همه ی راه تا
گرنجویل
ای. ری نرث وورثی
(A. Ray Northworthy)
نزدیک گرگ و
میش بود که بی کله در توقف گاه ماسه ای کنار رستوران ویلما نگه
داشت.تریش[1]،فاحشه
ی جوان اهل رنو[2] که
بین راه دست تکان داده و سوار شده بود، از خواب پرید و سیخ نشست، به نظر کمی گیج
می زد. طوری به مرد نگاه می کرد که انگار او را به جا نمی آورد. خمیازه کشان گفت:
"اها،درسته. وینموکا[3]."دختر
که بیدار شد مرد ناامیدی را در چهره اش شناخت، حالتی که بارها آن را در چهره های
دیگر دیده بود؛ همان طور که آن را بارها بر چهره ی خودش دیده بود وقتی از خواب
بیدار می شد و در آینه به خود نگاه می کرد. از او پرسید که آیا گرسنه است.دختر گفت
شاید کمی آب پرتغال، شاید هم یک کلوچه.
مرد غرفه ای را
انتخاب کرد که به بزرگراه دید داشته باشد. یک شمع شکرگذاری روی میز روشن بود، و
جعبه ی موسیقی آهنگ کریسمس ردنک[4]
را پخش می کرد.وقتی تریش پای تلفن بود تا یک جرثقیل خبر کند،او برای خودش نوشیدنی
مخصوص ماینر[5]
و برای دختر یک کلوچه ی گندمی سفارش داد. تریش با حالتی از انزجار بر چهره اش
بازگشت. "در حرفه ی بدی مشغول به کار هستم،" و با صدای بلند نالید، "از من می خواهند به
شان پول بدهم تا با من بخوابند!" صدای پس زمینه ناگهان به سکوت تبدیل شد.
"معذرت می خواهم"، این را درحالی خطاب به میزهای همسایه گفت که کمر دامن
چرمی اش را شل می کرد. جوانکی از میز روبروی آن ها قهقهه ای بلند سر داد، و دوست
دخترش با آرنج سقلمه ای محکم به پهلویش زد. تریش گلویش را صاف کرد و نشست، مثل
دخترک مورمون[6] شیرین
و معصومی، که احتمالن زمانی بوده است، سرخ شده بود، شاید هم آن دخترک شیرین و معصوم هنوز زیر پوسته
ی سخت و کلفت فاحشگی اش زنده مانده بود.
از او پرسید
"چه قدر می خواهند؟"
"بیشتر از
آنی که توان پرداختش را داشته باشم." گازی گنده و حریصانه به کلوچه زد.
"من آن را
می پردازم." دست در جیبش کرد و چندین صد دلاری از کیفش بیرون آورد.
"«اُه،خدا.
تو خیلی بخشنده ای،" و گفت:" بیخود نیست که لقبت بی کله است. خب حالا در
ازایش از من چه می خواهی؟" چشم های قهوه ای اش درشت تر شده بودند، اما همه
چیز را به دقت زیر نظر داشتند.
"می خواهم
عشق ابدی ات را گرو بگذاری."
تریش چشم هایش
را چرخاند. "خیلی دیر شده. من این کار را سال دوم دبیرستان انجام داده ام. و
تنها کاری که طرف در ازایش کرد این بود که آب نباتم[7]
را دزدید. مسخره بازی درنیار، من الان توی مودش نیستم."
"بی قید و
شرط. هیچ چیزی در ازایش نمی خواهم. من خیلی پولدار هستم، برای خوش گذرانی به راحتی
پول می سوزانم. ببین،الان نشانت می دهم." یکی از صد دلاری ها را برداشت و آن را با شمع
شکرگذاری آتش زد.
"هی،این
کار را نکن!" اسکناس شعله ور را قاپید و آن را در لیوان آبش فرو کرد.
"تقلبی که نیست، هست؟"
مرد پوزخند
زد."نه،این یک اسکناس بنجامین اصل است.ببینم تو یک دخترک مورمون نیستی؟"
دختر دهانش را
کج کرد و اسکناس نیم سوخته ی خیس را در جیبش گذاشت. "البته،من خواهر کوچولوی ماری
ازموند[8] هستم.
چطور؟"
مرد شانه ای
بالا انداخت و جرعه ای از قهوه ی مزخرفش را سر کشید. "من عادت دارم شخصیت آدم
ها را مطالعه و کشف کنم. این کار چند بار جانم را نجات داده."
