و تمسخر اهل محل شده ام، و حالا مجبورم جنس هایم را مثل دوره گردها روی طبق بگذارم و بفروشم.

تو قول داده بودی برایم ماشین بخری و یک راننده استخدام کنی تا من مثل زن نخست وزیر بر صندلی پشتی بنشینم و به راننده دستور بدهم و او مرا به دیدن همه ی دوستانم ببرد و تمام آن ها از حسادت سبز شوند. دعا می کنم تو مثل آن پسر ولخرج* نشوی که در کتاب مقدس تمام دارایی اش را به پای شراب و زن به باد داد.

مطمئنم که دختر ابی* یادت هست.او به ایتالیا رفت تا به عنوان یک فاحشه مشغول به کار شود،دقیقن همزمان با رفتن تو به آمریکا.یک سال پیش بود که برگشت،با سوغات های بی نظیر برای پدر و مادرش و همراه با نامزدش که از خانواده ای اصیل و اسم و رسم دار بود.آن ها در کلیسا ازدواج کردند و کشیش گفت با وجود این که گناهان کثیف و نابخشودنی مرتکب شده است،امروز با خون عیسی شستشو و پاک گشته است(پس از آن که اعانه ای پر ملاط برای تعمیر سقف کلیسا به کشیش تقدیم کرد).حالا او پسری زاییده و هیچ کس یادش نیست که او روزی در ایتالیا فاحشه بوده است.

آن جا با آفریقایی های دیگر دمخور هستی تا ریشه هایت را از یاد نبری؟ هنوز غذاهای آفریقایی می خوری؟ چون می ترسم غذای سفید پوست ها باعث شود منطق و عادت هایت مثل سفید پوست ها شود. پسرم، در راه هایی که انتخاب می کنی تجدید نظر کن و قدم هایت را درست مثل پسر ولخرج کتاب مقدس این بار در جهت ثواب بردار، آن وقت می توانم قبل از مردنم تو را متبرک کنم و از خداوند برایت رحمت بخواهم.

من هر روز نگوزی را به خرج خودم به باشگاه آماده سازی زنان برای ازدواج می فرستم و کلی پول خرج می کنم که راه های شوهر داری را به او آموزش دهند و تا می توانند غذاها و مواد چاق کننده به او بدهند.آن جا پول می گیرند تا او را آن قدر چاق کنند که مثل یک هندوانه ی آب دار، گوشتالو شود و تلپ تلپ صدا بدهد. خداوند قدغن کرده دختری از خانواده ی اصیلی مثل نگوزی روز عروسی اش مانند یک ماهی بنگو* خشک شده لاغر به نظر بیاید. این روزها فرستادن یک عروس آینده به یکی از این باشگاه ها پول کلانی می خواهد چون زنانی که این مکان ها را اداره می کنند همگی درحال مرگ هستند، یا پیر و فرتوت شده اند و نسل جوان های جدید این جاها را عصر حجری و وحشیانه می خواند. این ها ترجیح می دهند زن هایشان لاغر و خشک مثل دسته ی جارو باشند. به نظر می آید این ها نمی دانند که مردها دوست دارند وقتی شب به خانه می آیند جسمی فربه و گوشتالو را بغل کنند.