"اگه این
کار را در مورد من انجام بدهی مسلمن خواهی مرد."
"دندان
های زیبایی داری.مرا به یاد ملی رینگوالد[9] می
اندازی. تو حتی خال هایش را هم داری."
چشم هایش را
مالید. " این ها خیلی گران هستند. پول زیادی برایشان سلفیدم."
"برای خال
هات این همه پول دادی؟"
"نه، خنگ
خدا، اینها را می گویم." با نوک انگشت کوچکش ردیف بالای دندان هایش را نشان
داد.
"یه دختر توی
سن تو با دندان های مصنوعی؟"
"نصف،نصف." زبانش را از درون دهان به پشت لب بالایش مالید.
"اگه یه ذره توی شناخت آدم ها خبره بودی،تا حالا می فهمیدی من تو کار مواد
هستم."
"مت؟"[10]
دهانش را به تلخی کج کرد و سرش را به نشانه ی
تأیید تکان داد.
"شنیدم
عادت خیلی بدی است این کار."
"یه جور
خودکشی؛ دکتر می گفت قلبم رو داغون کردم. از وقتی ترک کردم هنوز نرفتم خونه. حالا
دیگه شش ماهه. من سه سال راننده ی ترن هوایی بودم." چشم هایش را مالید.
"بی خیال، حالا دیگه کی اهمیت می ده؟"
"هیچ وقت
نمی تونی مطمئن باشی."
"تو
متأهلی؟ من حلقه ای توی دستت نمی بینم."
" حلقه
نمی ذارم. مزدوج بودم. با یه دختر مورمون."
"چه
اتفاقی افتاد؟ عیاشی و خیانت کردی؟"
"دقیقن
نه. همسرم مشکلات جدی روانی داشت. چند بار اقدام به کشتن من کرد. آخرین بار تقریبن
هم موفق شد."
"داری
شوخی می کنی؟"
"من هرگز
شوخی نمی کنم، بچه. من یک جای زخم چاقو روی شانه ام دارم که می گوید دوستت
دارم."
"لابد با
خط شکسته،درسته؟ خب، پس بچه نداری،هان؟
مرد لبخند زد و
سرش را تکان داد.
"اون
کجاست... زنت؟"
"اون
مرده. زنم مرده. پنج شنبه ی دو هفته قبل. تصادف ماشین تو جاده ی دریاچه ی تاهو[11]."
به او نگفت که زن مست و لایعقل بوده و
چنان شاخ به شاخ به یک مینی ون[12]
حامل خانواده ای شش نفره کوبیده، که همه به غیر از مادر در جا کشته شدند. او به
بیمارستان رفته بود تا مادر را ملاقات کند، اما به هیچ کس جز خانواده اش اجازه ی
ملاقات نمی دادند، که البته هیج عضوی از خانواده باقی نمانده بود که از او بازدید
کند. پس او گلها را همان جا گذاشت و به سردخانه رفت تا زنش را برای اولین بار در
دو سال اخیر ببیند. نیمی از سرش نابود شده بود. آن قسمتی که له نشده بود هنوز زیبا
بود.
"برات متأسفم،میفهمی
که؟ منظورم اینه که، لعنت."
"ممنون."
مرد نگاهش را
از چشمان خیره ی دختر برداشت، به بیرون و دشت لخت آرمیده در سایه ، و سپس به
بالا،جایی که ماه شبح وار از میان امواج پاره پاره ی ابرها بیرون می آمد نگریست.
رادیو اعلام کرد، احتمال بارش باران.
گارسون میان
سال سرفه کنان نوشیدنی ماینر را جلوی مرد روی میز گذاشت. در بشقاب بزرگی که با تکه
های گوشت بوقلمون تزئین شده بود، یک تکه ورق کائوچو مانند تیره رنگ قرار داشت که
احتمالن باید استیک می بود، کمی از چیزی که قرار بود پوره ی سیب زمینی باشد و
لوبیا سبز هایی که انگار کسی تازه آن ها را بالا آورده بود. او ذره ای از هرکدام
خورد و بعد چنگالش را به زمین گذاشت." فکر می کنم اشتهایم را از دست داده
ام."
"من بهتر
از این کلوچه درست می کنم. رازش این است که باید از کره ی ناب استفاده کنی، نه
مارگارین ارزان و مزخرف.مادرم از زنی در روستا کره ی خانگی می خرید. خدای من،فوق العاده
بود."