پسرم، هرگز من را به سوژه ی خنده ی مردم تبدیل نکن. از تو خواهش می کنم نگذاری آن ها یی که از من خمیردندانشان را قرض می گرفتند در آخر دندان هایی براق تر و نفسی خوش بوتر داشته باشند. مطمئنم که پسر اُدیلی را یادت هست(شما با هم به یک مدرسه ی ابتدایی می رفتید). او لات محله بود ،حشیش می کشید و کفل دخترها را نیشگون می گرفت، و آیا می توانی باور کنی، آن افولفو* ، آن پسره ی الاف لندهور، یک روز صبح بیدار شد و اعلام کرد که می خواهد به اروپا برود! همه ی ما فکر کردیم که بالاخره ماری جوانا سیم های لخت مغزش را به هم متصل کرده است، اما چقدر در اشتباه بودیم.او با یک کامیون حامل گوجه فرنگی همراه شد و به شرق رفت ، با اتوبوس خود را به مالی رساند و عضو کاروانی از شتر سوارها شد که از صحرا می گذشت. بسیاری از آن ها از تشنگی در بیابان تلف شدند اما او جان سالم به در برد.او در مراکش کاری در یک سایت ساختمانی پیدا کرد و توانست پول کافی بدست بیاورد تا به چند باربر* بدهد که او را با قایق به اسپانیا ببرند. به مقامات اسپانیا گفت که یک لیبریایی است که از جنگ فرار کرده است، و آن ها به او اجازه کار دادند. باید این جا می بودی وقتی دقیقن پنج سال بعد به خانه برگشت : با چمدان ها و جعبه هایی پر از سوغات و یک ست تلوزیون،طلا و بدلی جات،لباس و تا دلت بخواهد پول، که مثل ریگ خرج می کرد. در آن چند روزی که این جا بود خانه ی پدرش چه مکانی که نشده بود؛ جایی که همه ی اهالی می رفتند می نوشیدند و می خوردند. من اصلن دلم نمی خواست همراه جمعیت به آن جا بروم اما این را هم نمی خواستم که متهم شوم تمایل نداشته ام برای او آرزوی کامیابی کنم.پس پاهایم را تا آن جا کشاندم و همراه بقیه با آن خانواده نوشیدم و خوردم و شادی کردم.آن جا همه ی نگاه ها به سوی من بود، و از من می پرسیدند چه خبر از پسر تو، پس کی با سوغاتی های خوب باز می گردد، کی مثل اُدیلی ها ما را دعوت می کند تا بیاییم بخوریم و بنوشیم؟ گل پسرت را می گوییم که به آمریکا پرواز کرده است.به پسر اُدیلی نگاه کن که با پای برهنه و پیاده رفت، و با پول و سوغات گران بها بازگشت. البته هیچ کس این حرف ها را به زبان نیاورد، اما من می توانستم آن ها را از چشمهاشان بخوانم. سنگینی نگاه شان را لحظه ای از رویم برنمی داشتند، وقتی کوکا می نوشیدم،وقتی برنج جولوف* می خوردم و وقتی به طرز احمقانه ای مثل مرغ سرکنده می رقصیدم. جوانک یک بار دیگر بازگشته است،این بار با هواپیما، وقول داده است دفعه ی بعد که بیاید خانه ی پدرش را خراب کند و جای آن برایش یک قصر بسازد.

مدتی است وسوسه شده ام نگوزی عروس تو را به آزوکا پسرعموی جوانت بدهم تا برایم یک بچه بیاورد و بتوانم او را روی زانو هایم،قبل از آن که بیش از حد فرسوده و از کار افتاده شود، تاب بدهم و بخوابانم.اما مادر نگوزی قبول نمی کند. او با غر غر دست هایش را به هم زد،مثل مار هیس کرد و گفت: "مگر دختر من گوشت قربانی است که از این دست به آن دست شود! یکی دستمالی اش کند و تکه ای از آن بردارد و بعد آن را به دیگری بدهد!" با لحن استهزا آمیزی به سویم پرخاش کرد و در حالی که به آرامی از من دور می شد گفت که اگر بار دیگر بخواهد برای دخترش شوهری پیدا کند، خانواده ی بهتری برای او پیدا خواهد کرد، خانواده ای که در آن همه چیز رشد کرده و رسیده باشد، نه مثل خانواده ی ما لم یزرع و بی روح. بعد از این اتفاق او دیگر در جلسات انجمن زنان کاتولیک شرکت نمی کند و هر وقت مرا می بیند که به سمتش می آیم،با عجله به آن سوی خیابان می رود.

تو هیچ بهانه ای برای نفرستادن پول نداری،چون اتحادیه ی غرب در خیابان ما یک دفتر تأسیس کرده است. هر روز می بینم زنان و مردانی که فرزندان مهربان و دلسوزی در آمریکا دارند شاهانه به سوی دفتر گام بر می دارند و در حالی که با غرور به اطراف نگاه می کنند ، با بقچه های پر از بسته های بزرگ اسکناس نایرا* بیرون می آیند. آن ها دست آزادشان را برایم تکان می دهند و بسته های پول را محکم می چسبند، انگار می ترسند که بخواهم مقداری از پولشان را قرض بگیرم.