"شک ندارم
که فوق العاده بود. من بی شک یک مرد کره خور هستم."
"خب حالا
به کدام سمت قصد داری بروی، مرد کره خور؟"
"همانطور
که قبلن به ت گفتم، وقتی اون طور ناامید و سرگردان توی جاده ایستاده بودی و من سوار
ماشینم کردمت، به شمال."
"دیگه
ملیح نشو. من از دلبری متنفرم. کجای شمال؟"
"ملاحت من ناخوداگاه است. کوردالن[13]. به
زنم سال ها قبل قول دادم که اگر بیش تر از او عمر کردم خاکسترش را در دریاچه
بریزم.—فکر می کنم او مطمئن بود که این کار را خواهم کرد. ما برای ماه عسل به آن
جا رفتیم و حتی برای دهمین سالگرد ازدواجمان."
"چه دوست داشتنی. اون بالا خیلی زیباست. هرچند
که من تا حالا آن جا نبوده ام." و گل از گلش شکفت. "هی، تو احتمالن درست
از وسط گرنج ویل رد می شوی."
"نمی
خواهی صبر کنیم تا ماشینت رو با جرثقیل بکسل کنیم؟"
"چرا؟ من
که پول تعمیرش را ندارم."
" این را
هم من می پردازم. فقط یه پمپ آب نیاز دارد." فقط ششصد دلار در جیبش باقی مانده بود، آن قدری بود تا او را به کوردالن برساند. بعد از آن، چه کسی می دانست چه پیش خواهد آمد؟[14]
"خب، این
فوق العاده است، آقای بی کله، اما من فردا باید خانه باشم، می فهمی؟ من قول داده
ام. نمی توانم زیر قولم بزنم. این بار نه. در هر صورت، تو دقیقن از من چه می
خواهی؟ فرض که من اصلن توی باغ نیستم. اما بارها تا دلت بخواهد از این اظهار لطف
های بی قید و شرط شنیده ام.
"نه، از من نشنیده ای"
چشم هایش را نازک کرد."من روزهای تعطیل کار
نمی کنم، الان در وضعیت تعطیل هستم. وقت درآغوش گرفتن خانواده. نگاه کردن به عکس
های قدیمی، وقتی که زندگی هنوز زیبا بود. پر کردن شکم از بوقلمون وانواع سس ها و ادویه ها. مزخرفات خانوادگی. گذاردن
شکر و گوز."
"فکر کنم
یک روز زود آمده ام. من یک شگر و گوز گذار خدایی هستم."
"پیف.
برای چه باید شکر گذار بود؟"
"به گمانم
صلح، عشق، و همدردی."
"و من به
خاطر کمک سخاوت مندانه ی تو شکر گذار هستم."
بی کله درحالی
که چشمان خسته اش را می مالید گفت: "صحیح، از نگاه من ، تو می توانی یکی از فرزندان جری[15]
باشی."
دختر از فرط
خوشی خنده ای بریده و بلند ول کرد." شاید قرار است من به طرزی معجزه آسا دختر
خوبی شوم و زندگی تو را از این رو به آن رو کنم." سعی کرد واکنش مرد را
مطالعه کند. او حتی یک مژه هم نزد. "به هر حال، داشتم فکر می کردم، می توانم
برای نشان دادن قدردانی ام تا گرنج ویل همراه تو بیایم."
"پس به
سلامتی یار همسفر؟"
به دلایلی این
به نظر دختربی نهایت بامزه و خنده دار آمد. چنان خنده ی پرصدایی کرد که مجبور شد
دستش را جلوی دهانش بگیرد تا مانع به بیرون پرتاب شدن تکه های آخرین لقمه ی کلوچه
شود،و بلافاصله چند قلپ از آبش که گوشه های سوخته ی صد دلاری تیره اش کرده بود
نوشید.
وقتی بی کله
صورت حساب را می پرداخت، به مرد ظاهرن خشنی که پشت صندوق ایستاده بود گفت که این
بدترین غذایی بوده که او تا کنون چشیده است. صندوق دار جواب داد:"نه، وای، تو
نباید آن را می چشیدی رفیق، باید آن را می خوردی." و پوزخندی کریه به او
حواله کرد.
بی کله به
آرامی گفت:" چرا تو این را نمی خوری؟". روی صندوق خم شد و مشت
زمختش را به سوی مرد پرتاب، و درست به فاصله ی یک اینچ از صورت او متوقف کرد.
صندوق دار خود را کمی عقب کشید و در حالیکه به استخوان های برآمده ی بزرگتر از
اندازه و ترسناک مشت بی کله خیره شده بود ،رنگ در چهره اش به زردی گرایید. بی کله
همراه با پوزخندی عجیب مشتش را باز کرد و به آرامی چند سیلی به صورت او زد.
دختر به آرامی
یک بسته آدامس میوه ای برداشت و به صندوق دار گیج و بی حرکت چشمک زد. وقتی در
ماشین نشستند و شروع به حرکت کردند، دختر ول خنده ای سر داد و گفت:"ببینم، تو
از آن مردهای زمخت و خفن یا چیزی در این مایه جات هستی؟"
مرد عینک
رانندگی اش را گذاشت. "یعنی من جدن شبیه یک مرد خفن و زمخت هستم؟"
"هزار
درصد، بله. حتی سوپرمن هم گاهی عینک می زد."
"ها هاه، اما
من تغییر قیافه نداده ام. من بکس کار می کردم، همین. و از رفتارهای توهین آمیزی
مثل این خوشم نمی آید."
"تا حالا
با محمد علی مبارزه کرده ای؟"
خرناس کشید.
"لعنت، نه، متشکرم، خدا. من یک بار چند راند با بایون بلیدر[16] مبارزه کردم. چاک وپنر[17] .
دیوانه ی لعنتی. اگر درست می شمردند او را هم با امتیاز برده بودم. علی یک بار با
او مبارزه کرد، صورتش را تبدیل به همبرگر کرده بود و چاک دیوانه باز هم از رو نمی
رفت. آن اخموی کوچولو استالونه، برای ساخت شخصیت راکی از او الهام گرفت. من،فقط با
یکدندگی می خواستم آن راه را طی کنم. من پتانسیلش را داشتم، اما وحشی و آموزش
ندیده بودم."
"داستان
زندگی من."
"این مال
سال ها پیش بود. هنوز گهگاه به سالن تمرین می روم. حالا دیگر کاملن متمدن شده
ام."
"به بیان
دیگر، پیر."
" بله،
پیر."
بی کله که
موقتن به کمک پنج فنجان بزرگ قهوه فرانسه سرحال شده بود، مکالمه را قطع کرد و تا
هنگامی که از مرز ایالت آیداهو[18]
می گذشتند سکوت کرد، تا وقتی که احساس کرد سوسوی ستاره ها را به جای آسمان بر سطح
بزرگراه می بیند، و فهمید وقتش رسیده که مکانی برای استراحت بیابند و به درخشش این
همه نوری که انگار برای کور کردن او آمده اند خاتمه دهند. آن ها یک متل متروک در هوم
دیل[19]
یافتند، تنها موردی که در شهر جای خالی داشت. بی کله درحالی که کنار در ورودی پذیرش متل توقف می کرد گفت : " من
فردا تو را سر وقت به گرنج ویل می رسانم تا سیب زمینی هایت را پوست بکنی" .
دختر به هیچ وجه از این تصمیم ناراحت به نظر نمی رسید. او به همان اندازه خسته و
کوفته نشان می داد که مرد.
صبح روز بعد
مرد با صدای زنگ ساعت مچی اش بیدار شد. بیرون باز هم باران می بارید. اتاق متل
نمناک و چرک بود و بوی دود سیگار مدت ها قبل خاموش شده، پارچه ی کتان گندیده و
خواب های وحشتناک می داد. بخاری تق تق می کرد و هوایی که بیرون می داد آنقدر
ترشیده بود که انگار از فرسنگ ها زیر زمین خارج می شود. تریش گفته بود همه ی
خانواده اش آن جا هستند، به غیر از پدرش که از سکته قلبی مرده بود، و شاید او هم
سر و کله اش پیدا شود. تریش قصد داشت در پختن غذای جشن به مادر و خواهر کوچکش کمک
کند. او در این مورد خالصانه هیجان زده به نظر می رسید.