این را بدان که گوش من پر شده است از نصیحت ها و پیشنهاداتی که مردم مختلف درباره ی تو به من می دهند.به هر صورت همان طور که مردم در دیار ما می گویند ، روزی که در آن یک فیل بمیرد روزی است که هر نوع چاقویی در آن پیدا می شود. یک بار یک دکتر بومی گفت که می تواند طلسمی مخصوص همین کار به من بدهد که کاری می کند تو در آمریکا هر کاری که داری رها کنی و با اولین پرواز به نیجریه بازگردی.گفت این طلسم تا حدی قدرت دارد که حتی اگر هیچ پروازی به این جا نباشد، با اولین کشتی باز خواهی گشت.اما تو پسر من هستی، تو از میان پاهای من به این دنیا قدم گذاشته ای و من هرگز نمی توانم کاری کنم که به تو صدمه و آسیبی برساند. پسر اُکلسی* با طلسمی شبیه این از آمریکا بازگشت. او اکنون در خانه و کنار پدر و مادرش است؛ او ژاکتی ژنده می پوشد و مثل روح در خیابان ها بالا و پایین می رود و بچه ها را می ترساند، همیشه خنده ای ترس ناک بر لب دارد و زیر لب اسم شهرهای بزرگ آمریکا را مثل ورد زمزمه می کند.

نمی خواهم تهدیدت کنم یا بترسانمت اما لطفن کاری نکن که چاره ی دیگری نداشته باشم. تو در روزی متولد شدی که آمریکایی ها برای اولین بار به ماه رفتند و با یک بیماری چشمی به نام آپولو* بازگشتند. خوب به خاطر دارم که همین که آن ها از ماه به زمین بازگشتند چشم های همه ی مردم قرمز شد و مثل شیر آب چکه می کرد. گفته می شد که این بیماری مجازات و عذاب الهی است بر مردم زمین که از فاصله ی نزدیک تر به چشم هایش خیره شدند و جای پاهاشان را بر چهره اش باقی گذاشتند. به همین دلیل وقتی گفتی می خواهی برای تحصیل به آمریکا بروی، اصلن تعجب نکردم. حتی وقتی بچه ی کوچکی بودی ،هر روز کانال بونانزا* را از تلوزیون قدیمی سیاه و سفیدمان نگاه می کردی و هر هفته اسم جدیدی به خود می دادی.یک هفته دان بلاکر* بودی، هفته ی بعد پرنل رابرتز* و بعد تر مایکل لاندن* و لورن گرین*. هنوز به مدرسه نرفته بودی که کلاه کاوبوی* سرت می گذاشتی، تکه چوب خشکی که وانمود می کردی سیگار است گوشه ی لب، لب هایت را جمع می کردی و از توی دماغ با صدایی که سعی می کردی شبیه هنرپیشه های توی تلوزیون باشد حرف می زدی. اصلن تعجب نکردم وقتی که گفتی می خواهی به آمریکا بروی چون تو در روزی به دنیا آمدی که پرچم آمریکا در کره ی ماه کاشته شد، و شب هایی که قرص ماه کامل می شد، در حالی که بقیه ی کودکان سعی می کردند شکل های مختلف در ماه ببینند، تو دوان دوان به حیاط پشتی می آمدی و به من می گفتی پرچم آمریکا را در ماه دیده ای که به سوی تو به اهتزاز درامده و تکان تکان می خورده است.

و حالا می خواهم یک راز خانوادگی را با تو در میان بگذارم.اوایل دهه ی 1940 پدرت موفق شد از دانشگاه هاوارد* پذیرش بگیرد.همان هاوارد که پان آفریکانیست* بزرگ و رهبر مبارزات استقلال طلبانه ی کشورمان، نمدی آزیکو*ی بزرگوار و شریف را بوجود آورده است.پدربزرگت همه ی مزارع اش را به کمپانی اتحادیه ی آفریقا فروخت تا بتواند هزینه ی سفر او را با کشتی های شرکت دمپستر بزرگ تأمین کند.مادربزرگت هم زیورآلات اش را فروخت و پولش را به او داد.وقتی پدرت به بندر لوگوس رسید،به دام افراد شیاد افتاد.آن ها متقاعدش کردند که می توانند پول هایش را دوبرابر کنند.آن شیادان سربازان نیروهای مرزی آفریقای غربی بودند که تازه پس از نبرد در برمه از خدمت مرخص شده بودند.آن ها تمام روز را در اسکله ولگردی می کردند و به دنبال دهاتی های ساده لوحی مثل پدر تو می گشتند. پدرت برای خودش این طور استدلال کرده بود که اگر پولش دوبرابر شود،نیمی از آن را به خانواده اش پس می دهد و با نیمه ی دیگر به آمریکا سفر خواهد کرد.مردان شیاد پول او را گرفتند و پس از چندی صندوقی به دستش داده و از او قول گرفتند که تا فردا بازش نکند. وقتی پدرت در صندوق را باز کرد، در آن دسته های تر و تمیزی از روزنامه دید که به سایز اسکناس ده پوندی بریده شده بودند. او پس از این که فهمید چه کلاهی سرش رفته، چنان آشفته شد که تصمیم گرفت خود را به اقیانوس اطلس بیاندازد، که زنی کلوچه فروش جلویش را گرفت و او را به خانه اش برد.پس از چندی به عنوان معلم خصوصی مشغول به کار شد و توانست مقداری پول پس انداز کند. سپس برای بدست آوردن فرصت های بهتر شغلی به سیرالئون رفت. آن سوترها در خانه،خانواده اش تصور می کردند او اکنون در آمریکا مشغول به تحصیل است. در همان روزها که او در سیرالئون به سر می برد پدربزرگت به شدت مریض شد.به عنوان پسر ارشد،همه منتظر بودند که او بر بالین پدرش حاضر شده و وقتی او آخرین نفسش را کشید، دست هایش را صلیب وار بر روی سینه اش قرار دهد. ریش سفیدان جلسه ای برگزار کردند و تصمیم گرفتند از جادوگری بخواهند طلسمی کند که او را بازگرداند. و این طلسم بود که پدرت را از سیرالئون به خانه آورد. به محض رسیدن او پدربزرگت نفس آخرش را کشید،اما نه قبل از اینکه بتواند پسرش را که قلب او را شکسته بود آق کند. پدربزرگ در نفرینش گفت همان طور که پدرت او را مأیوس کرد، پسر خود او نیز همین کار را با او خواهد کرد.