به ساعتش نگاه
کرد.تقریبن یک ساعت مانده بود تازمانی که پرده فرو افتد و نور خورشید دشت پوشیده
از آرتمیسیا[20] را
در خود غرق کند. ملافه را کنار زد و گوشه ی تخت دونفره نشست. مفاصل مثل چوب خشک
بود و درد می کرد، به ویژه سرشانه ی راستش. آرتروز لعنتی. با خود فکر کرد تا حالا
چند سوراخ و جای ضربه در بدنش کاشته است. بهتر است از این پس به خاطر ادب کردن چند
جاکش بی اهمیت شرایط جسمانی اش را از این بدتر نکند.
از سوراخ بزرگی
که وسط شیشه ی دود گرفته ی پنجره ایجاد شده بود، تقریبن تمام پارکینگ نیمه خالی را
در دیدرس داشت.لامپ های نئون تابلوی بزرگ جای خالی داریم خاموش و روشن می شدند.
دختر هنوز خواب بود. دیشب وقتی از حمام درآمده بود دختر خوابش برده بود، چنان خود
را جمع کرده و بدن و چشم هایش را پوشانده بود، انگار کودکی است که از لولوخورخوره
می ترسد. اما او که لولوخورخوره نبود، هرچند لاوری[21]
در طول دوره ی ترک اعتیادش به الکل این طور فکر می کرد. برای مدتی دختر را در خواب
نگاه کرد؛ و فکر کرد این که آدم یک دختر داشته باشد چه حسی دارد.
خمیازه کشان
گفت: "بیدار شو، خوابالو، وقت رفتن به دیزنی لند رسیده." صدایش پر از
خلط بود. گلویش را صاف کرد و دوباره تلاش
کرد. دختر هیچ تکانی نخورد."ای بابا،" این را گفت و به آرامی شانه ی
تریش را تکان داد."هی، دختر!"
لامپ کنار تخت
را روشن کرد. رویش خم شد و با دستان زمختش گونه های او را لمس کرد. نشست. لامپ را
خاموش کرد. بعد دوباره آن را روشن کرد. سرش را در دست هایش گرفت. ناک اوت.
صدای رعدی از
دوردست به گوش می رسید. به لاوری اندیشید،که عشقش بود، زندگی اش بود. روزی روزگاری
او بی نهایت شبیه این فاحشه ی جوان بود،روزی روزگاری او گستاخ،معصوم، شجاع و پر از
نیروی عشق بی قید و شرط که از یک خانواده
ی خوب منشا گرفته است، آماده برای رهسپار شدن در کنار مردش به هرکجا که تقدیر و
اشتیاق آن ها را بکشاند. هیچ کدام درک نمی کردند که ممکن است از لبه ی دنیا به دره
ی تباهی سقوط کنند، نه او و نه او.
خیلی خوب
خوابیده بود. بهترین خواب عمرش. بدون هیچ رویا و کابوسی. حالا سپیده زده بود، و او
مشتاقانه آمدن نور را پذیرا بود. حتی بیابان برن[22]
نیز در صبح دوست داشتنی می نمود،چه باران
می بارید و چه خورشید می سوزاند.
مرد گفت:
" نگران نباش، عزیز کوچولوی من.از یک راه یا راه دیگر، همه ی ما به زودی به
خانه خواهیم رسید."
ترجمه : آرش
رادمنش
22 اردیبهشت
87
: به
کارگران و کشاورزان کم سواد طبقه ی پایین در آمریکا گفته می شده است؛ Redneck4-
اکنون نام تشکلی
سیاسی معروفی است، محافظه کار و با سابقه ی حمایت از طبقه ی فوق.
6- مورمونیسم فرقه ایست
مسیحی. آن ها کلیسا و آداب و تشریفات متفاوت و مخصوص به خود را دارند. قوانین و
دستورات کلیسای مورمون در باب ازدواج،روابط زن و مرد، و مسائل زنان در دهه های
اخیر چالش های بسیاری برانگیخته است. از جمله تعدادی از شاخه های مورمونیسم که به
چند همسری و ازدواج دختران قبل از سن بلوغ معتقدند...
- نویسنده در این جا با
همزمان کردن دو معنای متفاوت ما به ازای واژه ی آب نبات، نوعی ایهام فرهنگی ایجاد
کرده است: [7]
آب نبات و بکارت دختر(مترجم)
متانفتامین محرکی
است قوی تر و سریع الأثر تر از آمفتانین، که شیشه یا آیس شکل کریستال شده ی آن
است.: Methamphetamine-[10]
: اسم مکان؛ نام شهری است در آیداهو که
چشمه ای معروف و به همین نام در آن واقع است.Coeur
d'Alene- [13]