آیا هنوز یادت هست پرنده هایی را که آن همه راه از استرالیا به روستای ما مهاجرت می کردند تا در شالیزارها آشیانه بسازند؟ آن ها حلقه های طلایی براقی به دور پاهایشان داشتند که بر رویشان نوشته شده بود "پارک وحش ملبورن". باید یادت باشد که برای تماشای پرنده ها می رفتی که تمام روز می خواندند و بازی می کردند، به دنبال دانه های برنج می گشتند و در حوضچه های آب شالیزار شنا می کردند. آن ها پرنده های رنگارنگ بزرگی بودند با پرهایی که انگار با قلم مو بر روی تنشان نقاشی شده بود. مزرعه دارها هرگز آزارشان نمی دادند؛ آن ها مهمان های باشکوهی بودند و به همین شکل هم با آن ها رفتار می شد، هیچ وقت خرابکاری نمی کردند،برخلاف کولا*ها ،تنها دانه های برنجی را که بر روی زمین افتاده بود نک می زدند. به محض این که زمان دروی محصولات فرا می رسید، به دور هم جمع می شدند و با هم پچ پچه می کردند، انگار برای سلامتی همگان در سفری که درپیش دارند دعا می کنند، و همزمان مانند یک گروه منظم پرمی کشیدند.

اما یک سال ،یکی از پرندگان مهاجر عقب کشید.درحالی که بقیه ی پرندگان دور هم جمع شده بودند، خود را گرم می کردند و آماده ی پرواز می شدند، او گوشه ای روی زمین نشسته بود و بی توجه به خاک نوک می زد. پرندگان درحال حرکت به او اشاره کردند و با زبان جیغ مانند پرنده ای شان به او نهیب زدند که عجله کند. اما او به ایشان کوچکترین محلی نگذاشت. پرندگان،نا امید شده و او را پشت سر گذاشتند و رفتند. وقتی کشاورزان روز بعد پرنده را دیدند، سعی کردند او را بپرانند و وادارش کنند به سرزمین مادری اش برگردد، اما او همچنان به نوک زدن و خوردن دانه های برنج ادامه می داد. پس از چندی آرام آرام به دنبال یک گروه از پرندگان کولا پرواز کرد، و در تخریب و نابود کردن دسته های درو نشده ی شالی به آن ها پیوست. کشاورزان با خود گفتند حالا دیگر او مانند یک پرنده ی مهمان مهاجر رفتار نمی کند، و تصمیم گرفتند با او همان طور برخورد کنند که با کولا ها می کنند. آن ها او را با تیر زدند و با گوشتش برای نهار پلو گوشت درست کردند. پسرم ، امیدوارم تو مانند آن پرنده ی مهاجر استرالیایی غریب نشده باشی که سرزمین مادری اش را فراموش کرد.  

ترجمه : آرش رادمنش 20 دی 1386  


EMAIL :
arash.radmanesh@gmail.com

.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~